ساعت فیروزه ای CK طرح آنجلا

http://upcity.ir/images2/25168055671395800069.jpg
ساعت فیروزه ای CK طرح آنجلا

پدیده بی نظیر و تکرار نشدنی کمپانی محبوب CK

طراحی فوق العاده زیبا و خیره کننده

در طراحی این ساعت از سنگ های فیروزه تبتی

و زنجیر آبکاری طلا و همچنین آویز برنج استفاده شده است ...

اگر از مدهای تکراری خسته شده اید

و اگر برای روز های خاص به دنبال هدیه ای خاص هستید،

ساعت فیروزه ای CK طرح آنجلا را به شما پیشنهاد میکنیم.

ساعتی که هم ساعت است و هم دستبند.

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قيمت فقـط : 20.000 تـومان

گریه هاي شبانه و اوقات تلخی هاي روزانه اش با یافتن یک شغل مناسب در یک آزمایشگاه تشخیص طبی دولتی کمتر شد.

در فاصله چند روز تشریفات اداري انجام شد و پس از مصاحبه و ارائه مدارك لازم در آن محل مشغول به کار شد. این امر

موجبات خوشحالی زاید الوصفی را در وجودش فراهم کرد و کمی به رفتارش تعادل بخشید. عاطفه نیز درصدد بدست آوردن

دل او و ایجاد رابطه اي نزدیک تر و صمیمی تر به عنوان شیرینی استخدام تدراك یک پارتی به یادماندي را داد. آن شب

آپارتمان صد متري اسکوئی پذیراي دختران و پسران شلوغ قرن بیست و یک بود. امان اسکوئی پس از مدتها کار بی وقفه، با

مشاهده شور و نشاط آنها خستگی در می کرد .

در میان مدعوین جوانی بلند قامت و چهار شانه، حضور داشت که هیکل ورزیده اش با بازوانی قوي ماهیچه هاي در هم

پیچیده از زیر تی شرت تنگ و چسبانش به خوبی نمایان بود. چشم و ابروي سیاه همراه با پوستی سبزه و گیسوانی بلند که

روي شانه اش ریخته بود جذابیت مردانه اي به چهره اش می بخشید .

مهرداد پسر برادر عاطفه بود که سه روز قبل از فرانسه وارد ایران شده بود و عاطفه که فرصت دیدار او را نیافته بود بهتر دید

در جشن آن شب به بهانه تازه کردن دیدار و معرفی اش به امان و الهه از او دعوت به عمل آورد. مهرداد توانسته بود در بدو

ورود توجه دوستان الهه را به خود جلب کند از این رو الهه شربت به دست شروع به پذیرایی کرد تا آنکه مقابل مهرداد رسید

و با طنازي تعارف کرد . مهرداد که از مدتها قبل محو تماشایش بود با لبخند لیوانی از داخل سینی برداشت؛ امابعد، پشیمان

شده باشد، لیوان را در جایش قرار داد و سینی را از دست الهه گرفت و روي میزي که کنارش قرار داشت گذاشت و گفت :

-پذیرایی رو بگذار به عهده دیگران... تو فقط از مهمانی ات لذت ببر

-رسم فرانسوي هاست؟

مهرداد به روي خود نیاورد، صحبت را عوض کرد و گفت :

-می دونی عمه عاطفه هیچوقت درباره شما درست و حسابی چیزي نگفته بود .

-شاید قابل ندونسته

-این چه حرفیه!... ولی فکر کنم دلیلش رو بدونم... عمه عادت داره آدم رو سورپریز کنه .

-عمه لطف دارند

الهه لبخند پر شیطنتی زد و چند قدمی از او فاصله گرفت، اما مهرداد با لهجه فرانسوي او را مخاطب قرار داد :

-هی ... مادام !

الهه ایستاد فقط سر چرخاند و از گوشه چشم نگاه کرد و گفت :

-بله مسیو

-دریا... می تونم دریا صدات بزنم

مجلس حسابی گرم بود، اما الهه بی صبر و قرار، هر چند دقیقه نگاهی به ساعتش می انداخت. عقریه ساعت به هشت نزدیک

می شد که زنگ آیفون او را سراسیمه کرد. مهرداد جزئیات حرکات او را زیر نظر داشت و از برخورد و عملکرد او به خوبی

حدس می زد که شخصی این دختر را این گونه بیتاب ساخته است، فقط می تواند یک مرد باشد.با احساسی که نمی دانست

چه نامی برآن بگذراد، بی صبرانه منتظر ورود مهمان الهه ماند. الهه دکمه آیفون را زد و شتابان بیرون دوید .

نفس مهرداد حبس شد و چشمانش در انتظار دیدار رقیب به در آپارتمان خیره ماند. جوان تازه وارد در مدت دو ساعت چنان

خود را مالک الهه فرض می کرد که حسادت، تحمل دیدار رقیب را از او سلب کرده بود. سروش بنا به اصرار بیش از حد الهه

این دعوت را پذیرفته بود. او می اندیشید در قبال جفایی که به عشق الهه کرده است، پذیرش این دعوت برآورده ساختن

کوچکترین خواسته یار می باشد. از این رو با دسته گلی زیبا از رزهاي زیبا از رزهاي قرمز از پله ها بالا آمد و آن را با لبخند

تقدیم الهه کرد. لبهاي الهه به خنده گشوده شد . ردیفی از صدف هاي سفید را به نمایش گذاشت :

-واي سروش چقدر قشنگه... مرسی ...

قابل شما رو نداشت، دلم می خواست دسته گلی بعدي رو براي عروسی ات بیارم .

-ولی من به همه گفتم که ما نامزدیم

-ولی الهه ...

-نمی تونی چند ساعت فیلم بازي کنی؟

سروش وقتی التماس را از آبی چشمان الهه دید، بدون اعتراض لب فرو بست. او قبل از همه با استقبال گرم عاطفه و امان روبه

رو شد. امان مشتاق دیدار او از نزدیک بود و البته از لحاظ ظاهر در دل به انتخاب دخترش آفرین گفت. مهرداد شق و رق

تکیه زده بود به مبل سلطنتی و آرنج را تکیه دسته مبل ساخته بود. خونسرد و موشکافانه چشم به سروش داشت. رقیب قدر

بود و از میدان به درکردن او دشوار می نمود .

این موضوع او را حسابی کلافه کرده بود. باید سروش را محک می زد. به همین دلیل مترصد رسیدن فرصت شد و بالاخره

زمانی که دوستان الهه گرد عاطفه جمع بودند پهلو به پهلوي او ایستاد. چشم به لبهاي خندان ترانه دوخت و گفت :

-نمی دونم خدا این همه فرشته رو چطور آفریده

سروش با تعجب به او نگاه کرد و پرسید :

-براي فرشته بودن زیباي کافیه!؟

-فکر می کنی چی کم داره!؟

سروش کنجکاو پرسید :

-ببخشید شما رو بجا نیاوردم

مهرداد چرخی زد و رو در روي سروش دست دراز کرد و گفت :

-مخلص شما مهرداد

مهرداد فرصت را غنیمت شمرد وباب مصاحبت را باز کرد. الهه متوجه خوش و بش آن دو شد. دوست نداشت بین مهرداد و

سروش دوستی ایجاد شود. می ترسید سروش لو برود و مهرداد متوجه تأهل او گردد. به همین دلیل جلو رفت و گفت :

-سروش!یه لحظه میاي

سروش دستش را بالا برد و گفت :

-صبر کن اومدم

مهرداد چشمان تیز بینی داشت و حلقه اي که در انگشت کشیده سروش می درخشید از چشمانش مخفی نماند. ناگهان دست

چپ سروش را گرفت و گفت :

-مثل اینکه شما دو نفر ازدواج کردید و همه ما بی خبریم

-این ... این... حلقه ... چیزه ...

سروش به لکنت افتاد اما الهه به دادش رسید و گفت :

-من ازش خواهش کردم یک حلقه بخره و دستش کنه... اشکالی داره؟

-لزومی داشت؟... اونم قبل از نامزدي

-دلم نمی خواد دخترا دوره اش کنند

-خب زبون داره!... می تونه به دخترهاي سمج بگه یه فرشته خوشگل مثل تو رو داره

نگاه تند سروش نشان داد از نحوه بیان مهرداد خوشش نیامده است. با نگاه و لحن تند گفت :

-شما عادت داري در مسائل خصوص دیگران دخالت کنی؟

مهرداد جا خورد و گفت :

-آه... نمی خواستم فضولی کنم... فقط کمی کنجکاو شدم... الهه حق داره بترسه که مردي مثل شما رو از دست بده .

بعد به علامت تسلیم دستها رو بلند کرد و در حالی که سر تکان می داد قدمی به عقب گذاشت و فاصله گرفت. الهه نفس

حبس شده اش را بیرون داد :

-نمی تونستی این لعنتی را در بیاري؟

فقط قرار بود یه تبریک کوچولو بگم و برم. نمی دونستم باید مواخذه بشم. چرا نمی گی متأهلم و هیچ رابطه اي میون ما وجود

نداره

انگشت الهه رو لبش سرخورد و گفت :

-هیس... می شنوند

سروش با غیظ روي از الهه گرفت اما چشمش به مهرداد افتاد، گفت :

-از اون پسره احمق اصلا خوشم نیومد

مهمونی تا نیمه شب ادامه یافت و وقتی عقربه هاي ساعت یک بامداد را نشان داد او آهنگ رفتن کرد. الهه می دانست که

سروش نگران تنهایی سیما درخانه است. این اواخر دچار حسادت شدیدي شده بود که به هیچ عنوان قادر به کنترل آن نبود،

از این رو در اداي هر جمله ناسزایی نیز براي سیما چاشنی آن می کرد. در آن لحظه نیز وقتی سروش براي رفتن به خانه عجله

نشان داد، ترش شد و با لحن تند و زننده اي گفت :

-مثل اینکه دختره پاك عقل و هوش از سرت برده. از وقتی اومدي همش به ساعتت نگاه کردي .

سروش سکوت کرد و الهه افزود :

-بگو... خجالت نکش. بگو که بیشتر از من دوستش داري. بگو که به همین راحتی من رو فراموش کردي

-این طور نیست. سیما فقط نوزده سال داره... تو اگه تا این وقت شب تنها بمونی نمی ترسی؟

-نه، از چی بترسم !

-خب شاید سیما ترسو باشه

-اي بابا! نترس... آل نمی بردش

-الهه!... خواهش می کنم کمی منطقی باش

-منطقی!؟... در چه مورد؟... یه نفر عشقم رو از چنگم در آورده. به من نگاه کن!... من الهه هستم!سروش .

قلب سروش در هم فشرده شد. با آنکه از الهه اجتناب می کرد اما همچنان او را دوست داشت. از این رو لحن ملایمی به خود

گرفت و گفت :

-ما همه حرف هامون رو زدیم، بگذار زندگی ام رو بکنم.

بیشتر اوقات در تنهایی سپري می کرد زیرا سروش چنان خودش را مشغول کار و شرکت ساخته بود که وقتی به منزل می

رسید شام خورده و نخورده به بستر می رفت و صبح روز بعد، قبل از آنکه مجالی براي یک گپ صمیمانه بوجود بیاورد منزل

را ترك می گفت. اجتناب او، به همراه برخوردهاي سرد و بی تفاوت، براي سیما جاي سوال داشت؛ براي دختري که تجربه

چندانی از زندگی نداشت، سکوت و انتظار بهترین گرینه بود .

اما آنن شب فرق داشت. سروش هیچ گاه تا آن ساعت بیرون از خانه نمی ماند. با این احساس که اتفاقی براي او افتاده است

دلشوره عجیبی پیدا کرد. چندین بار به تلقن همراه او زنگ زد، ولی تلفن خاموش بود. تلفن شرکت نیز زنگ می خورد ولی

کسی پاسخگو نبود. با گذشت هر لحظه دلشوره اش مضاعف میگشت. بیتاب با رسیدن عقربه ها به ساعت دو و نیم، بی تأمل

لباس پوشید و سراسیمه بیرون زد .

نگهبان با مشاهده او با کمر خمیده اش به آرامی جلو آمد و علت را جویا شد،سیما گفت :

-سروش دیر کرده، نگرانم عمو جلال!... تو رو خدا در رو باز کن

عمو جلال کمر خمیده اش را جلو داد و در حلی که می گفت: " خودت رو ناراحت نکن. ان شاء ا... که اتفاقی نیافتاده"، با

شتاب در پارکینگ را باز کرد. سیما بی توجه به حرفهاي عمو جلال، پشت فرمان نشست و استارت زد. اتومبیل از جا کنده

شد، ولی مقابل در پارکینگ با چراغهاي پر نور اتومبیل سروش مواجه و مجبور به توقف شد. آسوده خاطر نفس عمیقی

کشیدد و بلافاصله دنده عقب گرفت و راه را براي اتومبیل باز کرد وقبل از آنکه سروش پیاده شود، بی تأمل با اسانسور بالا

رفت. نگاه تند سروش در تعقیب او بود. عمو جلال در حالی که در را می بست، سلام کرد و سروش را متوجه خود کرد :

-آقاي مقامی! خانم خیلی نگران بودند... عن قریب که طفلی سکته کنه... البته من بهشون گفتم که ناراحت نباشند و شما

شکر خدا سلامتی .

سروش به سردي جواب داد و به تندي بالا رفت. سیما مانتوي خود را در آورده بود و با عصبانیت در کاناپه فرو رفته بود. او در

یک هفته اخیر بیش ازحد توانش صبوري کردهبود و اگر هر زن دیگري جاي او بود تا به حال کل طایفه اش را درجریان

زندگی اش قرار داده و حسابی آبروریزي به راه می انداخت. سروش با دیدن چهره مصمم و عصبانی او حساب کار دستش آمد

از این رو سعی کرد با پیشدستی چیزي هم طلبکار شود. قیافه حق به جانبی گرفت، سوییچ را پرت کرد، کتش را در آورد و با

غیظ روي کاناپه کوبید و در حالی که گره کرواتش ر اشل کرد با چشمهاي تنگ شده غرید :

-خانم این موقع شب کجا تشریف می بردن!؟

سیما نگاه پر غیظی به او انداخت، ولی پاسخی نداد وروي گرداند. سروش برویش خم شد،یک دست به پشتی کاناپه و با دست

دیگر چانه او را محکم گرفت و بالا داد، براق شد و گفت :

-خوشم نمیاد زنم این وقت شب از خونه بیرون بره... بعد از این هر قدر هم که دیر کنم سرکار علیه اجازه نداري سرخود را ه

بیفتی دنبال بنده...شیر فهم شد؟

سیما با غیظ دست سروش را پس زد، غم و اندوه توأم با عصبانیت در چشمان سیاهش موج مز زد، برافروخته او را هول داد.

سروش تعادلش را از دست داد،سکندري خورد و با برخورد پشت پایش به لبه میز ایستاد. سیما رو در رویش ایستاد و گفت :

-دلم می خواست او قدر مرد بودي که بتونی حقیقت رو بگی، اما انگار اشتباه گرفتم

منتطر سروش نماند و به سوي تبعید گاهش دوید .

سروش جا خورد، می تدانست حق با سیماست. او بدون بهانه از همسرش دوري می کرد و این با هیچ منطقی قابل پذیرش

نبود. با این وجود رفتار سیما را حمل بر گستخاي او دانست و با عصبانیت به سراغ او رفت. سیما تاقباز روي تخت ولو شده

بود،چهره اش به صفیدي گچ می مانست و لبان داغ بسته اش بی شباهت به میت نبود. سروش عصبانی و برافروخته با

چشمان سرخ نزدیک شد. در آن لحظه احساس تنفر دروجودش بع غلیان افتاده بود. وحشیانه چنگ در یقه سیما زد و با یک

ضرب او را از تخت بلند کرد و محکم به دیوار چسباند. سیما مثل موشی که در تله گرفتار آمده باشد لبریز از ترس شد.

سروش سرد و خشن دستاها را از دو طرف سیما روي دیوار گاشت، چشم در چشم او دوخت و گفت :

-دنبال مرد می گردي! خوب گوشهات رو باز کن ببین چی می گم... دفعه آخره که توي روي من می ایستی... این دفعه می

گذرم، ولیدفعه بعد دندونهات رو توي دهنت خرد می کنم

چرخید که بره ولی سیما آزرده از لحن تند و زننده او فریاد زد :

-برو به جهنم

سروش از کوره در رفت، چرخید و با پشت دست محکم سیلی زد. سیما روي تخت پرت شد،سروش ول کن نبود با چشمان

گرد شده در چشمان او خیره شد و گفت :

-بگذار روشنت کنم . اگه دلت مرد می خواد، بهتره به فکر پیدا کردنش باشی...، دیگه نمی خوام در این مورد چیزي بشنوم .

سپس با خشم او را به عقب راند و از اتاق خارج شد. قلب سیما از رفتار ناشایست او به درد آمده بود. در حلی که بی صدا

اشک می ریخت مقابل آیینه ایستاد ،صورتش کاملا متورم و قرمز شده بود. سنگینی دست سروش را روي گونه اش احساس

می کرد. به سمت در رفت و آن را از داخل قفل کرد. همان جا پشت در نشست و به حال خود گریست. چه آرزوهایی که در

سر می پروراند! گویی تمام محاسباتش غلط از آب در آمده بود وسروش آن مرد رویایی که او فکر می کرد نبود. مرد با

شخصیتی که آداب سخن گفتن را رعایت می کرد! کسی که در درس اول و در کار ساعی و کوشا بود. فرزندي که آوازه نیکو

بودنش دربازار پیچیده بود و همه حسرت داشتن چینین فرزند خلفی را می خوردند. تمام این رویا چقدر دور از ذهن می

نمود. بالاخره پس از ساعتی گریه، با تأثیر قرص مسکن به خواب رفت. برخلاف او خواب از چشمان سروش گریخته بودو بار

سنگینی را روي وجدانش احساس می کرد. زیادي تند رفته بود. حق را به سیما می داد. او مرد ترسوئی بو د که جرأت گفتن

حقیقتی که با زندگی و آینده همسرش بازي مکرد. او حق نداشت به دلیل عشقی که به مادرش داشت، زندگی این دختر

جوان و زیبا را نابود سازد. اگر سیما در این سن و سال کم شکست می خورد،شاید دیگر هیچ گاه خو را نمی یافت و از زندگی

و عشق سرخورده می شد. حسابی از رفتار خود منزز شده بود، زیرا چنان با پشت دست در گوش سیما نواخته بود که

دستش هنوز درد می کرد، از این رو نادم و پشیمان خود را لعن و نفزین می کرد و در دل دعا می کرد استخوان صورت سیما

نشکسته باشد .

پشیمان و بیقرار، چند بار تا پشت اتاق سیما رفت، اما شرم جرأت در زدن را از او گرفته بود. بالاخره نزدکی طلوع خورشید

نادم و خجول پشت در اتاق سیما ایستاد. فکر عذرخواهی بود و راهی براي دلجوئی. دستگیره ر ا چرخاند، در قفل بود، ضربه

زد. صدایی بلند نشد. دوباره در زد. سیما چشم باز کرد نیم خیز شد صداي سروش از پشت در شنیده می شد

-سیما... سیما... خواهش می کنم در رو باز کن... سیما... سیما .

صورتش گزگز افتاد، کرخ شده بود بلند شد مقابل آیینه ایستاد. حالش از خودش به هم خورد. نیمی از صورتش متورم و کبود

بود چشم راستش از شدت تورم باز نمی شد. جرقه اي از نفرت درونش شد. صداي سروش هنوز از پشت در شنیده می شد.

جلو رفت و در را باز کرد. سروش مات و مبهوت ماند اما سیما طعنه را چاشنی پوزخندش کرد، گفت :

-چیه! برام صبحانه آوردي... ممنون آقاي محترم... شام دیشب کافی بود

و با تنه زدن به او به سمت دستشویی رفت. سروش عین مجسمه خشکش زده بود گویی حرفهاي سیما را نشنید. ناگهان مثل

اینکه تازه به خودش آمده باشد با چشمهاي گرد شده که مردمک آن ثبات خودش را از دست داده بود، صورتش را پوشاند.

نفسهایش بلند بود. به سمت سیما چرخید ولی سیما در همان لحظه داخل دستشویی شد. دیوانه وار به اتاق دوید لباس

پوشید و آفتاب نزده خانه را ترك کرد. حسابی گیج بود، سرگردان در خیابانها چرخ می زد و اشک می ریخت. هیچ وقت تا

این حد رذل و کثیف نبوده است، چطور توانسته بود این عمل زشت را با دختري که نام همسرش را داشت انجام دهد. به هیچ

چیز فکر نمی کردف نه شرکت، نه گذر زمان. از وقتی از خانه بیرون زده بود،بیهوده وبی هدف خیابانها و اتوبانها را دور می زد.

ناگهان مثل برق گرفته ها ترمز کرد و دور زد و راه نیاوران را در پیش گرفت. پس از طی مسافتی و عبور از چند خیابان اصلی

و فرعی مقابل در سبز رنگ و رو رفته اي متوقل و پیاده شد. زنگ زد،صداي ضعیفی از پشت در شنیده شد: "کیه؟ "

دعا دعا کرد که نادر هنوز در این خانه سکونت داشته باشد. به مجرد باز شدن در گل از گلش شکفت و نادر را در آغوش

کشید. نادر لب غنچه کرد، چسباند به گون چب، گونه راست، زل زد توي چشمهاي سروش و گفت :

-باورم نمیشه پسر!تو کجا؟ اینجا کجا؟... چی شده یادي از فقیر فقرا کردي داداش؟ صداي سروش در امواج صوتی سه موتور

سوار کله خراب گم شد :

-دلم خیلی تنگ شده بود... به جون تو همیشه یادت هستم ولی فرصتش رو نداشتم

نگاه ملامت بار نادر تا ته کوچه دنبال ویراژ موتور سواران بود ولی زبانش تعارف گر سروش بود :

-بیا تو... بیا تو پسرکه خیلی باها حرف دارم

منزل نادر روي تپه هاي بالاي نیاوران قرار داشت. آنها از راهرو کوچک گذشتند و از پلکان ده پله که به حیاط منتهی می شد

بالا رفتند. اتاق نادر درحیاط پائینی بود بقیه ساختمان مسکونی در پلکان بالاتر و به اصطلاح حیاط بالایی قرار داشت. سروش

کنار درخت انار که کرك و پرش ریخته بود و فقط انارهاي ترك خورده اش را نگاه داشته بود گذشت. پاي پله آخري ایستاد

گفت :

-اهل خونه خواب نباشند

-بابا مگه اونا دیو دو سر هستند که تا لنگ ظهر بخوابند

-مگه ساعت چنده؟ !

-خوبی که ساعت به دستت بسته است... یادهه جناب

-نمی خواي یاا... بگی

-ما اونطرف نمیریم بیا اینجا تو اتاق خودم

سروش گوشه اي از اتاق را براي خود انتخاب کرد و همان جا نشست. نادر از دوستان دوران دبیرستان و دانشگاهش بود.

سروش معماري می خواند و باید دوره کارشناسی ارشد طی می کرد و بدین ترتیب نادر پس از گرفتن لیسانس عمران رفته

رفته از او فاصله گرفت بنابراین مدت مدیدي بود که یکدیگر را ملاقات نکرده بودند. نادر خوشحال از دیدار غافلگیر کننده

سروش، لحظاتی به قصد پذیرایی او را تنها گذاشت و چند دقیقه بعد با سینی انباشته از تنقلات بازگشت. نگاهی در چهره

خسته و کسل سروش انداخت و گفت :

-غلط نکنم، صبحانه مبحانه یوخ

-تو هیچ وقت آدم نمیشی نادر

-آخه تو از آدمیت چه خیري دیدي که من رو دعوت می کنی

سروش بی حوصله نیشخند زد و گفت :

-راستش رو بخواي هیچی

-بفرما آقا! این روزها نون تو خریته... از شوخی بگذریم... بیا جلو یه چیري بخور... مثل میت شدي

سروش با سر تشکر کرد و برش کوچلی از کیک را به دهان گذاشت. اما گویی لقمه خیال پائین رفتن نداشت. به سرفه افتاد.

نادر از فلاسک چاي ریخت و به دستش داد. سروش هول هولکی حرعه اي سرککشید. اما سوخت و دست تکان داد جلوي

دهانش و به زحمت لقمه اش را قورت داد. نادر کاملا به روحیا او آشنا بود. فکر کرد مشکلی او را به آنج کشانده است. شروع

کرد به حرف زدن. هز هر دري سخن راند تا آنکه بالاخره با کمی دست دست کردن به پشتی لم داد پا روي پا انداخت، گفت :

-مشکلی پیش اومده؟

-نه!... چطور مگه؟

نادر در چشمان او خیره شد و گفت :

-خودت خوب می دونی که به هر کس بتونی دروغ بگی به من نمی تونی

-دست بردار نادر... دست بردار

-بگو ببینم چته؟... تو بی خودي خونه نادر نیومدي

سروش آه کشید و گفت :

-کاش همه مثل تو من رو درك می کردند

-الهه که خوب تو درك می کنه

نام الهه حسرت را میهمان لبهاي سروش کرد :

-الهه... الهه... الهه... واااي

-چیه!... بهم زدین؟

-اگه بدونی چه بلایی سرم اومده!... اون وقت سراغ الهه رو از من نمی گیري

-داري دقم میدي ... میگی چته؟

سروش براي درد دل تردید داشت از این رو با من و من گفت :

-من...من... من ازدواج کردم

-پوف... مبارکه پسر... نصفه جونم کردي

-آخه...آخه ...

-آخه چی؟... حتما الهه خانم دمبت رو گرفته و از خونه پرتت کرده بیرون

سروش دمق و به هم ریخته بود، حوصله شوخی نداشت برآشفت وبه یکباره ایستاد. کلافه و مستأصل آهنگ رفتن کرد. نادر

با تعجب از رفتن او ممانعت بعمل آورد و گفت :

-اي بابا!معلوم هست چه مرگته! بگیر بنشین بابا! غلط کردم... چشم دیگه شوخی نمی کنم

-نادر به خدا حالم خیلی خرابه... شوخی نکن

سروش لب باز کرد گفت. از سکته مادر، مخالفت پدر، عشق دیوانه کنند الهه، ازدواج با سیما و بی اعتنایی بعد از آن

نادر متعجب به فکر فرو رفت هیچ واژه اي براي دلداري به ذهنش خطور نمی کرد، گفت :

-بهتره الهه رو فراموش کنی... اگه سیما دختري است با صفاتی که گفتی!حیفه... از دستش نده

-باور کن الهه دخلی به این موضوع نداره. موضوع خود سیماست. من به اون علاقه اي ندارم. سیما یه زن تحمیلیه! زنی که

پدرم به من تحمیل کرد

-میشه بگی اون چه شکلی داره که تو نمی تونی به عنوان همسر قبولش داشته باشی

-میخواي باز جوشی ام کنی و بعد بگی متهم اصلی من هستم! خیلی خب پس گوش کن جناب بازپرس!اولا براي زندگی عشق

نیازه که پدرم اون رو از من گرفت. من بدون علاقه نمی خوام هیچ ارتباطی با سیما داشته باشم. دوما سیما یه دختر دست و

پاچلفتی و بی عرضه است. اون حتی نمی تونه از حق خودش دفاع کنه. داره مثل یه راهبه با من زدگی می کنه، ولی صداش

در نمیاد. اعتراض نمی کنه. دلم میخواد جلوم وایسته و بگه: "مرد! چه مرگته؟ اگه نمی تونی با من زندگی کنی تمومش کن".

اما اون سربه زیر و ساکت، فقط به وظایف خونه داریش عمل می کنه و بس .

-شاید براي خودش دلایلی داره. شاید هم روش نمی شه براي این مسئله با تو جدل کنه. شما هر دو به زمان نیاز دارید. بهش

فرصت بده

-می دونی نادر! تو مثل برادرم هستی براي همین باهات راحتم. سیما فکر می کنه با لباس و آرایش می تونه تو قلب من را

پیدا کنه، ولی اون سخت در اشتباهه من با وسوسه این دختر زیبا مقابله می کنم

-تو زده به سرت! تو افکار مالیخولیایی پیدا کردي. توقع نداشته باش یک زن رو در مدت یک ماه بشناسی ،شاید سالها بگذره

و تو همسرت ور نشناسی، اما در یک شرایط سخت، غیر قابل باور برات جلوه کنه

سروش سر روي زانو گذاشت و گفت :

-این چرت و پرت ها رو ولش کن... بگو با سیما چکار کنم!؟ اگه کسی بفهمه آبروم میره دیگه نمی تونم جایی سربلند کنم

-خیلی داغونش کردي؟

سروش خجالت کشید و سر به زیر انداخت. نادر گفت :

-یه چند روز برید مسافرت

-جوك میگی!؟... ما روباش که با کی می خوایم بریم سیزده بدر

نادر بلند شد رفت کنار در پرده را کشید، چنگ انداخت تو موهاي چتري جلوي پیشانی اش، خیره شد به آسمان، گفت :

-می خواي بیاریش اینجا؟

-خونه شما؟

-آره... اتفاقا خواهرم نگین اینجاست... شوهرش رفته مأموریت، سکی دو هفته اي پیش ما می مونه... فکر کنم این طوري

خانمت هم احساس تنهایی نمی کنه .

مهوش در حال تدارك میهمانی پاگشا، تهیه فراوانی دیده بود. اما قبل از هر اقدامی ترجیح داد نظر سروش را براي زمان آن

جویا گردد و چون روزهاي ابتدایی زندگی دخترش بود و ترجیحا رفت و آمدي نداشت، به همین دلیل تلفن را براي دعوت

برگزید، اما تماس هاي مکرر با تلفن منزل و موبایلهاي آن دو بیهوه بود. ترس و دلشوره وادارش کرد تا امیر و مینا را روانه

منزل دخترش کند .

مینا مقابل برج مسکونی مینو ایستاده بود و بی نتیجه شاسی زنگ را می فشد. آپارتمان به آیفون تصویري مجهز بود،سیما با

افسوس و اشک شهاد حرکات خواهر و برادر بود. در حالی که جرأت باز کردن در را نداشت. می دانست با آن شکل و شمایل

دفتر چند هفته اي زندگی اش بسته خواهد شد. مینا ناامید شد. به طرف امیر چرخید و چانه بالا داد :

-مثل اینکه خونه نیست... بریم .

امیر یاد عمو جلال افتاد. اما قبل از آن بوق اتومبیل سروش لبهاي مینا را به خنده گشود :

-خودشه! سروشه .

اتومبیل سروش روي پل متوقف شد. دلهره روبه روشدن با انها را داشت امابا لبخند مینا جرأت یافت و جلو رفت :

-سلام... چرا دم در ایستادین مگه سیما خونه نیست؟

-فکر کردیم باشماست... موبایلش خاموشه... مال شما هم خاموش بود. از صبح تابه حال به هر دري زدیم نتونستیم ردي از

شما پیدا کنیم. مامان در جروي دلشوره داشت براي همین اومدیم .

-ولی فکر می کنم رفته خرید، بیخود نگرانی

امیر با خنده گفت :

-جانمی خواهرم خانم شده... چشم نخوره

مینا با چشم و ابرو او را دعوت به سکوت کرد. سپس لحن رسمی به خود گرفت و گفت :

-سروش جان می بخشید مزاحم شدیم. مامان قصد داشت براي مهمونی پس فردا تلفنی دعوت کنه، ولی امروز با غیبت شما

حسابی ترسیدیم... به هر جهت حالا ما حضورا شما و سیما جون رو به مهممونی پاگشا براي پس فردا دعوت می کنیم...

یادتون نره کل فامیل جمعند .

سروش حال تهوع پیدا کرد، گیج و منگ به دنبال جواب گفت :

-چشم حتما با سیما جون در میون می گذرام... هر چی خانم بگه

با خداحافظی امیر و مینا سروش نفس راحتی کشید و با عجله کلید را داخل قفل چرخاند. سیما تمام حرکات و سخنان آنها را

از آیفون دید و شنید و به محض ورود سروش به ساختما برج، به اتاقش دوید و خودش را در آن زندانی کرد. سروش وارد

آپارتمان شد. نگاهش به اطراف چرخ خورد . وقتی اثري از سیما نیافت به اتاق او نزدیک شد اما در قفل بود. گفت :

-تو اونجایی... یه چیزي بگو... می دونم که هستی... سیما... سیما...حرف بزن .

عصبانیت صورت سیما رو سرخ کرده بود سعی کرد صدایی از خود در نیاورد. لبه تخت نشست و چشم به در بسته اتاق

دوخت. سروش ناامید ازجواب زبان به عذرخواهی گشود و گفت :

-باشه در رو باز نکن... ولی حداقل به حرفهام گوش کن. من براي تقصیرم عذري ندارم. خدا می دونه که چقدر خجالت زده و

شرمنده ام...آره! آره تو دختر ناز پرورده آقاي افشاري حتما تا حالا از گل بالاتر هم نشنیدي... ولی حالا چی! یه غول بیابونی

پیدا شده و مثل یه گرگ وحشی به جونت افتاده، نه؟

نفس عمیقی کشید و افزود :

-مثل سگ پشیمونم... ببخش سیما، تو رو خدا ببخش

اما تلاشش بیهوده بود. سیما جواب نمی داد. ناامید به سمت کاناپه رفت و بدون اینکه به چیزي فکر کند به نقش ریز ماهی

گلهاي قالی خیره ماند .

سیما با اون سن و سال کم و عشق آتشین به راحتی قادر به بخشش همسرش بود. یک به یک جملات سروش رابلعید و از

اینکه او را تا این حد زار و پریشان می دید بیتاب برخاست و بیرون رفت. سروش پشت به او روي دسته مبل نشسته و به

پایین خیره شده بود. آهسته نزدیک شد تا کاملا پشت او قرار گرفت. آرزوي ملاطفت و نوازش از سوي او را داشت. دلش می

خواست خودش را در آغوش او رها کرده و هاي هاي بگرید و از بی وفایی هاي همسرش شکوه و گلایه کند، اما شرم و حیا به

او اجازه نمی داد. از این رو با تردید دست روي شانه سروش گذاشت. دل سروش فرو ریخت بی محابا برخاست و مقابل سیما

سر به زیر شد و با لحنی که او را شرمسار نشان می داد گفت :

-دیگه هیچوقت تکرار نمی شه... قول میدم

سیما مظلومانه و با پشت دست اشک را از چهره اش زدود و گفت :

-اشکال نداره من دلگیر نیستم... تقصیر خودم بود نباید شما رو عصبانی می کردم

سروش احساس علاقه اي به همسر زیبا و جوان خود نمی کرد. تنها عاملی که او را وادار به عذر خواهی و ملاطفت می نمود

دلسوزي،همدردي و احساس گناهش بود. اما در آن لحظه قدر شناس رفتار سیما، مهربان شدو گفت :

-خیلی ممنون که در رو باز نکردي

-خیلی دلم می خواست این کارو می کردم

-ولی نکردي !

-نتونستم،یعنی نمی خواستم تو رو از دست بدم

-به هر حال ممنونم

سیما انگشت لاي دندان ها گذاشت، لب و لوچه اش را جمع کرد و گفت :

-حالا با مهمونی چه کار کنیم؟

-بهتره بگیم مهمونی رو بگذران بعد از ماه عسل یه چند روزي آفتابی نمی شیم... خودبخود همه چیز حل میشه

-فکر خوبیه ولی اگر خونه بمونیم بدون شک عمو جال می فهمه و لو میریم

-پس چه کار کنیم من که با این قیافه هیچ جا نمیرم

-میریم خونه دوست من، خوبه؟

سیما با صراحت مخالفت کرد و گفت :

نه نه... اطلا حرفشم نزد، من روم نمیشه

-من با نادر صحبت کردم. نادر از دوستهاي قدیمی و صمیمی منه. یه خواهر داره که دختر خوب و شوخی است. مطمئنم بهت

خوش می گذره... قول میدم جاي بدي نبرمت

-تو بهش گفتی که ...

-نمی دونی که چه حالی داشتم. نادر تتنها کسی است که وقت گرفتاري و ناراحتی به دادم میرسه

-اگه تو بخواي... حرفی ندارم

-پس یه زنگ به مامانت بزن و بگو که نمی تونی فعلا دعوت شون رو قبول کنی

-نمی دونی چقدر خوشحالم... قدم رنجه فرمودید، مخصوصا همسرتون افتخار دادند

-ممنون... کی باشه جبران کنیم

-این حرف ها چی؟ ... منزل خودتونه. بفرمایید ... اتاق خودم رو براتون تمیز کردم این جوري راحت ترین .

-واقعا شرمنده کردي

-چقدر تعارف می کنی پسر

نادر از طبقه متوسط جامعه محسوب می شد و سبک و سیاق زندگی اش فرسنگ ها از طبقه اشرافی فاصله داشت، اما قلب و

روحی بزرگ به همراه دریایی از کرم ضعف مادي اش را می پوشاند. سیما قدم در راهروي باریک و کم نور گذاشت. یه حس

خوب پیدا کرد. بوي صفا و صمیمیت از خشت و گل دیوارها به مشام می رسید .

نادر می دانست سیما از طبقه مرفه و ثروتمندي است، با خجالت کف دست ها را به هم سائید و گفت :

-ببخشید اگه مثل خونه خودتون نیست

سیما در حالی که سعی در پنهان داشتن صورتش داشت جواب داد :

-این چه حرفیه؟... مگه فرقی داره؟

-به هر حال خوش آمدید، تورو خدا راحت باشید، بنشینید

سیما بري تشکر بی اختیار سر بالا گرفت. با این حرکت چهره اش نمایان گشت. نادر یکه خورد و قدمی عقب گذاشت و

بلافاصله با عذر مختصري اتاق را ترك کرد. سروش خجالت کشید و کلافه به دنبال او بیرون دویدو نادر زیر سایه انار ایستاده

بود وبه تنه آن لگد می کوبید. سروش نزدیک شد . نادر بی درنگ چرخید از شدت عصبانیت حالت خفگی پیدا کرده بود.

گفت :

واقعا که خیلی بی شعوري سروش... خیلی بی شعور

-تو دیگه نمک به زخمم نپاش خودم می دونم چه غلطی کردم

-به تو هم میگن مرد! با اون هیکل گندت خجالت نکشیدي دست روي این طفل معصوم بلند کردي؟ همچین داغونش کردي

که اصلا معلوم نیست چه شکلی هست !

-حالا که شده .

-ممکنه بازم بشه، حتما دفعه بعد دندون هاش ر و خرد می کنی...یا اینکه پاهاش رو قلم می کنی؟

-اگه می خواي ادامه بدي، برم

نادر کلافه سر تکان داد و گفت :

-برو پیشش تنها نباشه... بگم نگین چاي و شیرینی بیاره


موضوعات مرتبط: رمان به رنگ شب (کامل)
برچسب‌ها: به رنگ شب

تاريخ : یکشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۲ | 17:25 | نویسنده : ❤ آســوده ❤ |

به علت بروز بودن سایت از صفحات دیگر نیز دیدن کنید

قبلی 12345678910
صفحات وبلاگ
ساعت Rolex Daytona


ساعت رولکس مدل دیتونا


صفحه و دو رقاب نگین دار


در دو رنگ طلايي و نقره اي


بند از جنس استیل


شیشه این ساعت ضد خش است(Sapphire)

نبضی بدون نیاز به باطری

4موتوره

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قيمت فقـط : 125000 تـومان