ساعت فیروزه ای CK طرح آنجلا

http://upcity.ir/images2/25168055671395800069.jpg
ساعت فیروزه ای CK طرح آنجلا

پدیده بی نظیر و تکرار نشدنی کمپانی محبوب CK

طراحی فوق العاده زیبا و خیره کننده

در طراحی این ساعت از سنگ های فیروزه تبتی

و زنجیر آبکاری طلا و همچنین آویز برنج استفاده شده است ...

اگر از مدهای تکراری خسته شده اید

و اگر برای روز های خاص به دنبال هدیه ای خاص هستید،

ساعت فیروزه ای CK طرح آنجلا را به شما پیشنهاد میکنیم.

ساعتی که هم ساعت است و هم دستبند.

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قيمت فقـط : 20.000 تـومان

توقعي جز اتش نياز نميشه داشت مطمن باش اينجوري عاشقم ميشي من فقط ازت يه بوسه ميخوام 
داد زدم –تروخدا اشكان قسمت ميدم تو رو جون مادرت
با صداي در به خودش اومد و به سمت در برگشت
-چه غلطي ميكني اشغال ...مگه نميدوني رها مال منه به ناموس داداشت دست درازي ميكني خودتو بكش كنار ببينم
من كه حسابي ترسيده بودم از موقعيت استفاده مردم و پشت شاهين قايم شدم
شاهين-تقصير خودت بود از جلو چشمم گم شو تا حساب تو رم بعد برسم
و با چوب دستش به سمت اشكان حمله برد ممكن بود به اشكان اسيبي برسه به سمت شاهين دويدم و از دستش اويزان شدم تو رو خدا ولش كن تقصير من بود تو رو خدا نزنش
-ولم كن تورم ميكشم حالا ديگه با اين ميريزي روهم ...برو رها برو تا نزدم ناقصت كنم
اما من ميترسيدم اشكانو بكشه دستامو صد راهش كردم –به خدا ديگه طرفش نميرم غلط كرد چيز خورد ببخشش
اشكان –بزار بياد جلو ببينم چي ميگه ..كي گفته رها مال تو؟رها مال منه تا اخرش هم پاش وايميسم
ديگه داشتم از عصبانيت و بغض منفجر ميشدم فرياد زدم خفه شيد كثافتها مگه من كالا هستم كه هر كدومتون صاحبم شديد اينو بدونيد حتي اگر موهامهم عين دندونام سفيد بشه با هيچكدومتون نميرم زير يه سقف حالا بزنيد همو ناقص كنيد به من چه؟
هر دو ساكت و متحير به دهن من خيره شده بودن خودمم باورم نميشد بتونم انقدر صدامو بالا ببرم شاهين اما هيچ وقت كم نمياورد چوب رو پرت كرد گوشه ديوار و گفت –راست ميگي ...چرا من بايد بزنم داداشمو بكشم تو اغفالش كردي بايد حال تو را بيارم سرجاش كه ديگه از اين غلطا نكني برو خدا رو شكر كن كه فردا نميبينمت و گرنه زنده نميذاشتمت
لباسها داخل سبد رها كردم و با سبد از در خارج شدم اما دلم نيومد جوابشو ندم به همين دليل اروم گفتم –واي واي ترسيدم
و با قدمهاي بلند خودمو به اونور باغ رساندم مهين –دخترم شاهين و اشكانو نديدي؟نميدونم كجا رفتن؟
سبد سنگين رو از شونم روي زمين گذاشتم اگر ميگفتم نه قطعا سميرا قضيه رو رو ميكردد براي همين با خونسردي گفتم –چرا داشتم ميومدم ديدمشون پشت كلبه با هم حرف ميزدند
دلم نميخواست زياد سوال پيچ بشم براي همين به طبقه بالا رفتم و به محض رسيدن به اتاقم خودم را با كفش روي تخت انداختم اصلا خوابم نميامد اما حوصله مصاحبه با كسي رو هم نداشتم فقط يبه اين فكر ميكردم كه اي كاش توي خانواده ما هم مثل خانواده سيما اينا يك ذره حيا و مذهب وجود داشت كه هر كس جرات گستاخي را نداشته باشد
صبح با نوازش هاي دستي از خواب پريدم روز بارانيو خسته كننده اي بود اصلا باران را دوست نداشتم چون معمولا ادم رو كسل ميكند و باعث حزن و اندوه مشود بهزاد-پاشو وسايلتو جمع كن بريم ...تا همه خوابن زودتر راه بيفتيم
بلاجبار از خواب بيدار شدم و به اتاقي كه همه چمدانهاشونو گذاشته بودند رفتم چمدونم رو به سختي پيدا كردم و اونو از لباسام پر كردم شايد اينكار كمتر از يك ربع طول كشيد انقدر عجله داشتم كه حتي اگر نيمي از وسايلم هم جا ميماند برايم مهم نبود
-بريم من حاضرم
-تا لباساتو بپوشي من برم به كم خرت و پرت واسه تو را ه بگيرم برگردم
مانند بچه هاي حرف گوش كن سر تكان دادم بعد از رفتن بهزاد روي مبل نشستم و رماني را كه ساناز براي تولدم خريده بود را باز كردم تا از نيمه بخوانم هرچند به نظرم رمان هجوي بود همه عاشق دختره بودند همه براش ميمردن دختره همهچي تموم بود همه چي خوب بود رنگ قصه سبز سبز بود شايد اين اتفاق براي من هم مي افتاداما همه مرا به خاطر پول وثروت مادرم ميخواستند شايد هم براي هوس اما كسي نبود كه بتواند يك دقيقه اخلاق مرا تحمل كند كتاب واقعا خسته كننده بود طوريكه از هر ده صفحه يك خط ميخواندم تا شايد كلمه اي از ان جالب باشد ولي فايده نداشت در حال وارسي كتاب بودم كه صدايي مرا از اعماق رويا و تفكر بيرون كشيد
-اسم كتاب چيه ؟
شاهين بود اه كه اي كاش ميمرد من ديگر صدايش را نميشنيدم با بيحوصلگي كتاب رو پرت كردم روي ميز و روي مبل لم دادم –يك كتاب ابكي كه حتي ارزش نداره اسمشو ياد بگيري ..چي شده سحر خيز شدي؟
-اومدم بدرقه حرفيه ؟
-واقعا كه بيكاري ...اگه اومدي راجع به ديشب تهديدم كني و بدبيراه بگي سريع تر...چون دوست ندارم پشت سرم فحش باشه
قهقه اي نفرت انگيز زد و گفت –نه به خدا اومدم بدرقه ات ...بعدشم تهدينو ديروز بهت گفتم برو خدارو شكر كن كه امروز ميري و گرنه به محض اينكه تنها گيرت مياوردم زندت نميذاشتم
پوزخندي زدم و كتابو برداشته به سمتش رفتم –بيا ...اين كتابا رو مخصوص تو نوشتن مه بخوني و با خودت بگي چقدر پسرايي مثل من جذابن كه ميتونن روح و جسم هر دختر رو تسخير كنن ...و اعتماد بنفس كاذبت فوران كنه
كتاب رو از دستم گرفت و لاشو باز كرد و درحالي كه صفحه اي از كتاب رو بررسي ميكرد گفت –من قبل از تو به اندازه ي موهاي سرم دوست دختر داشتم همشونم رام رام بودن ولي تو ...تو اصلا جزو ادميزاد نيستي
كول ام رو پشتم انداختم و گفتم –د همين ديگه اگه ادم پاكي بودي و لياقت منو داشتي ادم دلش نميسوخت ولي لياقت تو دختراي هرزه ي خيابونن كه عين خودت كثافتن
اومد حرفي بزنه كه صداي ساناز مانع شد –بريم رها؟
-اه ساناز تو كه خواب بودي ...مگه قرار نبود با سايه بري؟
-نه بابا ميخواستم تو رو امتحان كنم خيلي بيشعوري ميخواستي منو بپيچوني تنها بري؟نترس شب نميمونم خونتون
-انقدرز وراجي نكن ...ه بهرامم اومد چمدونو كه جمع نكردي لاقل چند تا از ساك ها رو بيار
ساناز دوتا پلاستيك و ساك خودش رو به سختي بلند كرد وبعد از خداحافظي گرم از شاهين جلوتر از من از در خارج شد
داشتم خارج ميشدم كه شاهين با صداي نسبتا بلني گفت –واسه پس دادن كتابت ميام خونتون شايد بتونيم در باره حرفهاي امروزت بحث كنيم
-مال خودت ...لازم نيست زحمت بكشي بياي اونجا
وبدون خدافظي از در خارج شدم
تقريبا همه ي راهو خواب بودم شايد هم خودم را به خواب زده بودم ولي اهميتي نداشت حوصله خنديدن به بامزگي هاي ساناز را نداشتم جاده زياد شلوغ نبود كمتر از پنج ساعت جلوي در خونه بوديم وقتي بهزاد كليد انداخت و وارد شديم از تعجب شاخ در اوردم انقدر خونه كثيف و بهم ريخته شده بود كه ماتم برده بود –بهزاد ما فقط دوروز خونه نبوديم اينجا زلزله اومده ؟
-نه بابا هوشنگ اومده البته دست كمي از زلزله نداره
-اينا چرا دست از سرما بر نميدارن حتما باز هم پاي زهرماري به خونه باز شده چند روز ديگه هم ميشينن پاي بساط و كافور
بهزاد به من چشم غره اي رفت كه جلوي ساناز حرفي نزنم و من هم ديگه سكوت كردم انشب ساناز و بهزاد تا تونستن سر به سر هم گذاشتن و شلوغ كردن ولي من خيلي تو فكر بودم با خودم ميگفتم نكنه پدر از روي منظور مارو به مسافرت فرستاده ...
روزها در پي هم ميگذشت پدر هروز عبوس تر از روز قبل ميشد بد دهن شده بود و دنبال بهانه اي ميگشت تاباران رحمت خويش را بر سر ما ببارد روشنك و سايه دو روز بعد از ما برگشتند و دوباره شديم همان خانواده ي به ظاهر خوشبخت و مرفهي كه زن دوم پدرشان همسن دختر ارشد بود چه ظاهر زيبايي و چه باطن زشتي


دلم ميخواست سر كار بروم اما بعيد ميدانستم كه بتوانم تصميم گرفتم موضوع را با پدر و با بهزاد مطرح كنم و اينكار را هم كردم بر خلاف تصورم پدر هيچ مخالفتي نداشت و شايد هم فكر ميكرد اينگونه از دستم خلاص ميشود و ديگر غرغر هاي مرا تحمل نميكند پدر قبول كرد و اينكار را به بهزاد واگذار كرد تا برايم كار كوچكي دست و پا كند
يكروز افتابي كه من و سايه تو ي تراس نشسته بوديم و قهوه ميخورديم و از اينده حرف ميزديم يهزاد هم به ما پيوست و با عذرخواهي وسط حرف سايه پريد –رها ...مزده بده ؟
با تعجب نگاهش كردم حدس ميزدم چه اتفاقي افتاده با خوشحالي داد زدم –برام كار پيدا كردي؟كجا؟
بهزاد با سر تاييد كرد و گفت-توي يه شركت خصوصي واردات قطعه كامپيوتر ...البته به عنوان منشي
نميدانم چرا خيلي بهم برخورد واقعا پر توقع بودم سرم را پايين انداختم كه سايه گفت –رها ...بايد خدارو شكر كني الان دكتر مهندساش بيكارن همينم با پارتي بازي برات جور كرده خوشحال باش
به اشتباه خودم پي بردم راست ميگفت بايد خيلي خوشحال ميبودم همين هم غنيمت بود اروم سرم رو بلند كردم وگفتم –نه ناراحت نيستم داشتم فكر ميكردم شيريني چي بدم ؟
هردو خنديدن و بهزاد گفت –ما شيريني دوست نداريم ولي پيتزا چرا ...
-حالا من يه تعارف زدم تو چرا پررو ميشي
شب بلاجبار همه رو شام مهمون كردم بهزاد رييس شركت پسر جوونيه كه برادر دوستشه و من ميتونم از پس فردا برم سر كار از خوشحالي تو پوست خودم نميگنجيدم تند تند به مهسا و سيما زنگ زدم و خبر رو اعلام كردم انها هم با خوشحالي به من تبريك گفتند همينكه تلفنم به مهسا تمام شد يكباره تلفن زنگ خورد
بدون اينكه شماره رو نگاه كنم گوشي رو برداشتم –بله بفرماييد
-به به رها خانو مطمن بودم خودت بر ميداري...چطوري
از شنيدن صداي جذاب اما نفرت انگيز شاهين نفسم بند اومد پس از مكث طولاني گفتم –امرتون؟
-امر خاصي ندارم فقط بايد بهت بگم فردا شب خونه ما دعوتيد اخه تولدمه
-باشه ...مرسي..حتما مياييم البته رو من حساب نكن چون كار دارم بقيه حتما ميان كاري نداري؟
صداي خندش گوشي رو پر كرد –نه عزيزم ...فقط يه جمله حتما مياي
اروم به اميد انكه نشنود گفتم –كورخورندي
اما او گوشي رو قطع كرده بود بهزاد-كي بود چيكار داشت
-مهين جون فردا دعوتمون كرده براي شام بريم اونجا تولد شاهينه
روشنك –اوه راستي از يك هفته پيش گفته بود ولي من يادم رفت بهتون بگم ..
درحالي كه با باقي مونده غذا بازي ميكردم گفتم –بابا جون ميشه من فردا نيام ...اخه كلي كار دارم
روشنك به چشمان پدر ذل زد مطمن بودم با چشمانش پدر را طلسم ميكند پدر انچنان فريادي بر سرم زد كه نزديك بود اشكم همانجا جاري شود
-غلط كردي دختره چشم سفيد.. بموني كه چه غلطي بكني مياي خوبم مياي ..
روشنك لبخند رضايت بخشي زد و لقمه كوچكي را در دهان گذاشت بيشتر از اين خوب نبود كه بحث كنم من هم بايد سكوت ميكردم چن با جوش و خروش من روشنك غرق لذت ميشد طوري كه عضلات فكش منقبض ميگشت
سايه از صبح بيرون بود و من گوشه ي اتاقم كز كرده بودم نرگس هم قراربود شب بياد در حال بررسي لباسهام بودم كه با تقه ي در به خودم اومدم
سايه –رها بيام تو؟كارت دارم
-بياتو
دستش چند پلاستيك مارك دار بود لباسها رو پخش زمين كرد و با شور و شعف گفت –بيا ببين چي خريدم برات ...كدوم خواهري انقدر ايثار گره ؟
راستش ميخواستم براي خودم لباس بخرم ولي هرچي لباس ميديدم سايز تو بود هركدومو ميخواي بردار منم چند تاشو بر ميدارم
شونه هامو بالا انداختم و روي زمين نشستم همه ي لباسها واقعا زيبا بودند اما يكي از انها محشر بود مطمن بودم هارموني محشري با صورتم خواهد داشت لباس روو در مقابل چشمان سايه گرفتم و گفتم –به نظرت اين چه طوريه ؟
-اين؟خيلي محشره منتها به نظرم رنگش تو ذوق ميزنه بيا اين پيرهن رو بپوش
پيرهن ماكسي فسفري رنگي را جلوي چشمانم گرفتواقعا تنها صفتي كه ميشد به ان داد زيبا بود
-اين قشنگه ...ولي به خورده بازه
سايه خنديد و گفت خوب ميتوني اون كت جين منو روش بپوشي فقط تو رو خدا شال رو بي خيال شو
با بيچارگي سر تكان دادم و لباس را روي ميز تحريرم گذاشتم تا شب منو سايه مشغول اماده شدن بوديم من موهايم را سشوار زدم انقدر لخت بود كه هيچ حالتي به خود نميگرفت موهايم را روي شانه ام ريختم واقعازيبا شده بودم به خاطر اين زيبايي اگر روزي هزار بار هم خدا را شكر ميكردم كم بود اما از طرفي هم اين زيبايي كار دستم ميداد
خونه باغ خانواده راد خيلي شلوغ بود انقدر دود در فضا پخش يود كه نميشد نفس كشيد دختر پسر ها با وضع زننده اي در باق ميرقصيدند واقعا حركات و ظااهراكثرشان خجالت اور بود صداي بلند موسيقي گوش ادم را كر ميكرد از ترس محكم دست سايه رو گرفته بودم و به بازوي او چسبيده بودم
-روشنك-بريد دخترا بريد توي باغ بشينيد كنار جوونا و لذت ببريد منو پدرتون هم ميريم توي سالن پيش هوشنگ و مهين
سايه سر تكون داد و اونها هم با قدمهاي بلند از ما فاصله گرفتند سايه به سرعت نور سميرا و سياوش را پيدا كرد و كنار انها جا باز كرد بعد از سلام و احوالپرسي گرم بين سايه و سياوش نشستم سياوش و سميرا و سايه سه تايي بحث داغي رابه پيش كشيده بودند ولي من حوصله نداشتم از سرم به شدت درد ميكرد چندي بعد شاهين با سيني مشروب وارد شد و كنار سايه نشست –به بلاخره اومديد ...چقدر دير؟
-تقصير رها بود بس كه تو حاضر شدن فس فس ميكنه ..
چشم غره اي به سايه رفتم و رو به سميرا گفتم –قرص ارامبخش داري سرم داره ميتركه
سميرا-نه ...به شاهين بگو برات مياره
ترجيح دادم ساكت شم چون حوصله كل كل كردن با شاهين را نداشتم اما شاهين حفهاي مارا شنيده بود و ديگر ولكن نبود –راست ميگي بيا بريم بالا من يه قرص بهت بدم بخواب خواستيم شام بخوريم صدات ميكنم
سايه –خدا عمرت بده زود اين خاله پيرزن رو بردار ببر ديوونمون كرد از بس كه غر زد
شاهين دستم را گرفت و بلندم كرد بلاجبار بلند شدم و به دنبالش راه افتادم داخل خونه كه رفتيم صداها خيلي ضعيف شد خودم را روي مبل انداختم و سرم رو بين دست هام گرفتم به داخل اشپزخانه رفت و بعد از مدتي با يك ليوان و يك قرص برگشت و كنارم نشست
-بيا بخور ارومت ميكنه ...
قرص رو از دستشش گرفتم و ليوان رو يك نفس سر كشيدم كه طعم تلخي داخل دهنم چشيدم انقدر تيز و تلخ بود كه اگر ان را قورت نداده بودم همه رو بيرون ميريختم
از عصبانيت داد زدم –اين چي بود مگه بتو نگفتم اب؟
-چرا سخت ميگيري گفتم اينجوري سردرد يادت ميره ..حالا بيا برو تو اتاق بخواب سر شام صدات ميكنم
بزور از جام بلند شدم سرگيجه بدي داشتم بدنبالش به طبقه بالا رفتم با كليد در اتاق اشكان رو باز كرد و خودش كنار وايساد تا داخل بشم با كنجكاوي پرسيدم –اشكان كجاست توباغ نديدمش
-همين دور وراست تو نميخواد نگران اون باشي ...نكنه دلت براش تنگ شده ؟
-نه خير دلم واسه اون تنگ نشده ...ميترسم بلايي سرش اورده باشي
-بلايي سرش نياوردم يكم ادبش كردم تا ديگه جرات زبون درازي پيدا نكنه نيم ساعت ديگه ميام دنبالت بريم پايين
-مرسي نميخواد بياي فقط به بقيه بگو خسته بود خوابيد
ترجيح دادم امروزو زياد با هاش بحث نكنم از خواب كه بيدار شدم خستگي كاملا از تنم در رفته بود از پنجره بزرگ اتاق به باغ نگاه كردم كم كم همه داشتند خداحافظي ميكردند و ميرفتند پس حتما خيلي وقت بود مه خوابيده بودم كش و قوسي به بدنم دادم و بعد از مرتب كردن لباسهام جلوي اينه روانه باغ شدم فقط فاميل هاي خودموني اونجا بودن كنار سياوش نشستم و بدون كلمه اي حرف به چمن هاي زير پايم خيره شدم كه باز زبان سرخ سياوش كار دستم داد
-رها شنيدم شاغل شدي پس شيرينيش كو؟
بدون ذره اي ترديد گفتم –اره ...البته به عوان منشي خنده داره نه؟
در حال صحبت با سياوش بودم كه نگاهم به چشمان پر از غضب شاهين افتاد كه در ميان تاريكي مانند شراره هاي اتش ميدرخشيد در ميانه راه جمله رو تمام كردم و بحثو منحرف كردم –راستي سمبرا سايه با تو بود نميدوني كجاس؟
سميرا با پوزخند به گوشه اي از باغ اشاره كرد با ديدن اون صحنه قلبم از حركت ايستاد سايه در حال قدم زدن با يك پسر خدا خدا ميكردم ربطي به شاهين نداشته باشه
با صداي لرزان رو به شاهين سوالم را مطرح كردم –شاهين اين اقا پسر كيه ؟من همه فاميلامونو ميشناسم ولي اين اقا رو تا بحال نديدم
يكي از ابروهايش را بالا انداخت و با قيافه حق به جانب پاسخ داد –نه ...از فاميلا نيست دوستمه ...من بهم معرفيشون كردم ..اخه خيلي بهم ميان
تمام تنم يخ كرد با خودم گفتم كم كم داره به تهديداتش جامه ي عمل ميپوشونه رها بدو تا دير نشده كاري بكن
با عصبانيت از جام بلند شدم و يكراست به سمتشون رفتم با ديدن من هردو بهت زده نگاهم كردند سايه با لحني پر از عشوه و ناز دستم را گرفت و گفت –راستي اين رهاست خواهر كوچكم ..
خوب به چهره ي مرد جوان دفت كردم از شاهين چهار پنج سالي بزرگتر بود حدودا بيست و هفت و هشت ساله به نظر ميرسيد چهره اي گندمگون و فريبنده اي داشت موهاي مشكي بركلاغي اش را به سمت بالا شانه كرده بود و هيكلي متناسب طعمه ي خوبي بود انقدر به صورتش دقيق شده بودم كه دستي را كه به طرفم دراز كرده بود را خيلي دير ديدم و با او دست دادم
-خيلي ببخشيد ميشه من و خواهرم يك چند دقيقه از حضورتون مرخش شيم ؟
خيلي خوش برخورد و محترمانه جواب داد-بله خانو م جوان البته
نميدونم چرا از لحنش خنده ام گرفت از نظر من كاملا مشخص بود كه نقش بازي ميكنه دست سايه رو گرفتم و گشان گشان اونو به ميان باغ بردم وسط انبوه درخت هاي گيلاس ايستاديم و من خيلي بي مقدمه رفتم سر اصل مطلب-سايه اين پسره كيه؟
-يه ساعته دارم چي ميگم ؟ااسمش فرشاده فرشاده حميدي....نميدوني رها از اول مهموني تا اخر به من زل زده بود و بعد اخرش ازم دعوت كرد باهاش برقصم از نظر من كه خيلي جذاب و با وقاره
چنان با ذوق و شوق برام تعريف ميكرد كه انگار نه انگار بيست و سه سالشه رفتارش مثل دخترهاي نو جوان دبيرستاني بود كه هر ثانيه يكي چشمشونو ميگرفت نميدونستم بهش چي بگم
ولي بدون اينكه فكر كنم زبان در دهانم ميچرخيد –بس كن سايه ..مثل بچه ها حرف ميزني ...شاهين كمر به قتل خانوادهي ما بسته ...به خدا قسم هزار تا دختر شيك و پيك ترز از من و تو تو اين مهموني بود بعد يهو پسرره هنوز از در نيومده تو چشمش خورده به تو و يك دلنه صد دل عاشقت شده ؟اينا همش زير سر روشنكو و اون فاميلاي نوكيسه اشه ...ميدونم نبايد نصيحتت كنم ولي ...
با عصبانيت دستش رو به سمتنم نشونه رفت و به نشانهي تهديد ان را برايم در هوا تكان داد بلند بر سرم فرياد زد –رها تو داري منو نصيحت ميكني من از تو پنج سال بزرگترم تو ميخواي منو نصيحت كني؟شا هين براي بايد بخواد مارو بدبخت كنه ؟تو با اون لجي چون اون بدبخت عاشقته و تو اونو اصلا ادم حساب نميكني ..بذار رك بهت بگم رها تو لياقت شاهينو نداري شايد قيافت فريبنده و زيبا باشه اما اونقدر بد اخلاق و از خود راضي هستي كه هيچكس حاضر نيست حتي يك دقيقه باتو زير يه سقف زندگي كنه ..برو خودتو اصلاح كن ...مشكل خودتي ...ديگه هم منو نصيحت نكن
از حرفهاش چنان حيرت زده بودم كه پاهام سست شده بود و درحال زمين خوردن بودم دستمو به ديواره باغ گرفتم كه زمين نخورم اشك مانند رود از چشمانم جاري بود –واي كه چقدر رقت بار بود خواهرم به خاطر يه غريبه هر چه ميتوانست بارم كرده بود و بعد خيلي سريع بدون اينكه بذاره از خودم دفاع كنم ميدان را ترك گفته بود سر برگرداندم تا ببينم كجا ميره دوباره به سمت فرشاد رفت عشق چشماشو كور كرده بود
روي نيمكت نشستم و بغضي را كه درگلويم اسير بود ازاد كردم صداي هق هقم تو فضا پيچيده بود فكر ميكردم كه شاهين منو زير نظر داره ولي حتي يك درصد هم فكر نميكردم كه پشت سرم ايستاده
وقتي متوجه حضورش شدم او كنارم روي نيمكت نشسته بود به صورتش چشم دوختم چه صورت زيبايي افسوس كه سيرتي پليد داشت سرم را پايين انداختم خيلي دلم ميخواست در حضور او ابراز ضعف نكنم ولي اشك ها مجالم نميدادند
-حرفاتو باور نكرد نه؟خوب حق داره اخه به چهره ي معصوم من مباد بخوام كسي رو بدبخت كنم
پس از اتمام اين جمله چنان قهقه اي زد كه مو بر اندامم راست شد خنده اش كه تمام شد اروم سرمو پايين انداخت و گفتم –نه باور نكرد ...ميگه من لياقت تو رو ندارم ...ميگه من خيلي احمقم كه تو رو پس ميزنم ...ميگه مشكل همه منم و منم كه باد خودمو اصلا ح كنم
مجدادا به چشمهاي مشكيش نگاه كردم و اروم گفتم –راست ميگه ؟
چشمهاشو گستاخانه به چشمانم دوخت و بدون پلك زدن گفت –اره راست ميگه تو يه دختر از خود راضي و چموشي ..والبته زيبا ..انقدر زيبا كه كه همه ي صفات بدت از يادم ميره ...ميدوني سميرا چند بار به ابراز عشق كرده يا همون دختره فاميل بابات ..ساناز واسه يه نگاه من هر جور قر و فري مياد يا اصلا چرا راه دورببريم مريم دختر مستخدم خونه باغ ...ولي تو لياقت منو نداري اگه چشمم به پولت بود دايي مسعود از باباي تو وضعش خيلي بهتره بايد سميرارو تور ميكردم ..تو رو خدا اذيتم نكن بيا عين ادم جواب بله رو بده بريم سر خونه زندگيمون
اشكم سرازير شد اصلا بغض مجالي به سخن نميداد اهي كشيدم و گفتم –من دوستت ندارم تو انقدر پستي كه بخاطر اينكه من داري خواهرمو بدبخت ميكني ...سايه خيلي ساده است
خنديد و دستمو گرفت و گفت –من به خاطر تو حاضرم كل خونداتو بدبخت كنم حاضرم جتي ادمم بكشم ولي بايد تو بري جزو املاك من چون من ميخوامت همين الان واقعا خيلي خودمو كنترل ميكنم كه بهت دست نزنم ولي خوب دركم كن
دستمو از دستش دراوردم و بروي چشمهام گذاشتم
-گريه فايده نداره تا بيشتر از اين خونواتو بدبخت نكردي تسليم من شو وگرنه ...
حرفشو قطع كردم و گفتم –خدا بزرگه ...يه روزي تقاص پس ميدي
شاهين خنديد و گفت –عزيزم خدا بزرگه ولي فرشاد تشنه ي پوله بد نيست به فكر شكم گرسنه اون هم باشيم حالا بيا بريم شام بخوريم
اون لحظه فقط دلم ميخواست خورد شدنشو ببينم براي همين با لبخند پاسخ دادم –من حتي اگه با اشكان ازدواج كنم باتو نميام زير يه سقف
چنان عصباني شد كه رگ گردنش كاملا متورم شد از حرف خودم پشيمون شدم و لب به دندان گزيدم
اما دير شده بود چون اون هم مقابله به مثل كرد و گفت –باشه پس خرد شدن تك تك اعضاي خونوادتو نگاه كن چطوره با سايه شروع كنيم
دستهامو روي گوشم گذاشتم تا بيشتر از اين حرفهايش را نشنوم و سمت سالن دويدم هيچكس توي باغ نبود اروم درسالن رو باز كردم و به داخل پناه بردم با ورود من همه سرون به طرف در برگشت با سكوت و بدون كوچكترين حرفي شامم را خوردم تا ان شب نحس بد تر از اين نشود
صداي زنگ فلزي و قديمي باعث شد خوا ب كاملا از سرم بپره ا ياد اوري قرار امروز مثل برق از جا پريدم و حاضر شدم بهترين لباسهايم را پوشيدم مانتو كتان زيباي مشكي رنگ با شال طوسي كه كاملا همرنگ چشمانم بود سليقه بهزاد بود هر وقت ميخواستم لباس بخرم از نظر او استفاده ميكردم ديري نگذشت كه زنگ در به صدا دربه صدا در اومد اانس بود با عجله به سمت در رفتم زمان برايم خيبي طولاني ميگذشت اما بلاخره رسيدم چشم كه باز كردم رو به روي خود ساختماني بزرگ و شيري رنگ ديدم كه روي ان تابلوي بزرگ نقره اي رنگي حك شده بود
وارد ساختمان كه شدم بوي نويي همه جارا گرفته بود همه جا شيكو تر تميز بود وسايل و ميز و صندلي ها برق ميزدند و كارمندان خيلي منضبط كارشان را انجام ميدادن به ميخواستم به سمت ميز منشي بروم ولي يادم افتاد كه قراره خودم منشي بشم درحال وارسي دور و اطرافم بودم كه چشمم به يك دختر خانم همسن و سال خودم خورد با خوشرويي سلام كرد و پرسيد –ميتونم كمكتون كنم
درحالي كه با انگشتان دستم بازي ميكردم با ذوق و شوق گفتم –بله ..من رها افشار هستم ميخواستم اقاي رييسو ببينم
خندهي زيبايي كرد و با انگشت اشاره درب يكي از اتاق هارا نشانم داد تشكركردم و جلوي در ايستادم نميدانم چرا ولي دلشوره عجيبي سر تا پايم را گرفت اروم در زدم و وارد شدم اولين تصويري كه به محض ورود به اتاق مجلل رييس به چشمم خورد چهره ي جدي و جذاب ييس جوان بود با دين من عينك مطالعشو بالاي سرش زد و خيره نگاهم كرد موهاي خرماييش را كه امروزي درست كرده بود توي نور بيش از هرچيز خودنمايي ميكرد انقدر سرگرم بررسي اطاف بودم كه اصلا يادم نبود سلام كنم كه خودش پيشقدم شد –عليك سلام ...
انقدر هول شده بودم كه با پته په سلام كردم –اوه ببخشيد راستش من خيلي هول شدم
معلوم بود حسابي بهش برخورده با عصبانيت عينك رو به سمتي پرت كرد و به ميز تكيه داد –بفرماييد ...كارتون؟
نفس عميقي كشيدم و گفتم –من رها افشار هستم ...قرار بود اينجا مشغول به كار شم
پوزخندي زد و گفت –نميخوام شما رو رد كنم اما رعايت تربيت و نزاكت توي كار شما يه امر ضروري اگه شما سلام كردن يادتون بره كه ديگه...
از متلكي كه بارم كرده بود خيلي عصباني شدم اگه روز اول نبود يه جواب دندون شكن نثارش ميكردم ولي فقط معذرت خواهي كردم و استرس روز اول كارو بهونه كردم
با دست به نشستن دعوتم كرد و منهم ارام و موقر بر صندلي روبرو نشستم و چشم به سراميك هاي براق زمين دوختم فقط صدايش را ميشنيدم و سرتكون ميدادم
حرفهاش كه تموم شد بي توجه همچنان سرتكون ميدادم ناگهان به خودم اومدم و ديدم غضبناك نگاهم ميكند خودم رو به اون راه انداختم و گفتم بله متوجه شدم ميتونم مرخص بشم نميدونم چرا اما لبخندي پهناي صورتش را پوشاند و سرتكون داد
کارام توی شرکت خیلی زیاد بود به حدی که گاهی وقتها کم میاوردم درست دو هفته بعد از ورود من به شرکت خانمی که متاهل هم بود به استخدام شرک در ا.مد که اسمش مینا پور اسد بود دختری بسیار مهربان و خوش صحبت که همین خصلت های جالبش تو همین مدت کم باعث دوستی بسیار عمیق بین ما شده بود توی یکروز سرد زمستانی بود که در حال رفتن به خونه بودم که ماشین شاهین رو دو متر انطرف تر جلوی در شرکت دیدم از ترس اینکه برایم حرف درست نشه به اطراف نگاه کردم اما حتی پرنده نیز در ان هوای سرد پر نمیزد میخواستم بهش محل نزارم اما از طرفی هم میخواستم بدونم چرا اینجاست اصلا ادرس رو از کجا گیر اورده دوباره به اطراف نگاه کردم و ارام به سمت ماشین اخرین سیستم و براق شاهین به راه افتادم شیشه رو پایین کشید و به جلو خم شد -علیک سلام گنجشکک اشیمشی زیر بارون خیس میشی بیا تو ماشین ما بشین
دهن کجی کردم و گفتم -ههه مسخره ..اینجا چکار میکنی ادرس اینجارو از کدوم قبرستون اوردی ؟
-باز که بی ادب شدی عزیزم بیا بشین اینجوری هم من سرما میخورم هم تو ادم برفی میشی
در رو باز کرد و من نشستم و درو محکم بهم زدم
-خوب حرفتو بزن دیرم میشه تاکسی گیرم نمیاد
-میرسونمت امشب خونه شما دعوتیم اخه فردا میخوایم بریم کوه
-بله چتر شما که همیشه تو خونه ی ما بازه
پوزخندی زد و گفت-خبر داری بابات الکلی شده ؟
-اره میدونم سرکارم نمیره
-حتما خبر داری که داره ورشکست میشه اخه کلی چک بدهکاره
با بهت نگاهش کردم شوخی میکنی پس چرا به ما چیزی نگفت
قهقه ای زد و گفت -میدونی که طلبکارش کیه
-نه... بابات ؟
-نه ......خودم
کم مونده بود شاخ دربیارم با دهان باز نگاهش میکردم اگه تو پیشنهاد منو قبول کردی که کردی ولی اگر قبول نکنی نمیذارم یه پاپاسی از ارث مامان جونت به تو و خواهر و برادرت برسه و منو خاله روشنک همه رو مخوریم یه ابم روش و باباتم تا اخر میمونه تو هلفتونی منتحی به جای شامپاین و مارتینی و ویسکی باید اب رد بخوره
اشک ناخواسته بر روی گونه ام چکید با دهان خشک گفتم -باید به من وقت بدی تا فکر کنم
-وقت باشه اما فقط یک هفته ...البته بابات گفته بزور هم که شده تو رو پای سفره عقد میشونه
اروم گفتم -خیلی اشغالی تو اصلا انسان نیستی
-زر زر زیادی نکن تو خود ت باعث شدی
تا اخر دیگه چیزی نگفتم اون هم چیزی نگفت فقط عین روانی ها هر از چند گاهی بلنئد بلند میخندید
تو خونه پر از سرو صدا بود و کلی مهمون داشتیم همه درحال گپ و خوردن بودن اما پدر در میون اونا نبودمیخواستم برم تو اتاقم که صدای زنگ اس ام اس بلند شد سمیرا بود نوشته بود که برم تو باغ کنار الاچیق کارم داره

دوباره کفشم رو پوشیدم و به سمت الاچیق رفتم سمیرا پشت به من زیر درخت بید بزرگ کنار الاچیق ایستاده بود بارش برف شدت گرفته بود وقتی برگشت صورتش پر از اشک بود و چشماش ورم کرده بود -سمیرا جون چیزی شده
-بشین میخوامباهات حرف بزنم
مطیعانه کنارش نشستم امروز همه چی عجیب بود
سمیرا با دستمال اشکشو که همراه ریملش پایین اومده بود پاک کرد و گفت -رها میشه از زندگی شاهین بری بیرون من شاهینو دوست دارم ولی تو نداری
-من که از خدامه اگه بتونم این کارو میکنم
-رها شاهین ابروی منو برده من ازش بچه دار شدم و اونو سقط کردم اون ابروی منو به باد داده اون به من گفت که قصد ازدوج با منو نداره ولی من احمق نفمیدم
با تحیر نگاهش کردم سمیرا داری شوخی میکنی
-نه رها اون یه ادم کثافت اشغال ..اون یه حیوونه ازش
صدای شاهین تمام بدنمو لرزوند
-خب سمیرا جون ادامه بده
با چشمان از حدقه بیرون زده نگاهش کردم
شاهین چند قدم به جلو برداشت و درست روبروی سمیرا وایستاد -هرزه خانوم بهش بگو تو منو اصرار کردی مگه تو نگفتی که واست ابروت مهم نیست و من فقط مهمم مگه شب تا سب به گوشی زنگ نمیزدی که بیا خونمون بابام نیست د زر بزن خراب
بغض با ترس قاطی شده و گلومو میفشرد
سمیرا از ترس میلرزید -شاهین رها دوستت نداره تو که با ابروی من بازی کردی دست از سرش بردا و برگرد
چنان سیلی از طرف شاهین به گوشش نواخته شد که رودی از خون از گوشه لبش جاری شده و بعد به سمت من اومد و دستمو گرفت و منو کشون کشون به سمت خونه با برد -بیا برو تو خونه نزار گوشتو از مزخرف پر کنه
-تو خیلی کثیفی من اگه شده گدایی هم بکنم با تو نمیام زیر یه سقف
دستمو فشار داد و منو پرت کرد جلو و خودش هم پشت من وارد خونه شد همینکه پامو بخونه رسید به طرف اتاق بابا رفتم بطری بزرگ مشروب خالی روی میزش بود و خودش هم مثل فیل بزرگ روی میز کارش افتاده بود
داد زدم -بابا شرم به تو که دخترتو به مشروب و پول فروختی ازت نمیگذرم و بعد با گریه به سمت اتاقم رفتم 

 انقدر گریه کردم تا بلاخره خوابم برد صبح با صدای سایه از خواب پاشدم :رها پاشو میخواییم بریم کوه
با صدای خواب الود گفتم:خودت برو من نمیام
:تو غلط میکنی حالا که بابا و کامران نیستن منم شاهین و فرشادو صدا کردم سیاوشم هست
:تو غلط کردی همشون هم عتیقه ان
وسرمو کردم زیر پتو که با صدای شاهین به خودم اومدم که سایه تو که هنوزلباس نپوشیدی فرشاد پایین منتظره تو برو من اینو میارم
سایه :لباساش تو کمده بده بهش زود بیا
شاهین:باشه تو برو
ار ترس نفس نمیکشیدم و منتظر عکس العملش بودم
ش:رها پاشو قربونت برم بیا لباساتو بپوش همه پایین منتظرن
حالم از صداش بهم میخورد له تندی گفتم:من نمیام هر گوری که میخوایید تشریف ببرید اونم با کی تویه روانی هرزه با اون دوست عوضیت با اون سیاوش دلقک
رو کلمه هرزه حساس بود برای همین هم همیشه بکار میبردم :رها پاشو بریم تا به زور بلندت نکردم ببرمت مثل اینکه تو همیشه باید روی سگ منو بیاری بالا
قهقه ای زدم و گفتم :تو روتم نیاد بالا خودت سگی
انگار چون زیر پتو بودم و صورتشو نمیدیم جراتم صد برابر شده بود ولی اون شوخی نداشت با عصبانیت پتو رو کنار زد و روی دست بلندم کرد هر چی با مشت به شونش کوبیدم ول کن نبود به سمت کمد رفت و یه دست مانتو و شلوار برداشت و ممنو به طبقه ی پایین و سالن برد
فرشاد:باریکلا دختر چموش اینج.ری باید رام کرد
منو روی مبل رها کرد و لباسامو بهم داد :میپوشی زود میای
سیا:شاهین جدی حدی خودتو صاحب طرق فرض کردی بابا ناسلامتی خواهرش اینجاس
سایه خندید و گفت :این از شاهین که هیچی از بابام هم حساب نمیبره
دلم ار اون همه تحقیر بهم خورد دلم میخواست بخوابونم تو گوشش خرخره شو بجوم وای خدا نفرت انگیز بود
فرشاد در حالیکه پکی به سیگارش میزد گفت:رها برو بپوش دیگه بابا ظهر شد
شاهین:الان میره میپوشه بدو عمو بدو برو بپوش
با این حرف شاهین همه زدن زیر خنده
به اتاق رفتم بغضم در حال ترکیدن بود نمیدونستم چجوری خودمو ار گریه منصرف کنم از همه بیشتر درد ارثیه مادرم بود که اگر دیر میجنبیدم اینا میخوردن لباسا رو سریع پوشیدم و پیش سایه برگشتم
س:رها شاهین صبح داشت درباره خواستگاری از تو به بابا میگفت
بغضمو خوردم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم :میشه بعدا راجع بهش حرف بزنیم؟
سایه شونهاشو بالا انداخت و سوار رونیزفرشاد شد من هم رفتم پشت بشینم که بلافاصله شاهین هم کنارم نشست و سیاوش هم نشست کنار شاهین
شاهین:بچه ها بزودی یه عروسی دعوتید
با ارنج به پهلوش کوبیدم و در گوشش گفتم :خفه
فرشاد:دلتو صابون نزن ما تا اخر بهار عروسی نمیگیریم
من هم برا اینکه به شاهین مجال ندم گفتم:جدا ؟من فکر کردم شما تا ماه دیگه عقد کنید
سیا:عیب نداره شما شام عروسی رو به ما بدید مراسم پیشکش
من:راستی شاهین اشکان چرا پیداش نیست
به چشمام زل زد و نگاه تندی به من کرد :رفته شمال
پورخندی زدم و گفتم:جدا ؟اخه جاش خیلی خالیه
فرشاد از تو ایینه نگاهی به من کرد و گفت:رگ غیرت بعضیا باد کرده
شاهین تا وقتی رسیدیم دیگه حرف نزد ولی به محض رسیدن به هم گفت :بچه هامن و رها میریم یه گشتی میزنیم و میایم
ودستمو گرفت و به سمت نقطه نا معلومی برد جای دنجی بود پرنده پر نمیزد روی سنگی نشست و سیگاری اتش زد پک عمیقی به اون زد وگفت:با بابات حرف زدم گفت پس فردا بیایم واسه قول و قرار ا
منم به درخت تکیه دادم و گفتم :من ادم نیستم چرا کسی از من نمیپرسه
به طرفم اومد و با فاصله کمی ار من ایستاد:دیگه بیشتر از این خودتو ضایع نکن فایده نداره بابات از ترس طلبکارا داره میره اونور برای همین هم عروسی ما تا اخر ماه برگزار میشه
سرمو پایین انداختم و سکوت کردم
اشکی از گونه ام روی لباسم چکید سرمو با دستاش بالا اورد و مشمز کننده تگاهم کرد :هوس برانگیز تنها صفت تو هوس برانگیزه و البته زیبا
و صورتشو جلو اورد و گونمو بوسید اونهم طولانی با تمام قدرت سیلی به گوشش نواختم بهت زده نگاهم کرد و دستش رو روی جای سیلی گذاشت روی علفا نشستم و زار زار گریه کردم اونهم درست روبروم ایستاده بود :این سیلی رو بعدا تلافی میکنم
حالم دست خودم نبود :شاهین توروخدا تو رو به عزیز ترین کست دست از سزم بردار من دلم میخواد با کسی که دوست دارم ازدواج کنم این اخرین فرصت شادیمه ازم نگیر
کنارم نشست و گفت:نمیشه به جون خودت نمیشه من اگه چیزی رو بخوام نمیتونم ازش بگذرم این یه جنونه
همچنان گریه میکردم دستمو توی دست داغش گرفت و گفت :اگه با من خوب تا کنی باهات را میام
:دستمو از دستش دراوردم و گفتم :تو التماس حالیت نمیشه
پس خوب گوش کن من باهات ازدواج میکنم ولی فقط به خاطر مادرم که تنش توی گور میلرزه جوابم بله است ولی خونه ارو برات جهنم میکنم به طوری که روزی هزار بار ارزوی مرگ کنی دیگه هم به من دست نزن
:باشه خوشگل منم تو جهنمون با تو زندگی میکنم مشکلی نیست اتفاقا بدم نمیاد ولی من اتیشم تنده مخصوصا راجع به تو و هر وقت هم بخوام بهت دست که هیچی پاهم میزنم
و هر هر خندید

ش:حالا هم کم کولی بازی در نیار پاشو بریم پیش بقیه دارم از گشنگی میمیرم
با خشم پاشدم و جلوتر ار اون براه افتادم فرشاد اتیش روشن کرده بود و سیاوش هم داشت کبابا رو اماده میکرد
کنار اتش وایسادم تا گرم شم سایه:شاهین جواب بله رو گرفتی
شاهین با غرور گفت:فکر کن که اقا شاهین جواب بله رو نگیره
سیاوش کبابا رو داد دست فرشاد و گفت:معلوم نیست چفدر شکنحه اش داده تا تونسته جواب بله رو بگیره
من همه ی این حرفا رو میشنیدم و چیزی نمیگفتم میدونستم به محض اینکه چکا رو پیدا کنم الفرار فقط نباید میذاشتم کسی بوببره
تو فکر بودم که فرشاد یه تیکه جوجه رو گداشت تو دهنم
:حواست کجاس رها سه ساعته میگم نهار حاضره
سیا:ولش کن بابا هر چی نفرات کمتر بهتر
بعد از نهار پسرا رفتن کوهنوردی و من و سایه موندیم اونجا کنار اتیش
سایه:رها تو که از شاهین بدت میومد حالا قبول کردی زنش شی؟
من:من؟من عاشق شاهینم یکم ناز کردم که گربه رو دم حجله بکشم
:حالا کشتیش؟
به فکر فرو رفتم و گفتم:نفسای اخرو میکشه
اون روز هم به پایان رسید منو سایه رو رسوندن خونه داشتم کفشاکو در میاوردم که صدای زنگ تلفن پیچید
با سرعت کفشتکو در اوردم و پرت کردم یه طرف و تلفونو برداشتم
:بله
:سلام رها..خوبی
صدا اشنا نبود اشنا بود ولی مثل یک خاطره شماره مال خارج بود او بهت و سکوت و تردید دست . پا میزدم که دوباره حرف زد
:رها منم کامرانم...پسرحاله
:سلام ..کامران ...خاله خوبه
ذهنم درگیر خاطره ها شد رفت و رفت تا رسید به پسر بچه ای که دنبال یه دختر بچه میکرد موهاشو میکشید و بعد صدای جیغ دختر بچه تو عالم هپروت بودم که با صداش به خودم اومدم:ببین فردا بیا خونه ما ماامشب میایم ایران فقط خودت بیا کسی نفهمه مادرم کارت داره راستش مریضه میخواد تورو ببینه
:حتما خونتون همونجاس؟
:اره هنوز همون جاس
گوشی رو گذاشتم یعنی چی بعد از اینهمه سال حالا که دارم بدبخت میشم اومدن چیو ببینن
با صدای سایه بخودم اومدم :رها کی بود نکنه شاهین جونت بود
:نه مهسا بود
:اهان گفتم یک ادم خاص بوده
ترجیح دادم برم بخوابم ساعت 8 شب بود شایدم میخواستم از خودم فرار کنم
رو به سایه که داشت به فرشاد زنگ میزد گفتم :سایه منو واسه شام بیدار نکن فردا باید برم پیش مهسا زود باید پاشم میخوام بخوابم
درحالیکه با فرشاد حرف میزد با سر تایید کرد توی رختخواب ذهنم همش درگیر بود همش خواب بد دیدم تا صبح بارها خواب بد دیدم و پریدم چی در انتظارمه


 صبح زود ار خواب پاشدم نگاهی به دور وبر کردم هوا افتابی بود ار بارون متنفر بودم برای همین با دیدن افتاب خبلب خوشحال شدم کنار پنجره رفتم و بیرونو نگاه کردم احتمالا بابا اینا بعد از ظهر میرسیدن رقتم جلو ایینه نگاهی به خودم انداختم ارایش ملایمی کردم و مانتوی قرمزم رو هم که خبلی دوست داشتم پوشیدم هنوز سایه خواب بود و نرگس هم هنوز نیومده بود دیگه حوصله سرکار هم نداشتم تصمیم گرفتم بدون اینکه کسی بقهمه استعقا بدم زنگ اف اف که خورد سریع رفتم دم در و سوار شدم تا مقصد نزدیک یک ساعت طول کشید من هم در بین راه یک چرت حسابی زدم و با صدای کلفت راننده بیدار شدم:خانوم رسیدیم
کرایه رو حساب مردم و پیاد شدم جلوی در اهنی بزرگی قرار داشتم که از لابه لای میله هاش پیچک ها رد شده بودند یک خونه باغ قدیمی خونه رنگ نداشت سکه ای از جیبم در اوردم و با سکه بروی در اهنی کوبیدم تا بلاخره صداشو شنیدم کامران بود چه صدای جذابی داشت نمیدونم چرا از شدت هیجان چشمامو بستم صدای پاش رو علفا و رو برگای خشک چرا همه چی مثل رویا بود در اهنی با صدای گوش خراشی باز شد چشمامو باز کردم و اروم سرمو بالا اوردم :خدای من این کامرانه چقدر بزرگ شده مرد شده هیکل و قدش مثل شاهین بود چشماش قهوه ای روشن بود پوستی برنزه ادم و یاد شاهزاده های افسانه های والت دیرنی میانداخت ممن مبهوتش شده بودم و اون مبهوت من اروم گفت:خیلی بزرگ شدی و البته زیبا
لبخندب برویش پاشیدم و گفتم :تو هم حوب بزرگ شدی ...میتونم BRبیام تو
بلند خندید:اخ منو ببخش اصلا حواسم نیس
با هم شانه به شانه نوی باغ قدم ردیم اما مسیر تمامی نداشت سکوتو شکوندم :خاله کجاست بیداره؟
:اره ار دیشب چشم رو هم نذاشته
دلم برای دیدن خاله ام به طپش افتاده بود بغد ار من او شیبه ترین فرد به مادرم بود من میتونستمنکاه مادرمو از اون بطلبم
با هم وارد خونه شدیم در چوبی قدیمی باز شد و من خاله رو دیدم نمیدونم چرا اما مثل دیوونه ها به سمتش رفتم و خودمو توی بقلش انداختم حتی به خودم فرصت ندادم که درست نگاهش کنم اغوشش گرم بود و امن همه ی غمای دنیا از دلم رفت زار زدم :خاله حون خاله جون کجا بودی
اشک های خاله شونه هامو خیس کرده بود :رها ...تو نمیدونی من چی کشیدم همش زیر سر بابای نامردت بود
کامران شونه هامو گرفت و منو بزور از خاله جدا کرد جای دستهاش رو شونه هام باعث شد به حسی تک تک سلولامو فرا بگیره یه حس خوب یه حس امن
ک:رها مامان براش خوب نیس زیاد هیجان رده بشه هیجان براش مثل سمه بیا بریم تو اتاق تا حال مامان و خودت یکم جا بیاد
با هم به اتاق رفتیم روی صندلی چوبی نشستم و اونهم روبروم نشست :رها خیلی بزرگ شدی ها دیپه نمیتونم موهاتو بکشم
در جوابش خندیدم اما خنده ای تلخ که تلخیش خودمو هم ازار داد
ک:رها چرا انقدر تو خودتی ناراحتی...یه جوری پزمرده ای
:ای بابا ..کامی...نپرس من تاره هیجده نوزده سالمه ولی عین یه پیرزن هشتاد ساله ام بس که رنج کشیدم زیر دست نامادری بزرگ شدن واسه ادم عمر نمیذاره
در تایید حرفم سر تکون داد نمیتونستم نگاهش کنم اخه قلبم بد جور میزد نمیدونم چرا به درک اصلا نگاهش نمیکنم ...ولی اخه دلم میخواد نگاهش کنم
با خودم کلنجار مبرفتم که فنجون چای ذو بدستم داد دوتا دستمو به دو فنحون گرم حلقه کردم تا سرما از جونم بره
کامران مجدادا سر جاش نشست و گفت:چه خبر از بقیه ..سایه بهزاد...بابات..سایه هنوزم خود رای و سر به هواست
سرتکون دادم :اره همشون همونجورین بابا الکلی شده کامران هم میخواد سر بازیشو بخره بره میدونی اخه بابا کلی قرض بالا اورده برا همین میخواد از ترس طلبکارا بره اونور
:بمیرم چقدر سختی کشیدین
:بخیال تو چه کار کردی تو این چند سال
:من؟من پزشکم ...دکترم یعنی...دکتر زیبایی..تو چی
:دیپلمم بزور گرفتم البته شاید ادامه تحصیل بدم
وسط گپ و گفتگوی ما بود که خاله اومدو به دیوار تکیه زد :خب باهم گرم گرفتید منو یادتون رفته
:نه خاله جون مگه میشه من شما رو یادم بره
خاله:قربون دخترم برم من خاله ماشالله چقدر هم خوشگل شده عین ماه میمونه
کامی:مادر ساعت نه الان بابا میاد ببینه رها اینجاس باز یاد پولاش مییفته
از حرفش ختدم گرفت خاله :ببر برسونش خب مادر
:نه من خودم میرم خاله اخه سایه همش میره بیرون منو با کامی میبینه یه وقت
:باشه خاله پس برو خودت مواظب خودتم باش
چشمکی زدم و راه افتادم
به دوستم تو شرکت رنگ ردم و گفتم که برام مرخصی رد کنه بگه حالم خوب نیس
و بعد هم تا شب تو خیابونا چرخیدم و بلاخره بخونه رفتم خونه حسابی شاد شده بودم
شب هم بخوبی خوابم برد


صبح خیلی دیر پاشدم چشمام انقدر پف کرده بود مه نمیتونستم چشمامو باز کنم باهراز زحمت از تخت پایین اومدم و خواستم از اتاقم خارج بشم که ناگهان چشمک افتاد به گوشیم که رو میر تحریر داره روشن خاموش میشه حتما یه پیامی میس کالی چیری داشتم خواشتم برم بیرون با خودم گفتم حتما دوباره شاهین چرندیات فرستاده اما بدون اینکه خودم بخوام به سمت گوشی رقتم 5 تا میس کال و 2 پیام خواند نشده
4 ال ار میس کالا از شاهین بود ولی یکیش یک شماره نا اشنا بود پیامها هم جفتش از همون شماره بود چشمامو بزور باز کردم تا بتونم بحونمشون :رها میای منو ببری خرید کامرانم
پیام بعدی:نکنه خوابی میای یا نه
سریع ساعت اس ام اس رو نگاه گردم مال نیم ساعت پیش بود با سرعت بهش پیام دادم که حاضر باش دم در تا منم بیام و با سزعتی که ار من بعید بود مانتو شلوارمو پوشیدم و ارایش نازی هم کردم و بدو بدو رفتم پاسسن جوری که تو پله ها پام پیچ خورد ولی بیحیال دوباره دویدم که با صدای روشنک فریز شدم :کجا عزیزم ...امروز میحوان بیان خواستگاریت اونوقت تو داری تشریف میبری گردش همین یه حواستکارم میخوای بپرونی؟
از کنایه اش لجم گرفت :روشنک جون من تازه 18 سالمه بعدشم تا الان هم کم خواستگار نداشتم شما نذاشتی پاشوم. بدارن تو خونه ..در ضمن تا شب بر میگردم
روشنک دست به کمر رو برویم ایستاد و گفت:عزیزم میدونی که اگه تا اون موقع بر نگردی بابات خیلی عصبانی میشه
سر تکان دادم دلم میخواست براش شکلک در بیارم و یا زبون درازی کنم در حالیکه بند کفشکو میپوشیدم چند تا فحش ابدار که دلمو خنک کنه زیر لب بهش دادم و از خونه زدم بیرون
در بستی گرفتم و به سمت خونه خاله راه افتادم وفتی دم در رسیدم چشمم به کامران اقتاد لباس مشکی استین کوتاه که عضلاتشو بیرون انداخته بود و با موهای درست کرده و عینک افتابی دست به سینه وایساده بود دم حونشون و با کفشش برگا رو له میکرد هر چند اخرین روزای زمستون بود اما هوا انقدر گرم نبود که ادم اینجوری لباس تنش کنه محو جمالش بودم که صدا نحراشیده راننده منو بخودم اورد:خانم تو هپروتیا
:بله بله ..ببخشید چقدر شد؟
از تاکسی پیاده شدم و به سمتش رفتم لبخند شیرینی زد و گفت:ماشین علف زنی میاوردی با هم علفا رو میزدیم
خندیدم و به ماشین روبرو نگاه کردم ماشین خودته ؟
:نه بابا من که یکروزه ماشین نمیخرم ماشین دوستم سعیده اونم دکتره تو المان باهاش اشنا شدم الان ایرانی اینجا مطب زده
بدون توجه به حرفاش بهش لبخند زدم و گفتم :ببین من زود باید برم خونه بیا زود بریم زود برگردیم
با هم سوار ماشین شدیم و براه افتادیم :رها تو نامزد داری
قاطعانه گفتم:نه ..توچی ؟
انگار مطمن بودم که میگه نه برای همین منتظر جواب نبودم اما انگار چیز دیگری گفت به گوشم شک کردم :تقریبا اره
دلم یه جوری شد نه دلم نبود قلبم بود مگه ادم یکروزه عاشق میشه ولی صدای شکستن اش گوشمو کر کرد سرمو رو به پنجره کردم و طوریکه صدام نلرزه گفتم :ا چه خوب دوسش داری
خندید و گقت :دوست ..دوست؟بهش عادت کردم ولی دوسش ..فکر نمیکنم
همیشه تو بچگیم تو خیالاتم اونو همسر خودم میدیم حالا صاحب داره سرنوشت ..لعنت به سرنوشت
:فامیله
:نه دختر شریک بابام تو المان بود بابا با هر کی شراکت میکنه باید من دخترشو بگیرم اون موقع ها هم که با بابای تو شریک بود میگفت یا سایه یا رها
پوزخندی زدم اشکی از روی گونم چکید و روی شالم افتاد اروم گفتم :چرا با اون نیومدی ..منظورم نامزدته ...اسمش چیه ؟
:لیدا؟...اخه اون ادمو ورشکست میکنه مثل بچه ها میمونه هی باید دستشو بگیری نره چیزی بخره اخه میدونی ..من زدم دماغشم خراب کردم دیگه کسی نمیاد بگیرش اولین عملم بود
از حرفش خندم گرفت نگاهش کردم :خوشگله ؟
:اممممم....اره ...بد نیست ولی به پای تو نمیرسه ...بی شوخی تو خیلی خوشگلی ...اگه بابات پول ما رو نخرده بود ما الان سر زندگیمون بودیم
وقتی این حرفا رو میزد حواسش ب رانندگی بود ولی احساسی تو صداش حس نکردم منم ادرس پاساز رو دادم و با هم رفتیم داخل همه ی لباساشو با سلیقه من انتخاب کرد من عاشف رنگ قرمز بودم اما به رنگ پوست اون لیمویی مشکی سفید یا ابی روشن میومد و لیمویی با پوست برنزه اش بد سط بود
با پلاستیک های خرید در حال خارج شدن بودیم که گفت وایسا بیا اینحا
یک مغازه نقره فروشی بود با انگشت اشاره یک ساغت خوشگلو نشونم داد که در ساعت پسر بچه ای بود که موهای فرفری داشت و دستش چنگ بود واقعا قشنگ بود حتما میخواست واسه نامزدش بخره
رفت تو مغازه منتظر شدم که برگرده ااون هم برگشت و جعبه رو داد دست من :تشکر امروز خیلی زحمت کشیدی
در ساعتو باز کردم :ممنون خیلی قشنگه ......ساعت 6 ا وایییی ..خدای من روشنک میکشه منو میشه منو زود برسونی خونه ؟
:اره حتما
دم خونه پیاده شدم و ازش تشکر کردم شاهین دم در وایساده بود اونم با کت و شلوار به دیوار تکیه داده بود کامران حرکت کرد و رفت به سمت شاهین رفتم انقدر عصبانی بود که رگش باد کرده بود :سلام شاهین چرا اومدی بیرون
داد زد :کدوم گوری بودی ؟
شانس اوردم کسی تو کوچه نبود جواب ندادمو رفتم توی خونه باغ اومد سمتم و با عصبانیت بازومو گرفت گفتم کجا بودی کری؟
:هیس همه میشنون زشته ...با دوستم رفته بودم خرید
:منطورت دوست پسرته دیگه
:شاهین یواش تو رو خدا ...اون شوهر دوستم بود ارش خواستم چون دیر شد منو برسونه
برای همین باهات بای بای کرد ؟
:اره خب ما با هم راحتیم...
:برو تو ...بعدا درستت میکنم
بهزاد به سمتمون اومد :کجا بودی رها هوا تاریک شده
:ببخشید حواسم به زمان نبود
با سر اشاره کرد که بیا تو سه تایی رفتیم داخل همه نشسته بودن پدر:بفرمایید مهین جون اینم عروستون
مهین:به به عروس گلم بیا ببیین تاریخ عروسی رو هم معلوم کردیم نامزدیتون یه جشن کوچولو روز جمعه این هفته میگیریم عقدتون و عروسی رو هم یکجا میذاریم واسه 5 فروردین
کیفمو از شونم در اوردم و نشستم کنار بهزاد
:اخه شاهین گفت یه ماه دیگه ...به نظرتون بذارید واسه یک ماه دیگه بهتر نیس
شاهین با لحن مستبدانه ای گفت :نه ...همین خوبه
پدر هم گفت :اره هر چه زودتر بهتر چون منو و بهزتد داریم میریم اونور بری خونه شوهرت خیالم راحت تره از فردا هم رفیق بازی ممنوع برید خریداتونو بکنید
بهزاد:اصلااز رها پرسیدید راضی یا نه؟مثلا خواستگاریه بله برون که نیس
سایه :واسه رها از شاهین کی بهتر ...
بهزاد چشم غره ای به سایه رفت منم گفتم :اخه کاش میذاشتید واسه یک ماه دیگه
روشنک:رها جان رو حرف بابا حرف نزن
حالم رو گرفته بودن اگه دست خودم بود همونجا میردم زیر گریه
شاهین نگاهی به من کرد خنده ی کجی تحویلم داد
در جواب لبخندش منم لبخندی کج و کله تر از خودش زدم نرگس جون اومد توی سالن و جلوی همه چای تعارف کرد روشنک هم با لبحند مرموز همیشگی رو به من کف عروس خانوم چایی که تعارف نکردی لاقل پاشو شیرینی رو بگردون منم لبخندی زدم و بلاحبار قبول کردم شرینی رو جلوی همه گرفتم ولی تا اومدم اونو به شاهین تعارف کنم گوشیم توی جیبم شروع کرد به زنگ خوردن جعبه رو دادم دست شاهین و گفتم شاهین جون اینو بگیر
شماره مال کامران بود دلم هری ریخت لبختدی ردم و ببخشیدی گفتم بدو بدو رفتم تو اتاقم:بله
:علیک سلام سه ساعت پشت خطم
:درگیر بودم ببخشید دکتر امرتون
:راستش من حوصلم سر میره اینجا میخواستم برای فردا قرار بزارم
از حرقش حرصم گرفت لرای همین با کنایه گفتم :با نامزذت برو...اسمش چی بود ؟لیلا
:نه خیر اسمش لیدا بود بعدشم گفتم که با اون بهم خوش نمیگذره اون خیلی ننره
صدای خنده ام به هوا رفت روی تخت درااز کشیدم و دستمو زیر سرم گذاشتم :یادمه تو همیشه به من میگفتی ننر
:اه چقدر میپیچونی بیام دنبالت
:ته...فردا بابام خونه است در ضمن کلی هم کار دارم
:باشه اصرار نمی کنم پس قردا مجبورم با لیدا جونم برم
روی تخت نشستم داشتم حسادت میکردم؟قبل از اینکه جواب خودمو بگیرم واکنش نشون دادم:به درک با هر خری میخوای بری برو
اومدم گوشی رو قطع کنم که گقت:وایسا وایسا نمیرم چرا ناراحت میشی
با حرص گفتم :من ناراحت نشدم اصلا به من چه
صدای حنده اش اتاق منو پر کرد دلم لرزید چه ناز میخندید
ناکهان صدای پا شنیدم ساکت موندم تا ببینم کیه تا اومدم به خودم بجنبم شاهینو جلو خودم دیدم از رو تخت پاشدم و نشستم و سریع گوشیمو کرفتم جلو دهننم :مهسا جون ...ببیخشید دیگه باید قطع کنم...به همسرت سلام برسون خدافظ
خدا رو شکر کامران انقدر تعحب کرده بود که حرف نزنه اب دهنمو قورت دادم و با لبخندی که از ترس بود گفتم :شام حاضره؟
نگاهی مشکوک بهم انداخت و گفت :اره
لبختد مسخره ای زدم و گفتم خوب بیا بریم شام بخوریم دیگه ...نکنه سیری؟
شاهین اومد جلوتر و خم شد و تو چشمام زل زد:خیلی مشکوکی...
با دست کنارش زدم و گفتم :برو بابا تو هم دنبال بهانه میگردی من مشکوکم؟من گرسنه امه میخوام برم شام بخورم
دستمو گرفت و گفت خوب بریم شام بخوریم با اینکه خوشم نمیومد دستامو بگیره ولی خوب چون بقیه شک نکنن منم حرفی نزدم و با هم دست تو دست رفتیم پایین مهین که استاد شلوغ کاری بود گفت :ماشالله ببین چقدر بهم میان ...هردو خوشگل ببین نوه ام چی بشه
اگه میتونستم بهش میگفتم:تو یکی خفه
ولی در جواب به ناچار لبخندی بهش زدم و دستمو از دست شاین کشیدم و نشستم پیش روشنک تا از دست شاهین راحت باشم ولی مگه ول کن بود اونم با یه نگاه به روشنک جاشو به اون غوص کرد و پیش من نشست
روشنک درحالیکه تکه ای گوشت رو به چنگالش رده بود پشت چشمی نازک کزد و رو به بابام گفت:عزیزم فکر کن من تو سن 28 سالگی مادر بزرگ بشم
همه خندیدن الا من که با غدا بازی بازی میکردم شاهین هم که امگار از این بحث بدش تیومده بود گفت:اره اتفاثا منو و رها هم بدمون نمیاد زودتر بچه دار بشیم
من که دیگه طاقتم طاق شده بود چنگالمو توی بشقاب رها کردم و با لحن عادس گفتم:من که اصلا از بچه خوشم نمیاد در ضمن فعلا هم میخوام کنکور بدم پس شاممونو بخوریم
سایه بیشعور نداشت بحث مسخره تموم شه و گفت :اه رها نمیخوای من خاله شم ؟
با اخم نگاهش کردم و گفتم :تو حفه در ضمن اگه خیلی بچه دوست داری حودت دست بکار شو و زودتر عروسی کن
هوشنگ با دهن پر که حال ادمو بهم میزد برای خودش سالاد کشید . گفت:بابا خودشون میدونن به ما چه
دبم میخواست ببیوسمش بلاخره تو زندگیش یه حرف راست و حسابی زد اما حال پدر منو ناراحت میکرد همش تو خودش بود اصلا لی یه غذا نزد تا اخر غدا همه یه بند حرف زدن و من هم نگاشون کردم اما هیچی نمیشنیدم یهزاد هم مثل من اخماش تو هم بود انگار اونم ناراضی بود .اونشب هم گذشت انقدر خسته بودم که مثل سنگ افتادم اما صبح با صدای شاهین پاشدم نشسته بود کنار تختم و یک سر چرند میبافت فکرکردم دارم خواب میبینم اما وقتی گونه امو بوسید تازه فهمیدم که واقعیته سرش داد زدم :تو اینجا چه غلطی میکنی مگه دیشب نرفتی خونتون
روی تخت نشستم و پتو رو تا زیر چونم بالا اوردم
:چرا رفتم .....اومدم بریم خرید نامزدی دو روز دیگه چشن نامزدیمونه پاشو دیگه
با عصبانیت گفتم :کسی خونه نیست که تو سرتو مثل گاو انداختی پایین اومدی تو اتاقم ؟نمیگی من لباس درست تنم نباشه
:نه همه رفتن دتبال تالار و ...کارای عروسیمون سایه هم که چشم همه رو دور دیده رفته با دوست پسرش گردش
یاد اداره افتادم پس چرا زنگ نمیزدن که را نیومدم رو به پتو رو بالا تر کشیدم و گفتم:من باید برم شرکت...الان دو روزه نرفتم چرا کسی زنگ نمیزنه..
:من به بهزاد گفتم که به دوستت زنگ بزنه که وایسه جات بلاخره ریستون دوست جون جونیه داداشته
:خیلی خوب برو بیرون لباسمو عوص کنم بیام
شونه هاشو بالا انداخت و گفت تا دقیقه دیگه نیای من میام و خارج شد نفس راحتی کشیدم و تو سه سوت لباس عوض کردم ارایش ملایمی هم کردم و رفتم تو سالن نرگس تازه اومده بود و داشت اتافو جارو برقی میکشید صداش اعصابمو بهم میریخت از نرگس خدافظی کردم و با شاهین را ه افتادیم
شاهین سی دی داخل ضبط گذاشت و صداشو زیاد کرد صدای انریکو بود که من دوست داشتم ولی اون موقع عذاب بود:کمش کن
:نمیخوام....
دلم میخواست انقدر من حرص میخورم اونم حرص بدم برای همین دکمه ی اجکتو زدم سیدی رو دراوردم و بدون فکر و با قدرت سی دی رو شکستمو پرت کردم جلوش

قهقه ای زد . گفت اه اینجوریه باشه و به چراغ قرمز که رسیدیم تو سیدی ها گشت و یک دونه در اورد و گذاشت توی دستگاه از این جوات قدیمی ها داشتم بالا میاوردم صداشو تا اخر زیاد کرد منم هیچی نگفتم یعنی برام فرقی نداره ولی داشتم شکنجه روحی میشدم
دیگه طافت نیاوردم و داد زدم بمیری تو من راحت شم
قهقه ای زد و دستشو کنار گوشش گذاشتکه یعنی نمیشنوم و با صدای بلند گفت جان نشنیدم
منم گفتم :هیچی گفتم خیلی قشنگه بلندش کن حال کنیم
:چششششم
تا اخر بلندش کرد داشتم به شکر خوردن میفتادم چجوری خودش کر نمیشد تا اخر همینطورداشتیم به صدای زبیای خواننده گوش میدادیم و من با اینکه دستامو گداشته بودم رو گوشم ولی باز میشنیدم و در حال کر شدن بودم وقتی رسیدیم جلو یه مغازه الماس فروشی که کنارش هم یه پاساز بود مگه داشت جای شیکی بود که تا حالا ندیده بودم از تو ماشین داشتم مثل به ها نگاه میکردم به مغازه که درو برام باز کرد و گفت :پیاده شو
:نمیخوام هرچی میخوای برو بخر من اینجا میمونم
بزور دستمو کرفت و از ماشین شاسی بلندش پیادم کرد :بیابغل عمو میخوام برات قاقالی لی بخرم
دستمو گرفت هرچی تلاش کردم دستمو از دستش بکشم فایده نداشت :ابروریزی نکن این اقا رفیق فابریک بابامه
با هم وارد مغازه شدیم اقا اول داشت با یه چیزی مثل ذره بین یه سنگ ریزو که درخشش از دم در هم پیدا بود بررسی میکرداما وقتی چشمش به شاهین افتادکار و بارشو ول کرد واومد دم در شاهینو بغل مرد :سلام شاهین جون استخون ترکوندی
:شاهینهم اقا رو گرم تخویل گرفت و گفت :اومدیم یه حلفه به ما بدی اقای نوری
اقای نوری که ظاهر خیلی شیکی هم داشت از پشت عینک به من خیره شد و بعد با شک پرسید:زنته
لبختدی زدم و اروم سلام کردم با سز جوابمو دادشاهین هم دستشو دور کمرم انداخت و گفت :اره ..داریم مزدوج میشیم
اقای نوری با انگشت عینکشو بالا زد و دوباره پشت میزش برگشت وگفت مبارکه مبارکه ..
طرز حرف زدنش خیلی بامزه بود شین و سین اش میگرفت قیافه اش منو یاد غمو جغد دانا مینداخت با اون شکم کوچولو و اندام لاغر و تکیده دست شاهین یه دقیقه هم از دور کمرم باز نمیشد حسابی داشت سو اسفاده میکرددستشو که مثل مار بوا دور کمرم پسچسده بود بزور باز کردم و در دستم گرفتم تا اقا هم شک نکنه در این میان شاهین هم داشت با اقای نوری چاق سلامتی میکردو از حال و روز باباش میگفت تا به خودم اومدم چتد تا جعبه جلوم بود پر از اتگشترای الماس چشمک زن چشمام گرد شده بود شاهین هم بدون اینکه نظرمنو بپرسه شیک ترینش رو برداشت و در سه سوت حسای کرد و گفت بریم از اینکه نظزمو نپرسیده بود خیلی لجم گرفت و همینکه خارج شدیم دستمو از دستش کشیدم بیرون .
اوتهم بیخیال رفت تو پاساز منم که دلم میخواست لباس نامزدیو خودم انتخاب کنم به دنبالش رفتم تو

تند دویدم دنبالش و گوشه لباسشو گرفتم :کدوم گوری میری؟
لبخند کجی زد و گفت:دارم میرم خرید کوری مگه؟لباسمم ول کن الان ارشاد میگیرتمون
از لجش لباسشو بیشتر کشیدم و با حرص گفتم:اه اون موقع که مثل مار پیچیده بودی دور من هیچکس نمیگرفتمون
نچ نچی کرد و اروم گفت:یکم حیا کن ببین چجوری ازم اویزون شدی الان مردم میگن دختره پسر ندیدس
میدونستم واسه اینکه لجمو در بیاره اینو میگه ولی بدون اینکه خودم بخوام اطرافمو نگاه کردم اما همه سرشون به کار خودشون بود حواسم به دورو برم بود که قهقه اش رفت هوا:به خودت شک داری؟
همینجوری که تندتند به دنبالش میرفتم گفتم
:نقسم برید میشه وایسی
لبختدی زد و گفت :حالا نمیشه بشینم
بزور نگهش داشتم و گفتم :بابا تو رو خدا وایسا
دستمو گرفت . منو هم به دنبال خودش کشید تو یه مفازه
خانومی با ارایش غلیظ نشسته بود پشت میز و داشت یا سوهان ناخنشو تمیز میکردچشمش به شاهین که افتاد از جاش پاشد و به طرف ما اومدو با شاهین سلام و علیک گرمی کرد و حتی اونو بوسیدو بعد انگار نه انگار کاری کرده باشه رو به من گفت:به رها جون ایشونن..چقدرم نازن
و منو محکم بغل کرد و بوسید فقط با چشمای گردو لبخند زورکی نگاهش کردم و بعد خانمه رفت و با کفتم اینکه الان میارم مارو تنها گداشت رو به شاهین اومدم بگم :چیرو الان میاره
که چشمم افتاد به صورتش جای رز لب دختر رو لپش مونده بود دستمو از دستش کشیدم بیرون و با کنایه گفتم:لا اقل صورتتو پاک کن همه نقهمن ادم هرزه ای هستی
گوشه لبش کج شد ولی ازرو پرویی و برای اینکه کم نیاره گفت:چی...الی رو میگی دوست دختر سابقمه
دست بسینه وایسادم و با پوزحند گفتم:عذر بدتر از گناه ....از این یکی بچه نداری؟
از عصبانیت در حال انفحار بود ولی بازم خودشو نگه داشت با اینکه تمام صورتش سرخ شده بود ولی بروی خودش نیاورد و گفت:نه..حواسم بود اونیکی هم از دستم در رفت
دلم میخواست خفه اش کنم و بعد هم سرشو پایین اورد و تو گوشم گفت:اگه خیلی دلت بچه میخواد خودمون یچه میاریم
با ارنج محکم توی پهلوش کوبیدم چون دختره روبرمون بود و با لبخند معنی داری به ما زل زده بود و بعد هم با تمام بی شرمی گفت:رها جون نگران نباش ما به شیطنتای شاهین عادت داریم
شاهین هم خندید و جبو رفت و یسته رو ازش گرفتو بدون اینکه نگاش کنه یه تراول چک گداشت رومیز
و رو به خانومه گفت:الی جون به محسن بگو بقیشو بیاد پاساز با پول شلوار جین ها حساب کنه ودستمو گرفت و منو از مغازه کشید بیرون وقتی تو ماشین نشستیم بهش گفتم چی بود اون که خریدی
:لباس نامزدیت
دستمو مشت کردم و محکم تو سینه اش کوبیدم :خیلی عوضی هستی ...چرا نذاشتی من انتخاب کنم
جای مشتمو نوازش داد و درحالیکه صورتش از درد مچاله شده بود با یه دشت ماشینو روشن کرد و گفت:چون میدونم توبدت نمیاد منو اذیت کنی هی میخوای نه و نو کنی
نفسمو با حرص از بینی بیرون دادم و گفتم:مسخره خودخواه
بدون اینکه نگاهم کنه تا خونه در کمال سکوت رفتیم

 

 


موضوعات مرتبط: رمان دوراهی عشق و هوس(کامل)

تاريخ : جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱ | 16:50 | نویسنده : ❤ آســوده ❤ |

به علت بروز بودن سایت از صفحات دیگر نیز دیدن کنید

قبلی 12345678910
صفحات وبلاگ
ساعت Rolex Daytona


ساعت رولکس مدل دیتونا


صفحه و دو رقاب نگین دار


در دو رنگ طلايي و نقره اي


بند از جنس استیل


شیشه این ساعت ضد خش است(Sapphire)

نبضی بدون نیاز به باطری

4موتوره

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قيمت فقـط : 125000 تـومان