ساعت فیروزه ای CK طرح آنجلا

http://upcity.ir/images2/25168055671395800069.jpg
ساعت فیروزه ای CK طرح آنجلا

پدیده بی نظیر و تکرار نشدنی کمپانی محبوب CK

طراحی فوق العاده زیبا و خیره کننده

در طراحی این ساعت از سنگ های فیروزه تبتی

و زنجیر آبکاری طلا و همچنین آویز برنج استفاده شده است ...

اگر از مدهای تکراری خسته شده اید

و اگر برای روز های خاص به دنبال هدیه ای خاص هستید،

ساعت فیروزه ای CK طرح آنجلا را به شما پیشنهاد میکنیم.

ساعتی که هم ساعت است و هم دستبند.

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قيمت فقـط : 20.000 تـومان

برادر تو خیلی هم پسر خوبیه ... - نخیر ... تو خودت اگه روزی بفهمی پسری با من اینکارو کرده چی کار می کنی؟ - اگه فرانسه بودیم هیچی ... ولی اینجا ... محاله اجازه بدم ... اون پسر باید نامزدت باشه - خب فکر کن اون دختر ها هم برادر دارن ... قاشقی بستنی آورد سمت دهن من ... مجبور شدم حرفمو قورت بدم و بستنی رو بخورم ... عاشق بستنی طالبی نشست کنارم و گفت: - نه عزیزم ... این خودشون هستن که این روابط رو دوست دارن ... در همون حالت گفت: - هیچی نگو خواهر کوچولو ... این چیزا درکش واسه تو سخته ... بستنی رو سریع قورت دادم و گفتم: - نخیر ... می خوام بدونم ... - عزیزم ... اونا خودشون می خوان ... - منم شاید خودم بخوام ... - من تو رو می شناسم ... چون توی تربیتت نقش داشتم ... تو محاله همچین چیزی رو بخوای! ولی اگه روزی خواستی مطمئن باش جلوتو نمی گیرم ... چرا؟ چون من توی تربیتت سهل انگاری کردم که تو به خودت اجازه دادی همچین چیزی رو بخوای ... نمی دونم چرا خجالت نمی کشیدم ... همیشه با وارنا راحت بودم ولی نه تا این حد! سکوت کردم ... می شد روی حرفش خیلی فکر کرد ... همینجور که توی فکر بودم بستنیمو خوردم ... صدای زنگ بلند شد ... وارنا از جا بلند شد و گفت: - این دیگه کیه؟! - دوست دخترت باشه وارنا من از پنجره می پرم بیرون ... خندید و گفت: - تو چرا عزیزم؟ اونو می ندازم بیرون ... از پشت بهش نگاه کردم و منتظر موندم ببینم کی پشت دره ... از صدای احوالپرسی گرم کنجکاو شدم و رفتم طرف در ... - اوه مسیح! ببین کی اینجاست! با خنده گفتم: - آرسن! تو اینجا چه غلطی می کنی؟ آرسن خم شد توی صورتم و گفت: - خجالت بکش نیم وجبی! هفت سال از من کوچیکتری ... یه احترامی چیزی بذار ... - خب توام دو سال از وارنا کوچیک تری! مگه بهش احترام می ذاری؟! دائم داری فحشش می دی ... اینو که گفتم آرسن خیز گرفت بگیرتم و من شروع کردم به دویدن از روی مبل ها می پریدم و جیغ می زدم ... دستای قوی وارنا منو روی هوا گرفت ... مثل گونی زد زیر بغلش و گفت: - آروم بگیر بچه ... ا! خونه رو خراب کردی ... - وارنا ... الان بالا می یارم روی فرشت ... منو بذار روی زمین ... آرسن هم داشت بهم می خندید ... وارنا ولم کرد روی کاناپه و گفت: - صاف بشین ... بعد چرخید سمت آرسن و گفت: - چی می خوری ؟ - یه چیز سبک ... - جین خوبه؟ - عالیه ... وارنا رفت توی آشپزخونه و گفت: - راه گم کردی آرسن ... - نه ... راستش حوصله ام سر رفته بود اومدم دنبالت بریم یه دوری بزنیم ... چپ چپ نگاش کرد ... آرسن خیلی خوش قد و هیکل بود ... ولی چهره اش زیادی معمولی بود ... مثل وارنا بور و سفید بود و چشم آبی ... اما یه درصد از زیبایی وارنا رو نداشت ... همیشه می گفت من هیکل دارم وارنا قیافه ... و خدایی به خاطر هیکل بی نقصش خاطرخواه های زیادی داشت ... وارنا با دو گیلاس از آشپزخونه اومد بیرون و گفت: - آره ... منم امروز حوصله نداشتم ... بریم یه سر جردن ... - خبر داری بچه های جلفای اصفهان برنامه چیدن؟ - چه برنامه ای؟ - تور دو هفته ای ترکیه ... شارلوت زنگ زد بهم گفت ... - اوه! چه خوب ... - آره دعوتیم من و توام ... لب ورچیدم و گفتم: - منم می یام ... خیلی لوسین! شما دو تا دائم سفرین ... وارنا جدی نگام کرد و گفت: - نمی شه ... - چرا؟! - به همون دلایلی که بهت گفتم ... برنامه های ما اصلا برای دختری به سن تو مناسب نیست ... آرسن هم اخمی کرد و گفت: - بزرگتر از این هم بودی من اجازه نمی دادم پات برسه به اونجا ... - ای بابا چرا شماها همه چیو برای خودتون می خواین ... اصلا ... صدای زنگ گوشیم بلند شد ... خم شدم از داخل کیفم درش آوردم ... شماره ناشناس بود ... جواب دادم: - بله؟ - سلام خوشگل من ... صدای یه پسر بود ... با تعجب گفتم: - شما؟ - ای بابا ... به همین زودی منو یادت رفت عزیزم؟ رامینم ... اولین چیزی که اومد تو ذهنم پورشه زرد رنگ بود ... سریع گفتم: - اوه رامین! چطوری ... - ممنون تو خوبی؟ هنوز هیچی نشده دلم برات تنگ شدی هانی ... می خوام ببینمت ... - رامین! به همین زودی؟ تو منو همین چند ساعت پیش دیدی ... - خوب دله دیگه عزیزم ... کاریش نمی شه کرد ... می یای بیرون؟ امشب یه مهمونی توپ دعوتم ... - آخ جون مهمونی ... من مهمونی خیلی دوست دارم ...
نگاه آرسن و وارنا به من همراه با کنجکاوی بود ... ترجیح دادم قطع کنم ... تند تند بهش گفتم آدرسو برام اس ام اس کنه و خداحافظی کردم ... همین که گوشی رو گذاشتم آرسن گفت: - ویولت!!!! وارنا جرعه ای از نوشیدنیشو خورد و گفت: - تو پسرای فامیل رامین نداریم .... توی دوستات هم همچین کسی رو نمی شناسم ... این کیه؟ پامو انداختم روی پام و گفتم: - دوست جدیدم ... از اون بچه مایه داراست ... امروز تو دانشگاه باهاش آشنا شدم ... آرسن با خشم گفت: - هنوز نرفته شروع کردی؟ ویولت! وارنا گفت: - حالا چی می گفت؟ می خوای باهاش بری مهمونی؟ - اوهوم ... - کنسلش کن ... - خدای من! چرا؟ من اینکارو نمی کنم ... - ویولت تو تا حالا فقط مهمونی های خودمون رو دیدی ... معلوم نیست اینجا کجا باشه ... یا کنسلش کن یا من و آرسن هم می یایم ... - باشه ... شما هم بیاین ... به رامین می گم .. آرسن با عصبانیت گفت: - تو هیچ وقت حرف حالیت نمی شه ... هزار بار بگم فقط با هم دین خودت دوست شو ... - چرا؟!!! مگه چه فرقی بین آدمها هست؟ - حداقلش اینه که ما همه مسیحی ها رو می شناسیم ... ولی هیچ شناختی روی اکثر مسلمونا نداریم ... اگه بلایی سرت بیاد چی؟ - اینم یه دوستی ساده است مثل بقیه دوستی ها ... اگه الان رامین دختر بود موردی نداشت ... وارنا گفت: - چرا اتفاقا ... بازم مورد داشت ... مهم اینه که ما طرف رو نمی شناسیم ... چه دختر چه پسر ... خودت می دونی با دوست پسر داشتن تو هیچ مشکلی ندارم ... اما با شخصش مشکل دارم ... آرسن هم در سکوت حرفاشو تایید کرد ... منم مجبور بودم قانع بشم ... دست دراز کردم گیلاس آرسن رو برداشتم و یه نفس سر کشیدم و گفتم: - خیلی خب قبول ... خودتون بیاین ... اگه قبول کردین ادامه می دم ... ** وارنا منو هل داد داخل ماشین و گفت: - دیدی بهت گفتم به هر کسی نمی شه اعتماد کرد؟ - چرا؟! مگه شما دو تا چی دیدن که من ندیدم ؟ اینم یه مهمونی بود مثل مهمونی های خودمون ... هیچ چیز بدی نداشت ... - هیچ چیز بدی نداشت ؟ نه؟ - نه؟ نشست پشت فرمون و رو به آرسن گفت: - بگو براش ... آرسن تند تند سیگارش رو پک می زد ... برگشت سمت وارنا ... اول نگاهی به اون کرد و وقتی دید با فک منقبض شده داره رانندگی می کنه چرخید سمت من و گفت: - اینا یه مشت بچه مسلمونن ... که به خودشون اجازه می دن هر غلطی که خواستن بکنن ... اینا به قول خودشون دینشون کامله ... اما ... اما ... - اما چی؟ - کارایی می کنن که من و امثال من یه دونه شو هم انجام نمی دیم ... - چی؟ - ویولت ... توی همه دین ها خوب و بد پیدا می شه ... من نمی خوام به دین اونا حمله کنم ... اما متاسفانه توی این مدتی که تونستم بشناسمشون این رو خوب فهمیدم که اونا به خاطر منع شدن ... خیلی ولع دارن ... من و تو دو تا پیک مشروب یا شراب یا ودکا ... یا هر کوفتی که بخوریم همین که گرممون کنه برامون کافیه ... ولی اونا اینقدر می خورن که تا مرگ پیش می رن ... که دیگه هیچی از دور و اطرافشون نمی فهمن ... من و تو دو تا پک سیگار بکشیم روی همون دو تا پیک مشروب کیفور می شیم ... اما اینا امشب انواع و اقسام مواد رو به اسم سیگار می کشیدن و به هم تعارف می کردن که سبک ترینش ماری جوانا بود ... تو می دونی طبقه بالای اون خونه چه خبر بود؟ می دونی وقتی رامین من و وارنا رو به اون دو تا دختر واگذار کرد و دست تو رو کشید که باهات برقصه چه نقشه ای تو سرش بود؟ اون می خواست تو رو ببره بالا ... توی اون اتاقای جهنمی ... شاید من و وارنا این عمل رو بارها انجام داده باشیم ... اما فرقش با اینا اینه که ما با میل و رغبت طرفمون تن به این کار می دیم نه با حقه بازی ... داشتم با دقت به حرفاش گوش می کردم ... وقتی سکوت کرد گفتم: - ولی رامین همچین پسری نیست ... شاید اونای دیگه ... وارنا با جدیت گفت: - بس کن دیگه ویولت ... حرفایی که باید می زدیم رو زدیم ... توام می تونی گوش کنی ... می تونی با لجبازی زندگیتو خراب کنی ... وارنا وقتی اینطوری حرف می زد می فهمیدم که دیگه هیچ حرفی رو نمی پذیره ... پس سکوت کردم ... منو جلوی در خونه پیاده کردن و رفتن ... وارنا ماشینم رو برده بود تعمیرگاه ... با پاپا و مامی هم صحبت کرده بود و همه چی اوکی بود ... الان فقط ناراحتیم حرفای وارنا بود ... هنوزم باورم نمی شد رامین همچین پسری باشه ... اینا زیادی شورش کرده بودن ... همینطور که به همین چیزا فکر می کردم رفتم توی خونه ... پاپا روی کاناپه لم داده بود و مشغول خوندن روزنامه زبون فرانسه اش بود ... من موندم اگه اینهمه به اخبار فرانسه علاقه داره چرا توی ایران موندگار شده ... مامی هم جلوی تلویزیون نشسته بود و با ناز مشغول سوهان زدن به ناخناش بود ... با بسته شدن در نگاهشون چرخید سمت من ... دستامو گرفتم بالا و گفتم: - آقا اجازه سلام عرض شد ... مامی دلخوری از چشماش مشخص بود ... اما سعی می کرد به روم نیاره : - سلام مامی ... خوبی؟ آخرش این لهجه فرانسویش منو فداییش می کرد ... با غش و ضعف پریدم سمتش و گفتم: - نخیرم مادام ... خوب نیستم دارم فدای شما می شم ... مامی خنده اش گرفته بود و سعی می کرد منو که داشتم لپاشو درسته می کندم از خودش جدا کنه ... پاپا با اخم ولی همراه با لبخند گفت: - ویولت ... مامی رو اذیت نکن ... - پاپا من براش می میرم خوب ... مامی بالاخره منو از خودش کند .... نشوند کنارش و گفت: - سعی نکن با این کارهات روی رفتارت رو بپوشونی ... انگشتامو توی هم قفل کرد ... دستمو گرفتم زیر چونه ام و با التماس گفتم: - مامی s'il vous plait(لطفاً) پاپا روزنامه شو تا کرد و گفت: - با حرفایی که وارنا زد اینبار رو فراموش می کنیم ... اما بار آخرت باشه ... - پاپا باور کن تقصیر من نبود ... - تقصیر در و دیوار و هوا که نبوده! هر کس کاری می کنه باید فکر عواقبش هم باشه و سعی نکنه اون رو به عوامل دیگه نسبت بده ... سرمو انداختم زیر ... اینجوری وقتا نباید نطق می کردم ... پاپا ادمه داد: - بهتره بری توی اتاقت ... این دو هفته هم از ماشین خبری نیست ... - پاپا !!! - همین که گفتم ویولت ... برو توی اتاقت ... از جا بلند شدم و با شونه ها و لب و لوچه ای آویزون راهی اتاقم شدم ... حالا خوبه وارنا هم قانعشون کرده بود! اما این روحیه یخ اروپاییشون آخر هم کار دستم داد ... من موندم توی این خونواده بی عاطفه من چرا اینهمه عاطفی شدم ... البته اونا دوستم داشتن خیلی هم زیاد ... ولی وابستگی به شکل عجیب غریب وجود نداشت ... وقتی وارنا رفت پاپا بهش گفت باید روی پای خودش وایسه ... و مامی فقط با بغض نگاش کرد و گفت: - دیگه بزرگ شدی ... باید مستقل باشی ... تو رو به مسیح می سپارم ... و وارنا رفت ... منم به راحتی با قضیه کنار اومدم ... چون می دونستم باید بره ... اما هر شب از دلتنگیش اشک ریختم تا بالاخره برام طبیعی شد ... آرسن هم با خونواده اش زندگی نمی کرد ... اونا ارمنی بودن ... نسبت به خونواده من هم وابسته تر اما بازم با این موضوع خیلی راحت کنار اومدن ... یه بار از پاپا پرسیدم من چی؟ منم می تونم یه روز مستقل بشم؟ و اون خیلی راحت گفت : - چرا که نه؟ روزی که بدونم عین وارنا می تونی گلیم خودتو از آب بکشی بیرون بهت اجازه می دم که مستقل باشی ... خدا رو شکر تبعیض جنسیتی نداشتیم ... لباسامو در آوردم و شوت کردم یه گوشه از اتاق ... جلوی پنجره ایستادم رو به آسمون یه صلیب کشیدم روی سینه ام و شروع کردم به دعا خوندن ... امشب برای اینکه رامین نفهمه ما مسیحی هستیم نشد سر شام دعا بخونم ... این عادت دیرینه من بود ... شاید هم یکی از رسوم ما مسیحی ها ... حالا احساس عذاب وجدان داشتم ... وارنا گفت بهتره رامین نفهمه مسیحی هستم ... چون اون وقت فکر می کنه ماها غیرت نداریم و همه جور روابط برامون آزاده ... منم مجبور شدم گوش کنم به حرفش ... بعد از اینکه دعام تموم شد گوشیمو از داخل کیفم در آوردم و رفتم سمت تخت خوابم ... پنج تا اس ام اس داشتم ... چهار تا از رامین و یکی از آراگل ... قبل از مهمونی یه اس ام اس به آراگل دادم تا شماره مو داشته باشه ... حالا جواب داده بود ... - خدایا به من کمک کن تا وقتی میخواهم در باره کسی قضاوت کنم اول کمی با کفشهایش راه بروم! چند بار جمله رو خوندم و بالا پایینش کردم ... زیر لب گفتم: - یعنی چی؟! شاید من زیادی خنگ بودم ... شایدم این جمله اسلامی بود ... مثلا یه چیزی از قرآن ... بی طاقت نوشتم: - یعنی چی آرا گل؟ زنگ زد ... سریع جواب دادم: - سلام دوستم ... - سلام به روی ماهت خانوم ... خوبی؟ - مرسی ... بیدار بودی؟ فکر کردم الان خوابی! - نه عزیز ... یه کم کار عقب مونده داشتم ... - به به خانوم هنرمند نقاش! نخسته ... - مرسی ... جدی جدی نفهمیدی منظورمو؟ - نه ... متوجه نشدم ... - یعنی اینکه بتونی جای اون فرد باشی ... ببینی اون چه می کشه ... و چرا این رفتار ازش سر زده ... اگه فقط یک درصد بتونی اینطوری فکر کنی حق رو به همه می دی ... حتی به کسی که بزرگترین گناه ها رو مرتکب می شه ... - اوه! آره درسته ... الان فهمیدم ... چه قشنگ! - اوهوم ... معنی زیادی داره این جمله ... - خوشحالم ... - بابت چی؟ - بابت روح بزرگ دوستم ... لبخندی زدم و گفتم: - لطف داری ... چرا فکر می کنی من روحم بزرگه ... منم یکی مثل بقیه ... - نه خانوم ... خیلی ها به این جملات می خندن ... اصلا براشون اهمیتی نداره و از کنارش به راحتی می گذرن ... اما اینکه برات مهم بود بدونی یعنی چی؟ و از معنیش خوشت اومد یعنی می فهمی ... یعنی آماده ای برای شکوفا شدن ... - حرفات برام سنگینه ... - کم کم راحت و سبک می شه ... بگذریم ... چه می کردی؟ تو چرا بیداری؟ - مهمونی بودم ... با داداشم و دوست داداشم رفته بودیم مهمونی رامین ... همون پسری که امروز دیدی ... وای اگه بودی و می دیدی! چه مهمونی ... آهی کشید و گفت: - خوش گذشت ؟ - ای بد نبود ... سکوت کرد و من بی طاقت گفتم: - داداشت کجاست؟ اینبار تو صداش خنده موج می زد .. - خوابه ... - جون من؟! - چرا جونتو قسم می دی؟ خوب ساعت یک و نیمه ... گرفته خوابیده ... - کی خونه تونه آراگل؟ - هیشکی ... فقط من و آراد ... - چرا تنهایین؟ - مامانم خونه خاله م مونده ... خاله ام تنهاست گاهی مامان می ره پیشش ... - پس پاپات؟ - بابام ده ساله که فوت شده ... - اوه مسیح! راست می گی؟ من ... من واقعا متاسفم ... - نه عزیزم خواهش می کنم ... ایرادی نداره ... این دیگه یه درد کهنه است ... - چرا فوت شدن؟ - سکته کردن ... - ناراحتی داشتن؟ - نه ... یکی ازشون کلاهبرداری کرد ... جلوی دهنمو گرفتم که جیغم در نیاد ... چقدر وحشتناک ... یه کم که گذشت دستمو برداشتم و گفتم: - ورشکست شدین؟ آه کشید: - آره ... اولین چیزی که به ذهنم رسید رو به زبونم آوردم : - ولی ... ولی بهتون نمی یاد فقیر باشین .. اینبار خندید و گفت: - برای اینکه نیستیم ... - ولی تو که گفتی ... - دختر! می خوای یه شبه کل زندگی ما رو بفهمی ... باشه به وقتش کم کم برات می گم ... الان باید برم به کارام برسم ... - اوه ببخشید ... وقتت رو گرفتم ... من خیلی پر حرفم ... مامی هم همیشه می گه ... - نه عزیزم ... خیلی هم شیرین زبونی ... - مرسی ... تعارف نکن دیگه خودم می دونم! برو به کارت برس ... - تعارف ندارم ... ولی فعلا کار دارم ... پس قربونت ... فعلا ... - بای ... گوشیو قطع کردم ... حس مرموزانه ای داشتم ... دوست داشم برم خونه شون یه کاری بکنم این آراد پروی مغرور بچسبه به سقف ... ولی خب هنوز اینقدر باهاشون راحت نبودم ... همین که ماشینشو پنچر کردم کافیه! کاش از آراگل پرسیده بودم با ماشینشون چی کار کردن ... بیخیال! لابد فکر کردن اتفاقی بوده وگرنه بهم می گفت ... اس ام اسای رامین رو زیر و رو کردم ... همه اش عاشقانه بود ... یکی دو تا شو جواب دادم و وسط اس بازی خوابم برد ... دو هفته با همه مشقتش و تحمل بی ماشینی بالاخره تموم شد ... صبح زود از خواب پریدم ... ساعت هشت کلاس داشتم و اینقدر ذوق مرگ بودم که نفهمیدم چه جوری آماده شدم ... یه مانتوی قهوه ای پوشیدم اینبار یا شلوار کرم ... کفش کرم قهوه ای عروسکی مقنعه قهوه ای ... کوله کرم رنگمو هم برداشتم و زدم بیرون ... وارنا ماشین رو آورده بود ... بازم کسی بدرقه ام نکرد ... مامی خواب بود ... پاپا هم سر کار ... تو این دو هفته دو بار یواشکی با رامین رفتیم بیرون ... یه بار هم اصرار کرد باهاش برم مهمونی که قبول نکردم ... فعلا نمی شد ریسک کنم ... نمی خواستم وارنا یا آرسن بفهمن ... به خصوص که آرسن چند وقت بود زیادی پیله می کرد بهم ... سوار ماشین شدم و به سرعت رفتم سمت دانشگاه ... دیگه نمی خواستم دیر برسم ... ساعت هفت و نیم رسیدم جلوی دانشگاه ... قانون دانشگاه این بود که بچه های کارشناسی نمی تونستن ماشین ببرن داخل ... ناچاراً ماشین رو جلوی در دانشگاه پارک کردم و وارد شدم ... تا وقتی فهمیدم کلاس کجاست یه ربعی زمان گذشت ... چیزی به اومدن استاد نمونده بود که بالاخره کلاس رو پیدا کردم و رفتم داخل ... خیلی با اعتماد به نفس! می دونستم الان دیگه بچه ها همه با هم آشنا شدن ... ولی من به خاطر اون پسره بیشعور الان باید تک و تنها و غریب باشم ... همه نگاه ها چرخید به سمتم ... یهو یه صدایی بلند شد: - بستنی کیمه؟ کلاس منفجر شد و همه زدن زیر خنده ... کثافتتتتتت!!!! نگاه کردم به سمت کسی که اینو گفت ... شت!! آراد! باورم نمی شد اون پسر مغرور غد اهل تیکه انداختن هم باشه ... لباس خودش سر تا پا مشکی بود ... یه شلوار کتون مشکی ... با یه تی شرت مشکی ... چشماش بدجور تو صورتش برق می زد ... من موندم خدا چرا این چشمارو داده به این ! باید یه چیزی بهش می گفتم وگرنه باد می کردم می مردم ... چشمامو ریز کردم ... بالا تا پایین بر اندازش کردم ... تازه می فهمیدم اصلا هم شبیه بسیجی ها نیست ... خیلی هم امروزی و شیکه ... فقط اون ته ریش روی صورتش بود که باعث می شد حس کنم بسیجیه ... یه قدم بهش نزدیک شدم ... با یه لبخند مکش مرگ ما گفتم: - ا ... شما هم کلاس منین؟ من دو هفته پیش که دیدمتون حس کردم باید کارشناسی ارشد باشین ... یا از استادید ... به خودم خیلی امیدوارم شدم! تنبل تر از منم زیاد پیدا می شه انگار ... کارد می زدی خونش در نمی یومد ... دخترا داشتن با لبخند های کنترل شده نگامون می کردن ... اینطرف اون طرفش سه چهار تا پسر نشسته بودن که فهمیدم اکیپ تشکیل داده ... پسرای خیلی خوش تیپ! اما هیچ کدوم قیافه نداشتن ... خودش یه چیز دیگه بود ... برای اینکه تیر خلاص رو بهش بزنم ... خودم رو انداختم روی یکی از صندلی ها و گفتم: - راستی تسلیت می گم ... امیدوارم غم آخرتون باشه ... و به لباسش اشاره کردم ... منظورم رو خوب گرفت و سرخ شد ... خودکار توی دستش رو جوری فشار می داد که هر آن ممکن بود بشکنه ... با اومدن استاد نتونست جوابی بده و کلاس رسمی شد ... یکی از دخترا سریع خودشو انداخت روی صندلی کنار دست من و پچ پچ کنان گفت: - از اون باحالایی ... خوشم اومد ... از این به بعد جای من کنار توئه! خنده ام گرفت و گفتم: - خوشبختم ... - منم ... من اسمم نگاره ... - منم ویولتم ... - چه اسم باحالی! عین خودت ... استاد با ته خودکارش چند ضربه زد روی میز و مشغول حاضر غایب کردن شد ... ایول ... اول کلاس حاضر غایب می کرد ... این یعنی اینکه در طول ترم می شد خیلی راحت کلاسش رو پیچوند ... ردیف پسرا درست پشت سر ما بود و آراد هم دقیقا پشت سر من نشسته بود ... این یعنی اینکه من هرچی می گفتم اون می شنید ... استاد رسید به اسم من ... - ویولت آوانسیان ... دستم رو بردم بالا ... استاد خیلی معمولی پرسید: - مسیحی هستی؟ همه نگاه ها چرخید سمت من ... گفتم: - بله ... استاد سری تکون داد و مشغول خواندن بقیه اسم ها شد ... ولی صدای پچ پچ بچه ها بدجور رفته بود روی اعصابم ... اینبار رسید به اسم آراد ... - آراد کیاراد ... آراد گفت: - بله استاد ... طوری که بشنوه گفتم: - معلوم نیست اسم و فامیله یا اشعار فردوسی! صدای خنده ریز دوستاش بلند شد ... خب به من چه! اسم و فامیلش هم وزن بود ... نگار هم کنار دستم غش کرده بود از خنده ... همه اینا به کنار صدای نفس های عصبی خودش منو غرق لذت می کرد ... وقتی استاد اسم رامین رو خوند با تعجب چرخیدم و نگاش کردم ... اینم سر کلاس بود صداش در نیومد ... اه اه! می مرد یه چیزی می گفت ؟ یه دفاعی از من می کرد جلوی آراد ... آدم نیست! خوشم نیومد ... باید یه جوری کله اش کنم ... کلاس هر چی بیشتر پیش می رفت بیشتر متوجه می شدم که آراد چه شخصیتی داره .... فقط منتظر بود استاد یا یکی از دانشجوها یه سوتی بده ... دیگه با تیکه هاش کلاس رو می فرستاد روی هوا ... یاد حرف آراگل افتادم ... پاش بیفته شیطون رو درس می ده! پس با بد کسی طرف شده بودم ... هر چی بیشتر دخترا رو مسخره می کرد من بیشتر مصمم می شدم حالشو بگیرم ... اما برعکس من دخترا هی برمی گشتن با لبخندهای پر از ناز و عشوه و کرشمه نگاش می کردن و حال منو بد می کردن ... کلاس که تموم شد کلاسورم رو برداشتم تا بپرم سمت کلاس آراگل ... دیشب اس ام اسی گفته بود که کلاس داره .... با نگار خداحافظی کردم و رفتم سمت در که رامین صدام کرد: - خسته نباشی عزیزم ... با جدیت گفتم: - ممنون ... و راهمو ادامه دادم ... دستمو کشید: - صبر کن جیگرم کارت دارم ... نگفته بودی مسیحی هستی ... همون لحظه آراد و دار دسته اش از کنارمون رد شدن ... نگاه آراد اینقدر پوزخند توش داشت که نمی دونم چرا یه لحظه حس کردم کار خیلی بدی انجام دادم ... از خودم بدم اومد ... دستمو کشیدم از دست رامین بیرون و گفتم: - رامین ... اینجا دانشگاست ... سعی کن مراعات کنی ... مسیحی هستم که باشم ... به خودم مربوطه! - خیلی خوب باشه! به خودت مربوط باشه ... حالا چرا حس می کنم با من قهری؟ چپ چپ نگاش کردم و خیلی راحت خودمو لو دادم: - خب چرا اون موقع که این آراد داشت نطق می کرد یه کلمه جوابشو ندادی ... من وقتی استاد حضور غیاب کرد فهمیدم تو هستی ... سرشو با انگشتش خاروند و گفت: - راستش ... - راستش چی؟ - عزیزم آخه درست نبود من سر کلاس چیزی بگم ... از همین اول برامون حرف در میارن ... با غیض گفتم: - اگه حرف در میارن و درست نیست الان هم درست نیست تو جلوی منو بگیری و باهام حرف بزنی ... دیگه دوست ندارم تو دانشگاه جلوم سبز بشی ... بای ... بعد از این حرف با سرعت از در کلاس رفتم بیرون ... پله ها رو دو تا یکی رفتم بالا ... بالای پله ها رسیدم به آراگل و با نیش گشاد گفتم: - سلام دوستم ... لبخند زد و گفت: - سلام چطوری؟ کلاس خوب بود ... با غیض و غضب گفتم: - خوب بود اگه این داداش جنابعالی می ذاشت! دوتایی راه افتادیم سمت پایین و اون در حالی که ریز ریز می خندید و گفت: - باز چی شده ... - آراگل یعنی اگه یه روز به عمرم مونده باشه می زنم این داداشتو ناکار می کنم ... - حتما این کارو بکن اگه تونستی ... راستی یه چیزی می خواستم ازت بپرسم ... تو رزمی کار هستی؟ - آره ... کاراته ... - اوه اوه! پس داداشم باید حسابی حواسشو جمع کنه ... با بهت گفتم: - نگو اون رزمی کار نیست که باورم نمی شه ... اون روز که خیلی حرفه ای عمل کرد ... با همون لبخند ملیحش گفت: - من و آراد هر دو جودو کاریم ... من کمربند مشکی دارم ... ولی آراد دان چهار داره ... وسط پله ها سر جام خشکم زد و گفتم: - نهههههههههههههه! خنده اشو قورت داد و گفت: - چرا ... - ببینم ! داداشت تا حالا کسیو هم ناکار کرده؟ - فقط یه بار! - یا مریم مقدس! کیو؟ - یه بار یه پسری تو کوچه مون مزاحم من شد ... آراد هم عصبی شد ... البته مزاحم زیاد داشتم اما این مزاحم بدنی بود ... با تعجب نگاش کردم که ادامه داد: - بازومو گرفت کشید سمت خودش ... همون لحظه هم آراد رسید ... خون جلوی چشماشو گرفت و طرف رو داغون کرد ... - اوه اوه چه خشن! - آراد همه جور شخصیتی داره ... با خنده گفتم: - چند شخصیتیه؟! - نه دیگه تا ایند حد! منظورم اینه که خیلی مهربونه ... خیلی خوش قلبه ... اما به وقتش خیلی خیلی جدی ... تو اونو توی محیط کار ندیدی! یعنی اصلا یه آدم دیگه می شه ... غد و عبوس! اما تو محیط خونه خیلی هم شوخ و مهربونه ... - مگه سر کار می ره؟ پس چه جوری می یاد دانشگاه؟ - خب یه نفر رو استخدام کرده که وقتی اون نیست کاراشو می کنه ... - کارش چیه؟ خنده اش گرفت و گفت: - ویولت ... تو وقتی شروع می کنی به سوال پرسیدن دیگه باید یه نفر جلوتو بگیره ها! وگرنه تا شب ادامه می دی ... خجالت کشیدم و دیگه چیزی نگفتم .... دستمو کشید سمت یکی از نیمکت ها و گفت: - داداش من گالری فرش داره ... سرمو تکون دادم و گفتم: - اهان! در اصل اصلا برام مهم نبود ... فقط خواستم بدونم این پسر مغرور چی کاره است ... شاید یه روزی به دردم می خورد ... صدای آراد دوباره خط کشید روی اعصاب من ... - آراگل ... دارم می رم بوفه ... نمی یای؟ آراگل سرشو گرفت بالا ... آراد درست پشت سر من بود ...گفت: - سلام داداش ... خسته نباشی ... - سلام ... ممنون ... می یای؟ خواست بگه نه که سریع گفتم: - بیا با هم می ریم آراگل ... منم تشنه مه ... هوس قهوه کردم ... آراگل سرشو تکون داد و بلند شد ... بدون توجه به آراد راه افتادم سمت بوفه کوچیک و جمع و جور دانشگاه ... دوستای آراد رو توی یه نگاه تشخیص دادم .... دو تا پسر که شیطنت از چشماشون می بارید ... سر یکی از میز ها نشسته بودن ... منم نشستم سر یکی دیگه از میزها و گفتم: - بیا اینجا آراگل ... آراگل بیچاره به آراد چیزی گفت و اومد نشست روبروی من ... با تعجب گفتم: - داداشت براش مهم نبود که تو کنار دوستاش بشینی؟ اینطور که من می دونم این مسائل برای شماها خیلی اهمیت داره ... - اهمیت داره ... درسته! اما بستگی هم داره ... بعضی از این دوستا اینقدر خوب و آقا هستن که دیگه اهمیت موضوع رو از بین می برن ... - یعنی الان اینا خوب و آقا بودن؟ - نه ... من جواب اون حرفتو دادم ... وگرنه آراد تازه با اینا آشنا شده ... هنوز درست نمی شناستشون. این دو هفته که تو نبودی هر روز می یومدیم بوفه و اون کنار من می نشست دوستاش هم جدا ... - اهان ... پس الان به خون من تشنه است که خواهرش رو دزدیدم ... - یه جورایی آره ... آراد روی من خیلی حساسه ... شاید چون قلش هستم ... هر بار که یه خواستگار می خواد برای من بیاد آراد می شه برج زهرمار ... - ااا چه با نمک! حالا هی از این داداشت نقطه ضعف بده دست من ... - من برام لذت بخش هم هست که تو باهاش کل کل کنی ... راستش بعضی وقتا حس می کنم زندگیش خیلی یه نواخت شده ... هوس می کنم براش تنوع ایجاد کنم ولی کاری از دستم بر نمی یاد ... حالا تو با این شیطنتات می تونی اونو یه کم از این حالت خارج کنی ... - ایول ! پس مجوز صادر شد! - بله ... - پس بذار کارامو برات بگم ... اول قضیه امروز و حرفی که بهش زدم رو گفتم ... بعد هم قضیه پنچری ماشینش رو ... دستشو گرفت جلوی دهنش که خنده شو کسی نبینه و گفت: - پس کار تو بود؟!!!! وای که آراد چقدر حرص خورد ... هم ماشینش داغون شده بود هم پنچر کرده بود ... آخرم زنگ زد اومدن ماشینو بردن ... - حقشه! تا این باشه منو حرص مرگ نکنه ... - اما فکر کنم فهمید کار توئه ... - از کجا؟! - چون هی زیر لب میگفت ... آدمت می کنم ... من اگه از یه دختر بخورم که آراد نیستم ... - جدی؟!!! - آره و من احمق فکر می کردم منظورش همون دعواتونه ... - خب پس واجب شد ... هنوز حرفم تموم نمشده بود که یه چیز داغ ریخت روی مانتوم و جیغم رو بلند کرد ... - وااااااای مامییییی سوختمممممممم! از جا پریدم و شروع کردم به بالا و پایین پریدن ... آراد بیعشوووور قهوه شو ریخته بود روی مانتوم ... همه داشتن می خندیدن ... دخترا برای اینکه خودشون رو شیرین کنن بیشتر از بقیه میخندیدن ... یه لحظه ذهنم شروع کرد به آنالیز کردن ... این چی کار کرد؟!!!! آراد در حالی که مرموزانه داشت لبخند می زد گفت: - ببخشید خانم ... پام گیر کرد به پایه صندلیتون ... طوریتون که نشد ؟ اگه الان خودم رو عصبی نشون می دادم اون به هدفش می رسید ... لبخند دلبرانه ای براش زدم .. لبمو یه گاز کوچیک گرفتم و گفتم: - اوه نه ! فقط یه کم سوختم ... اونم خوب شد ... مشکلی نیست ... - ولی گویا سر تا پا قهوه ای شدین! من می دونستم این بی شرف منظورش از قهوه ای چیز دیگه است! نه قهوه! فنجون قهوه ام رو که تازه گرفته بودم برداشتم و در حالی که کمی می رفتم عقب گفتم: - پاتون به پایه صندلی من گیر کرد؟ اینبار آشکارا خندید و گفت: - بله خانوم ... - یعنی اینجوری؟! و از قصد خودمو گیر انداختم به صندلی سکندری خوردم و فنجون قهوه رو خالی کردم روی صورتش .... یهو همه جا رو سکوت گرفت ... آراد دهنش از حیرت باز مونده بود و قهوه از سر و صورتش می چکید ... نگام افتاد به آراگل ... دو تا دستش رو گرفته بود جلوی صورتش و داشت غش غش می خندید ... از رو ویبره بودن بدنش فهمیدم ... کیفم رو برداشت و گفتم: - واااای! ببخشید ... پام گیر کرد به پایه صندلیم ... بعدم خم شدم و در گوش آراگل گفتم: - من برم خونه لباس عوض کنم ... برای کلاس بعدیم نمی رسم واسه کلاس سومی می یام ... فعلاً و سریع از بوفه خارج شدم ... کیفم رو گرفته بودم جلوی مانتوم که زیاد مشخص نباشه ... ولی دیگه حرص نمی خوردم ... فکر کرده با کی طرفه! من می شینم نگاش می کنم؟! حالا کم کم می فهمه وقتی بهش گفتم با من در نیفت یعنی چه! پریدم پشت فرمون ماشین و با سرعت نور رفتم خونه ... یه مانتوی سفید پوشیدم ... با شلوار جین سورمه ای ... مقنعه سورمه ای و کفش و کیف سورمه ای ... از تیپم که راضی شدم دوباره پریدم پشت فرمون و تخته گاز رفتم سمت دانشگاه ... باید به کلاسم می رسیدم ... نباید می ذاشتم این پسره پرو به ریشم بخنده ... ماشینو که پارک کردم چشمم خورد به ماشین آراد ... خیابون خلوت بود ... فکری تو ذهنم جرقه زد! باید حالشو می گرفتم ... انگار هنوز خیلی هم خنک نشده بودم ... زیاد وقت نداشتم .... اینبار با چاقوی کوچیکی که تو کیفم بود هر دو لاستیک جلو رو تیکه تیکه کردم و بعد هم خوشحال و سرخوش راه افتادم سمت کلاس ... همین که رفتم تو همون اول روی یکی از صندلی ها نشستم ... نگار هم پرید کنارم و گفت: - سلام ... کلاس قبلی نبودی ... کجا غیبت زد؟ - سلام ... لباسم کثیف شده بود رفتم عوض کنم ... - پس بچه ها راست می گن ... - چیو؟ - قضیه قهوه پاشی رو ... اوفففف چه زود همه جا پیچید! لبخندی زدم و گفتم: - یه تسویه حساب بود ... - باریکلا ... خوشم می یاد از رو نمی ری ... - ما اینیم دیگه ... - کیاراد هم اون ساعت نیومد ... - خوب لابد رفته خونه دوش بگیره ... بدجور از موهاش قهوه می چکید ... نگار بلند زد زیر خنده ... توجه همه جلب شد سمت ما ... نگام کشیده شد سمت پسرا ... نگاه آراد اینقدر خشمگین بود که بتونه گوشت تن یه نفرو آب کنه ... اما من عین خیالم نبود ... ترسم ازش ریخته بود و حالا فقط دوست داشتم بکوبمش ... منم شروع کردم به خندیدن تا بیشتر حرصش در بیاد و همینطورم شد ... با اومدن استاد ساکت شدیم و سعی کردیم جدی باشیم ... با درس نمی شد شوخی کرد ... بعد از اتمام کلاس با سرعت نور پریدم از کلاس بیرون و در همون حال زنگ زدم به آراگل ... جواب داد: - تازه اومدم از کلاس بیرون ویولت ... - بدو آراگل ... - چی شده؟ - بدو بیا دم در تا برات بگم ... - کلاسم تموم شده ... دیگه باید برم خونه ... آراد منتظرمه ... - ببین آراد ماشین نداره ... - یعنی چی؟ - دوباره پنچرش کردم ... - ویولتتتتتتت! - حقشه می خواست منو قهوه ای نکنه ... خندید و گفت: - خوب توام که همین کارو کردی ... - درسته! ولی بازم باید خالی می شدم ... - امان از دست تو .... حالا من که نمی تونم تنهاش بذارم ... - تو رو مسیح آراگل! با من همکاری کن من گناه دارم ... - چی کار کنم؟!!! - زنگ بزن بگو با من می یای ... - بابا اینجوری دیگه تنوع زندگی داداشم خیلی زیاد می شه ... هر دو خندیدم و من گفتم: - خواهشششششششششش! - تو این آرادو دق ندی که ول کن نیستی ... خیلی خوب وایسا اومدم ... با هیجان پرشی کردم و گفتم: - عاشقتم ... گوشیو قطع کردم و دویدم ... صدای رامین رو می شنیدم ولی اصلا براش وقت نداشتم ... باید زودتر خودم رو می رسوندم به ماشینم و در می رفتم ... ماشین آراد هنوز سر جاش بود و نیومده بود بیرون ... پریدم پشت فرمون ... و ضرب گرفتم تا آراگل برسه ... اونم با سرعت از در اومد بیرون و نشست کنارم ... صورتش از هیجان قرمز بود ... گفت: - برو ... برو الان می یاد دیوونه می شه ... سریع راه افتادم و جیغ زدم: - می خواااااااااااااااامت آراگل جوووووووونم! یه کم که از دانشگاه دور شدیم آراگل گفت: - ولی بدجور عذاب وجدان دارم ... گناه داره داداشم ... - آراگل براش خوبه! اینجوری نشو دیگه ... الان باید بخندی ... خندید و گفت: - از کارای تو که خنده ام می گیره ... ولی دلم برای آراد هم می سوزه ... تا حالا هیچ دختری باهاش اینجوری نکرده می دونم الان هنگه ... - خوب می شه کم کم ... باید عادت کنه ... آراگل ضربه ای روی دماغم زد و گفت: - شیطونی دیگه! کاریت هم نمی شه کرد ... خندیدم و گفتم: - خوب ... حالا دستور بدین کجا برم ... - منو یه جا سر راهت پیاده کن ... - هیشششش! من وظیفمه تو رو برسونم ... من دقم رو سر آراد خالی می کنم ولی خوب توام اینجوری اذیت می شی پس وظیفه منه که نذارم تو اذیت بشی و بخوای سوار تاکسی بشی ... - بابا بیخیال! - آدرس! اسم خیابونشون رو که گفت با تعجب گفتم: - کدوم فرعی؟ با شنیدن نام فرعی فهمیدم که فقط یه فرعی با خونه ما فاصله دارند ...  حیرت زده گفتم: - همسایه هم بودیم نمی دونستیم! با تعجب گفت: - جدی؟ - اوهوم ... - ولی ما اینجا خیلی قدیمی هستیم ... چطور تا حالا ندیدیمت؟ - چون ما یه ساله اومدیم اینجا ... - پس بگو! وای دیگه بدتر هم شد ... - چرا! - لابد حالا نقشه های بدتر واسه داداشم پیاده می کنی ... خندیدم و گفتم: - آراگل یه سوال ... - بفرما! باز سوالات شروع شد؟ خنده ام شدت گرفت و گفتم: - ا! نخیرم ... آراگل داداشت خیلی مسلمونه؟ با خنده گفت: - یعنی چی؟ - یعنی خیلی مذهبیه؟ اندکی مکث کرد و گفت: - خب تا تو مذهب رو تو چی ببینی ... - نمی دونم ... خوب عین اونا که خیلی مذهبی هستن دیگه ... زیادی نماز می خونن ... و کارای سخت سخت می کنن ... - چه جوری برات بگم؟ آراد نماز می خونه ... روزه می گیره ... و خیلی کارای دیگه ... ولی عقایدش بسته نیست ... - یعنی چه؟ - یعنی خودشو درست می کنه ولی کاری با بقیه نداره ... - بازم نفهمیدم ... - ا ویولت! یعنی دوستاش اصولا پسرای خیلی بازی هستن ... حتی چندین بار توی مهمونیاشون که رفته بعد با خنده گفته چه وضعیتی داشته! اما آراد فقط اعمال خودش رو صحیح می کنه ... یعنی تو مهمونی اونا خیلی هم گفته و خندیده ... اما هیچ کدوم از کارایی که اونا کردن رو نکرده! می فهمی؟ - اوکی اوکی ... آره فهمیدم ... - آراد عقاید خاص خودش رو داره ... تفریحش جداست ... لذتش جداست ... کارش جدا و دینش هم جدا ... - چرا زنش نمی دین؟ شاید اینجوری از شر من راحت بشه ... - اگه به توئه که اون موقع هم ولش نمی کنی ... دو تایی خندیدم و گفت: - تو فکرش هستیم ... اما گفته تا بعد از درسش نمی خواد ازدواج کنه ... - اوووه! دیگه پیرمرد می شه که ... شونه بالا انداخت و گفت: - خب دیگه! به فرعی خونه شون که رسیدیم گفت: - دستت درد نکنه ... من پیاده می شم ... پیچیدم داخل فرعی و گفتم: - نه بابا! می برمت تا دم خونه تون ... نتونست جلومو بگیره و یه کم که داخل فرعی پیش رفتیم گفت: - همینه! جلوی در قهوه ای رنگی ایستادم و با تعجب نگاه به خونه کردم ... یه خونه در به حیاط ...که مشخص بود خیلی هم بزرگه ... ساختمون خونه هم دو طبقه بود ... آراگل گفت: - اینجوری نگاه نکن ... لابد خونه شما قصره! - نه نه .... خونه قشنگی دارین ... مال ما هم تقریبا همینطوره ... - تو تک فرزندی ویولت ؟ - نه یه داداش دارم ... گفتم که بهت! وارنا ... - آهان آهان ... آخه اینقدر رفتارات عجیبه که بعضی وقتا حس می کنم تک فرزندی ... - لوسم؟! تعارف نکن راحت بگو ... با خنده پیاده شد و گفت: - لوس نیستی ... بامزه ای ... بیا بریم تو ... - نه ممنون ... مامی الان می یاد خونه ... باید خونه باشم ... - باشه ... مواظب خودت باش ... - توام مواظب داداشت باش ... خندید و سرشو تکون داد ... بوقی زدم و راه افتادم سمت خونه ...

 

رسیدم خونه لباس عوض کردم و با کله رفتم توی آشپزخونه ... ناهار نخورده بودم و حسابی گرسنه بودم ... مامی بلد نبود غذاهای ایرانی درست کنه ... یعنی به قول خودش هیچوقت نخواسته بود یاد بگیره ... ولی قورمه سبزی داشتیم و این نشون می داد که اِما اینجا بوده ... اِما آشپز و خدمتکار بود ... و هر هفته یه بار می یومد برای نظافت خونه مون ... به درخواست پاپا یه غذای ایرانی هم می پخت و می رفت ... عاشق قورمه سبزی بودم ... سریع برای خودم کشیدم و نشستم سر میز ... اول تند تند مشغول دعا خوندن شدم .... این دعا تو سرم بخوره! اما باید می خوندم وگرنه غذا از گلوم پایین نمی رفت ... بعدش با سرعت مشغول بلعیدن شدم ... صدای مامی از پشت سرم بلند شد:
- چه خبرته دختر؟ یه کم آهسته بخور ...
نگاهی به پشت سرم کردم و گفتم:
- به! سلام لیزا جون ...
- سلام ... این چه وضع غذا خوردنه ویولت؟
- مامی خیلی گشنمه!
- غذا رو باید سی و دو بار بجوی! وگرنه هضم نمی شه ...
- اوه مامی ... می دونم کمک های اولیه رو بلدی ... بس کن دیگه همه حالش به اینه که اینجوری بخورم ...
- اگه دل درد گرفتی مسئولش خودتی ... از دانشگاه چه خبر؟
- خوب بود ... دوست داشتیم!
- مگه تو چند نفری؟
غش غش خندیدم و گفتم:
- من یه ایل دنبال خودم راه انداختم که دور تو بگردم ...
مامی دیگه با این جملات عجیب غریب من آشنا بود ... خندید و سرشو تکون داد ... همه شو که خوردم از جا بلند شدم و گفتم:
- ظرفاش دست مامی رو می بوسه ...
مامان صلیبی روی سینه اش کشید و رو به آسمون گفت:
- یا مریم مقدس این دختر من هیچ موقع زمان مناسب ازدواجش نمی رسه ... خواهشا هیچ مردی رو بدبخت نکن!
جیغ کشیدم:
- مامیییییییییییییییی!
مامی خندید و من رفتم توی اتاق خودم ... گوشیم داشت زنگ می زد ... وای آراگل بود! سریع جواب دادم:
- الو ...
- دختر تنتو چرب کن! داداش من تو رو نکشه خیلیه!
غش غش خندیدم خودمو انداختم روی تخت و گفتم:
- خیلی عصبیه؟
- عصبانی واسه یه لحظه شه ... تازه اگه بدونی چقدر منو دعوا کرد ...
- بیخودددددد با تو چی کار داره؟
- می گه رفتی با دشمن من دوست شدی ...
به دنبال این حرف زد زیر خنده .... منم خندیدم و گفتم:
- وای دشمن هم شدم! آراگل به حرفش گوش ندیا ... تو دوست خودمی ...
- رفتم بهش گفتم تو باید کوتاه بیای ...
با هیجان گفتم:
- خوب؟
- هیچی انگار گفتم سرتو بذار لای گیوتین ... همچین نگام کرد که نگو!
- چه پروئه!
- تو کوتاه بیا دیگه ویولت ... بسه ...
- ببین اگه آراد بیخیال من شد و پا از تو کفشم در آورد من قول می دم دیگه هیچ کاری باهاش نداشته باشم ... نه جواب حرفاشو بدم نه ماشینشو داغون کنم ...
- قول می دی؟
- مغلومه که قول می دم ...
- می بینیم و تعریف می کنیم ...
یه کم دیگه با هم حرف زدیم و سپس گوشی رو قطع کردم ... باید به یه سری از برنامه هام رسیدگی می کردم ...
روز بعد توی دانشگاه همین که وارد کلاس شدم با چشم دنبال آراد گشتم ... ته کلاس نشسته بود و چند تا از پسرها هم دورش رو گرفته بودن ... از ظاهر خودم مطمئن بودم ... مانتوی آبی-طوسی پوشیده بودم ... رنگ چشمام ... با شلوار جین ... می دونستم که به هیچی نمی تونه گیر بده ... نگاهمون به هم خصمانه بود ... انگار داشتیم برای هم شاخ و شونه می کشیدیم ... پشت چشمی براش نازک کردم و رفتم سمت نگار که جا گرفته بود واسم ... همین که نشستم استاد هم اومد و مشغول تدریس شد ... غرق درس شدم و اصلا همه چی از یادم رفت ... عاشق رشته ام بود ... و به قول وارنا ... یه خرخون حسابی! درس برام حسابش از هر چیز دیگه جدا بود ... بعد از اینکه کلاس تموم شد نگار گفت:
- کلاس بعدی یه ساعت دیگه است ... پایه ای بریم بوفه؟
نگاهی به ساعتم کردم و گفتم:
- بذار یه زنگ به آراگل بزنم بعدش می ریم ...
- آراگل کیه؟
- خواهر همین تحفه!

و با سر اشاره کوچیکی به آراد کردم ...

با چشمای گرد و قلبمه شده گفت:
- نههههههه!
چشمامو گرد کردم و گفتم:
- چراااااااااا
- وای یا امام زمون ... چشاتو اینجوری نکن ... دلم قیلی ویلی رفت ...
با خنده گفتم:
- چرا؟
- رنگ چشمات به اندازه کافی عجیب غریب هست ... یه رنگی ما بین طوسی روشن و آبی ... چشمات گرد هم هست ... مورب هم هست ... مژه هات هم عین یه جنگل می مونه که پشت پلکات سبز شده ... همین چشاتو خیلی خیلی وحشی می کنه و تا گردش می کنی دل آدم مالش می ره!
همه اینا رو خودم می دونستم ... ولی با اینحال لبخندی زدم و گفتم:
- اوه! به خودم امیدوارم شم ...
- برام عجیبه ویولت با وجود رنگ روشن چشمات پوستت اینقدر برنزه است ...
- دیگه دیگه! اینم یه مدلشه ...
- یه مدل خاص! چی می گفتیم؟ هااااااااان! تو با خواهر این چی کار داری؟
جریان رو که براش تعریف کردم کلی خندید و گفت:
- پس تو کلا با همه فرق داری! دعوا ... بزن بزن با یه پسر! خدایا!!!!
گوشیمو برداشتم و در حالی که شماره آراگل رو می گرفتم گفتم:
- من اگه کسی پا روی دمم بذاره پاشو له می کنم ...
با دومین بوق جواب داد:
- بله
- آراگل ... بوفه .... می یای؟
از تلگرافی حرف زدن من خنده اش گرفت و گفت:
- آره ... برو اومدم ...
- پس می بینمت ...
گوشی رو قطع کردم و همراه نگار راه افتادیم سمت بیرون ... لحظه آخر که داشتم از کلاس خارج می شدم چشمم افتاد سمت قسمتی که آراد نشسته بود ... ته خودکارشو کرده بود توی دهنش و مشغول جویدنش بود ... ولی نگاهش به من اینقدر موشکافانه بود که فهمیدم داره نقشه می کشه ... داشتیم با نگار می رفتیم که کسی کیفمو کشید ... سریع برگشتم ... رامین بود ...
- سلام ... بی معرفت! چرا جواب اس ام اس منو نمی دی ...
چند باری اس ام اس داده بود ولی حوصله شو نداشتم ... رامین اصلا منو جذب نکرده بود. کیفمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم:
- چی باید می گفتم؟ حرفی ندارم که بزنم ...
- ویولتتتتت! چرا داری اینجوری می کنی؟ مگه من چی کار کردم؟
- هیچی ... فقط من حوصله ندارم ...
- فقط همینه؟
به ناچار گفتم:
- آره فقط همینه ...
دستمو کشید کنار ... می خواست از نگار فاصله بگیریم ... بچه ها داشتن بد نگامون می کردم ... می خواستم هر چه زودتر ازش دور بشم ... ولی منو محکم گرفته بود ... گفت:
- یه برنامه برای امشب دارم که راحت باعث می شه حوصله ت بیاد سر جاش عزیزم ...
با کنجکاوی گفتم:
- چه برنامه ای؟
- تو فقط قبول کن ...
- خوب باید بدونم چیه ...
- یه مهمونی ... اما نه مثل اون قبلی ... توی این مهمونی فقط چند گروه دختر پسریم ... تولد یکی از بچه هاست ... پارتی نیس ... بزمه ...
- یعنی چی؟
- یعنی بچه ها قراره ساز بزنن و دور هم حال کنیم ...
هیجان زده گفتم:
- جدی؟
چشماش برق زد و گفت:
- آره عزیزم ... پس میای؟
بی اختیار گفتم:
- آره ... چه ساعتی؟
- ساعت هشت خودم می یام دنبالت ... فقط آدرسو برام اس کن ...
- باشه ...
- فعلا بای ...
- بای ...
بعد از رفتن رامین رفتم سمت نگار ... موشکافانه نگام کرد و گفت:
- دوست پسرته؟
با تعجب گفتم:
- نه ... واسه چی؟
- نه؟ پس چرا اینقدر صمیمی بودین با هم؟
- اون فقط دوستمه ... من دوست پسر ندارم ...
- چه فرقی داره؟
چشمکی زدم و گفتم:
- خوب یه فرقایی داره ... رابطه من با پسرا دقیقا عین رابطه ایه که الان با تو دارم ...
- آهان ... همون دوست اجتماعی!
- یه چیز تو همون مایه ها ...
اینم سرپوش خوبی بود که جدیدا دخترا یاد گرفته بودن بذارن روی کاراشون... دوست اجتماعی! ولی حقیقتش این بود که من همین نظرو داشتم ... نه به شکل بهونه! به شکل واقعیت!

رفتیم داخل بوفه ... فکر کردم آراد رو هم با دوستاش می بینم ... دوستاش یه سری از بچه های ارشد بودن ... بچه های کلاس خودمون نبودن ... بیچاره به خاطر سنش مجبور بود با ارشدیا دوست بشه ... البته بعدا از آراگل شنیدم که از خیلی پیش تر با این ها دوست بوده ... حتی قبل از دانشگاه اومدنش ... آراگل منتظرمون بود ... نشستم و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم:
- داداشت نیست؟
اخمی کرد و گفت:
- حالا هم که اون ول کرده تو ول کن نیستی؟ مگه قول ندادی؟
- بابا کاریش ندارم که ... فقط پرسیدم ...
هنوز جوابمو نداده بود که سارا یکی از دخترهای چادری کلاس خودمون اومد سمت آراگل ... کاغذی گرفت به سمتش و با لبخندی دلبرانه گفت:
- پس دیگه سفارش نکنم آراگل جونا ... حتما بیا که منتظرم ...
آراگل هم با لبخندی مهربون گفت:
- حتما عزیزم ... باید با مامان صحبت کنم ... اگه جایی کاری نداشته باشن خدمت می رسیم ...
سارا بازم لبخندی زد و چادرشو با ژست خاصی جمع کرد و رفت بیرون از بوفه ... با تعجب به آراگل نگاه کردم و گفتم:
- هاااااااااان؟
از لحنم خنده اش گرفت و گفت:
- هم کلاسی خودت بود ... نه؟
- آره ... با تو چی کار داشت؟
- خونه شون مولودی دارن ... آش رشته نذری هم می پزن ... من و مامانو دعوت کرد ...
با تعجب گفتم:
- وا! تو و مامانتو از کجا می شناخت این؟
- اینو دیگه نمی دونم ...
کاغذو از توی دستش کشیدم بیرون ... آدرس خونه شون بود و شماره اش ... شونه بالا انداختم و گفتم:
- گفتی چی کار می کنن تو خونه شون؟
- مولودی دارن ...
- مولودی دیگه چیه؟
با لبخند گفت:
- یکی از مراسم های ما مسلموناست ... به مناسب ولادت امامامون ... یا مرگ کسایی که ملعون و بد بودن ما جشن می گیریم ... شعر می خونیم ... دست می زنیم ...
- چه جالب! چه شعری؟
- مدحه بیشتر ... در مورد اماما ...
- وای منم دوست دارم ... تا حالا ندیده بودم ...
- مامان منم روز مرگ عمر مولودی می گرفت ... ولی جدیدا برای ولادت امام علی می گیره ... دعوتت می کنم ...
- عمر کیه؟
نگار قبل از آراگل گفت:
- عمر خلیفه دومه .... برای اهل سنت ...
با تعجب نگاشون کردم ... آراگل با حوصله توضیح داد:
- ببین همینطور که شما چند دسته می شین ... کاتولیک و پروتستان و ... اون یکی چی بود؟
- ارتدوکس ...
- آهان ... ما مسلمونا هم دو دسته ایم ... شیعه و سنی ... شیعه ها هم یه کم با هم تفاوت دارن ولی ما شیعه دوازده امامی هستیم ... اما اهل سنت اینطور نیستن ... اونا چهار تا خلیفه رو قبول دارن که امام اول ما می شه خلیفه چهارم اونا ...
سریع گفتم:
- و عمر می شه خلیفه دوم اونا؟
- درسته ...
- بعد شما واسه مرگ اون جشن می گیرین؟
- همینطور که شما مسیحی ها با هم اختلاف نظر دارین ما مسلمونا هم داریم ... اما من خودم به شخصه به این جریانات راضی نیستم ... اخرش همه مسلمون هستیم و رو به یه قبله نماز می خونیم ... برای همین هم از مامانم خواستم به عقاید اونا احترام بذاره و دیگه روز مرگ خلیفه شون جشن نگیره ... در عوض روز ولادت امام اول خودمون و خلیفه چهارم اونا جشن بگیره ...
- تو چه خوبی آراگل ... من هنوز نتونستم با پروتستان ها خوب بشم ...
- فرقه های شما ها با هم چه فرقی دارن؟
- خوب ... مسیحیا کلا به تثلیث معتقدند یعنی پدر و پسر و روح القدس ... (اب، ابن و روح القدس) از نظر ارتدوکس ها روح القدس همون پدره، اما کاتولیکها میگن پسره
کاتولیکها برزخ، بدون گناه بودن و اینکه پاپ هرگز اشتباه نمی کنه رو قبول دارند، ولی ارتدوکسها قبول ندارند. روحانی های اونا ازدواج رو برای خودشون حروم نمی دونن، ولی روحانیای ما حروم میدونند. رئیس روحانی فرقه ارتدوکسا رو خلیفه ولی رئیس فرقة کاتولیکها رو «پاپ» می گن بهش ... یه سری چیزای دیگه هم هست که من خبر ندارم ... فرقش با پروتستان ها هم تو اینه که پروتستان ها تو دین ما سرک کشیدن ... یعنی به همه چیزش ایراد گرفتن ... که چرا ما برای اعتراف گناه می ریم پیش کشیش ... چرا حرفای روحانیون و کشیش و پاپ و اینا هم برامون اهمیت داره به غیر از انجیل ... چرا روحانی هامون نباید ازدواج کنن ... می گن پاپا قدرت روحانی نداره ... می گن حضرت مریم باکره نبوده و خیلی چیزای دیگه ...
آراگل دستمو گرفت توی دستش و گفت:
- برام جالبه که اطلاعات مفیدی راجع به دین خودت داری ...
- خب مثل تو ...
- من تحقیق کردم ... پس توام تحقیق کردی ...

راست می گفت! منم خیلی سر این چیزا بحث کرده بودم ... می خواستم بدونم فرقه ما برتره یا فرقه های دیگه ...

- اما خوب ...
- اما چی؟
- دیدم یه چیزی ما بین همه اش بهتره ...
به اینجا که رسیدم خندیدم ... آراگل هم خندید ... نگار هم داشت می خندید ... واقعا چه خوب بود که علاوه بر دنیای مختلف می تونستیم کنار هم باشیم ... آراگل چاییشو خورد و گفت:
- بچه ها سرمون گرم حرف زدن شد دیر شد ... پاشین بریم ...
ده دقیقه به شروع کلاس مونده بود نگار چاییشو و من هم قهوه امو خوردیم و سریع بلند شدیم ... آراگل رفت سر کلاسش و من و نگار هم رفتیم سر کلاس خودمون ... هنوز تو فکر بودم که آراد کجا غیبش زده بود؟ با دیدنش سر کلاس انگار خیالم راحت شد که جایی قایم نشده تا یه بلایی سر من بیاره ... از افکار خودم خنده ام می گرفت ... ولی قسم می خورم نگاهش روی من یه حالت عجیب غریبی بود ... بدون توجه بهش سعی کردم سر جام بشینم ... داشتن با دوستاش یه چیزایی پچ پچ می کردن و می خندیدن ... حتی وقتی هم استاد اومد دست بر نمی داشتن و هر چی استاد بیچاره هیس هیس می کرد بازم از رو نمی رفتن ... وسط کلاس بود که یهو آمپرم چسبید ... بلند شدم و با حرص گفتم:
- استاد ... می شه این آقایون رو از کلاس بندازین بیرون؟ اجازه نمی دن تمرکز کنیم ...
صداشون بلند شد:
- اوهو! بابا تمرکز! از عیسی مسیح بخواه کمکت می کنه ...
هر هر می خندیدن و من دوست داشتم با خودکارم چشمای تک تکشون رو در بیارم به خصوص چشمای زمردی آراد رو ... اما جلوی خودم رو گرفتم ... صدای داد استاد بلند شد:
- ساکت! راست می گن خانوم اوانسیان ... هر کی می خواد صحبت کنه بره بیرون ... اینجا کلاسه ... مسابقات المپیک که نیست ... از این لحظه به بعد کسی حرف بزنه بدون استثنا دو نمره از پایان ترمش کم می کنم ... به خصوص شما آقای کیاراد ...
آخییییشششش دلم خنک شد ... سقلمه نگار اومد تو پهلوم و من فهمیدم همینطور که ایستادم دارم می خندم ... سریع نشستم و نیشم رو بستم .... بهتر که خندیدم! بذاره بفهمه خوش خوشانم شد ... نشستم و بقیه کلاس در سکوت سپری شد ... همین که استاد از کلاس رفت بیرون گوشیمو از توی کیفم در اوردم و سریع شماره آراگل رو گرفتم می خواستم تا آراد نرفته بیرون حالشو بگیرم ... آراگل جواب داد ... پس کلاس اونم تموم شده بود ... با شوق گفتم:
- آراگــــل جونــــم! من دم در منتظرتم که با هم بریم ... باشه هانی؟
آراگل با خنده گفت:
- تو زیادی داری منو از آراد دور می کنیا ...
الان نمی شد جوابشو بدم ... پس فقط گفتم:
- می بینمت عزیزم ...
بهش فرصت ندادم حرفی بزنه و قطع کردم ... صدای خنده آراد رو که شنیدم یهو برگشتم سمتش ... کسی پیشش نبود سرشو کرده بود توی جزوه هاش و داشت می خندید ... نگار هم داشت با تعجب نگاش میکرد ... شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- عیسی مسیح شفا بده بعضیا رو ...
بعدم دست نگار رو کشیدم و رفتیم بیرون ... نگار گفت یه درس عمومی هم داره که باید الان بره ... برای همین هم از من خداحافظی کرد و رفت ... جلوی در آراگل رو دیدم و با خنده و شادی رفتیم سمت ماشین من ... با سوئیچ درو باز کردم و خواستم سوار بشم که صدای ناله آراگل بلند شد:
- ویولت!!!
نگاش کردم و گفتم:
- هان چیه؟
نگاش به سمت پایین بود ... با چشماش به جایی که نگاه می کرد اشاره کرد ... سرمو آوردم پایین که و از چیزی که دیدم نا خوداگاه آه کشیدم ... آروم دور ماشین چرخیدم ... هر چهارتا!!!! لعنتی! عوضی ! کثافت! هر چهار چرخم رو پنچر کرده بود ... داد کشیدم:
- به خدا می کشمش آراگل!!!!!!!!!
یه آجر توی جوی کنار خیابون بود ...سریع رفتم اون سمت و برش داشتم ... آراگل پرید جلوم ...
- چی کار می خوای بکنی؟
- می خوام اینو بکوبم تو سرش!
- دیوووونه شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- آرههههههه ماشینش کجاست؟
- بیخیال ویولت ... کوتاه بیا ... بس کنین دیگه ....
- گفتم ماشینش کجاست آراگل به خدا اگه نگی تا اومد بیرون اینو می زنم تو سرش ...
آراگل ناچارا به کمی جلوتر اشاره کرد ... دیدمش ... رفتم طرفش ... هنوز نیومده بود ولی از دور دیدمش که داره می یاد ... رامین هم داشت سوار ماشینش می شد ... آراگل کنارم ایستاده بود و داشت با ترس نگام می کرد ... دستمو برای رامین تکون دادم که باعث شد سر جاش بایسته ... تصمیممو گرفتم .... آراد خیلی دور بود و اصلا حواسش به ما نبود ... دستمو بردم بالا و با همه وجودم آجر رو کوبیدم توی شیشه جلوی ماشینش ... پر از ترک شد ... ضربه دم رو که کوبیدم تیکه هاش ریز تر شد و با ضربه سوم به هزار تیکه تبدیل شد ... عملیات انجام شد ... آراگل دستشو گرفته بود جلوی دهنش که جیغ نزنه ... دستشو گرفتم و کشیدم ... باید فرار می کردیم ... آراگل گفت:
- کجا می ریم؟
- باید با رامین بریم ... بدو ...
- نه نه ... من نمی یام ...
- آراگل ...
- تو برو ... من وایمیسم آراد بیاد ...
- اینجور شریک جرم من می شی ...
- مهم نیست ولی با ماشین یه غریبه نمی یام ...

عقایدشو درک نمی کردم ولی مجبور بودم رضایت بدم پس سریع خداحافظی کردم و پریدم سمت رامین ...


قبل از اینکه بتونه چیزی بگه در ماشینو باز کردم پریدم بالا و گفتم:
- بدو رامین ...
رامین هنگ کرده بود ولی سریع پرید بالا و با یه حرکت آکروباتیک راه افتاد ... سعی کردم به سمتی که آراد داره میاد نگاه نکنم ... یه کم که از اونجا دور شدیم صدای خنده بلند رامین بلند شد ... با تعجب نگاش کردم ... داشت غش غش می خندید ... از خنده اون منم خنده ام گرفت و گفتم:
- کوفت! به چی می خندی؟
- زدی ماشینشو داغون کردی! حالا اون هیچی اینجا یه جوری تو خودت جمع شدی عین این بچه ها که از دعوای مامانشون می ترسن داری سکته می کنی ...
تازه متوجه حالت خودم شدم ... جمع شده بودم گوشه صندلی ... سریع صاف نشستم روی صندلی و خنده ام گرفت ... رامین گفت:
- چرا اینجوری کردی؟
- یه تسویه حساب شخصی بود ...
دستشو آورد سمت صورتم ... می خواست نوازشم کنه ... سریع خودمو کشیدم کنار و گفتم:
- هان چیه؟
- هیچی بابا! چرا اینجوری می کنی؟ ببینم نمی شه منم بدونم واسه چی اینجوری کردی؟ قول می دم کمکت کنم چون هیچ دل خوشی از این پسره ندارم ...
- تو دیگه چرا؟
- اولا که خیلی تو رو اذیت می کنه ... دوما .... توجه همه رو خودش جلب کرده ... حالا خوبه هیچی هم نداره ... من موندم این دخترا از چی یه پسر باید خوششون بیاد؟
وا! چه پرو! آراد هیچی نداره؟ اتفاقا هر چی یه دختر بخواد اون داره ... درسته که من باهاش بدم ولی دلیل نمی شه که ناحق در موردش قضاوت کنم ... اون هم خوشگله هم خوش تیپ ... هم جذاب ... هم وضع مالیش خوبه ... چی کم داره؟ تازه سنش هم از هم کلاسیاش بالاتره و مشخصه همه دخترا براش سر و دست می شکنن ... اینا رو توی دلم به خودم اعتراف کردم ولی در جواب اون فقط شونه بالا انداختم ... آدرس رو بهش گفتم و رفت سمت خونه مون ... با لحنی که سعی می کرد نظر منو جلب کنه گفت:
- ماشین خودت چی شد که امروز به من افتخار دادی خانوم؟
- پنچر بود ...
- خوب پنچریشو می گرفتیم با هم ...
- ناراحتی که باهات اومدم؟ می تونستی سوارم نکنی ...
- این چه حرفیه خانوم خوشگله؟ من از خدام هم هست ... همینجوری فقط کنجکاو شدم ...
در جوابش سکوت کردم و اونم مجبور شد دیگه فوضولی نکنه ... بالاخره رسیدیم ... وقتی داشتم پیاده می شدم گفت:
- یادت نره عزیزم ... من ساعت هشت دقیقا همین جام ...
اومدم کنسلش کنم ولی بازم وسوسه شدم و گفتم:
- باشه ...
- خداحافظ ...
- به سلامت ...
در ماشینشو بستم و رفتم داخل خونه ... باید به پاپا خبر می دادم که بره ماشینو ببره تعمیر ... اینبار دیگه معلوم نبود چه جوری می خواد تنبیهم کنه ... ولی می گفتم من مقصر نیستم ... بچه های دانشگاه کردن واقعا هم همینطور بود ...
لباس کوتاه آستین حلقه ای مشکی از جنس ساتن تنم کرده بودم با کفش پاشنه بلند مشکی و نقره ای ... سرویس نقره خوشگلی هم که داشتم رو به گردنم انداختم و دیگه عالی شدم! از اتاقم که رفتم بیرون در خونه باز شد و پاپا اومد تو ... قیافه اش یه جور عجیبی شده بود ... عصر بهش گفتم بره ماشین رو ببره ... اونم خیلی راحت قبول کرد ... انگار می دونست تو دانشگاه ها از این اتفاقات زیاد می افته ... ولی الان یه جوری بود ... با دیدن من اومد به طرفم ... حس می کردم عصبیه ... با صدای خشن گفت:
- ویولت ... ماشینت چی شده؟
با تعجب گفتم:
- بهتون که گفتم پاپا ...
- دوباره بگو ...
- چهار چرخش رو پنچر کرده بودن ...
- همین؟
- آره ...
- ولی من اونجا فقط جد ماشینت رو پیدا کردم ...
با چشمایی گرد شده گفتم:
- چی؟!
- تموم بدنه ماشینت پر از خش بود ... همه شیشه ها و چراغاش شکسته بود ... چرخ هاش هم که تیکه پاره شده بود ... این چه وضعیه؟!!!!
ولو شدم روی مبل ... یعنی چی؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفت:
- پاپا مطمئنین ماشین من بود؟
- بله ... پلاک ماشین دخترمو دیگه خوب می شناسم ...
- ولی ... ولی ...
- هیچی نمی خواد بگی ... بردمش اوراقی فروختمش ... دیگه ماشین بی ماشین ...
با بغض گفتم:
- اما پاپا ...
- همین که گفتم ...
بعد هم بدون هیچ حرفی راهشو کشید و رفت سمت اتاقشون ... دوست داشتم جیغ بزنم ... یعنی کار آراد بود؟! یعنی بازم اون ... پریدم سمت کیف دستیم و گوشیمو کشیدم بیرون ... تند تند شماره گرفتم ... صدای ملیح و آرام بخش آراگل توی گوشی پیچید:
- جانم ...
- آراگل...
از صدای بغض آلودم وحشت کرد و گفت:
- ویولت ... چیزی شده؟
- آراگل ... کار آراده؟
- چی ؟ چی کار آراده؟ چی شده دختر تو که منو جون به سر کردی ...
- ماشینمو داغون کرده ... شیشه هاشو شکسته ... بدنه اشو زخمی کرده ...
- نه!
- یعنی می خوای بگی خبر نداری ...
- باور کن ویولت ظهر وقتی اومد بیرون شیشه ماشین رو دید فقط عصبی شد بعدم بدون اینکه حرفی بزنه خورده شیشه ها رو از روی ماشین ریخت پایین و به من گفت سوار بشم ... ما یه راست اومدیم خونه ... کاری نکرد ...
- بعدش چی؟
- بعدش؟ هیچی ... فقط بعد از ظهر یه سر از خونه رفت بیرون که خیلی زود هم برگشت ... فکر نکنم ...
با گریه گفتم:
- چرا کار خودشه ...
- ویولت جان ... گریه نکن ... تو خودت این بازی رو شروع کردی ... هر چی هم من می گم بس کنین توی گوشتون فرو نمی ره ... نه تو و نه اون ...
حوصله موعظه نداشتم ... گفتم:
- کاری نداری آراگل ....
- گریه نکنیا ...
- باشه ... بای ...
- خداحافظ ...

گوشی که قطع شد از جا بلند شدم ... قمبرک زدن فایده ای نداشت باید یه فکر اساسی می کردم ...

**
- اینجا کجاست رامین؟
- خونه مون عزیزم ...
- خونه تون؟؟؟
- آره خوب ...
- ولی مگه قرار نبود بریم مهمونی؟
- خوب مهمونی خونه ماست خانومی ...
- جدی؟!
- اوهوم ...
در بزرگ خونه شون رو با یه ریموت کوچیک باز کرد و رفت تو ... چه حیاطی! باغ بود ... پر از درخت و گل و گیاه ... وسطش هم یه استخر بزرگ بود ...
ماشنش رو که پارک کرد گفتم:
- چرا اینجا هیچکس نیست جز ما؟ فقط ماشین توئه!
- بچه ها بیرون پارک کردن ...
ناچار بودم قانع بشم ... پشیمون شدم که چرا به وارنا چیزی نگفتم ... کاش گفته بودم که من می خوام با رامین برم مهمونی ... اینجوری حداقل آرامش داشتم ولی الان استرس بدی داشتم ... درد ناچاری پیاده شدم ... بهم لبخندی زد و با دست به در بزرگ خونه شون اشاره کرد ... خداییش عجب خونه ای بود! وارد که شدم با دیدن پذیرایی بزرگی که با شیک ترین وسایل مبله شده بود بدتر شوکه شدم ... درسته که وضع پاپا خوب بود ... اما می تونستم قسم بخورم در برابر اینا هیچی نبود ... نگاهی به خونه سوت و کور کردم و گفتم:
- پس بقیه ...
با دست فشاری به کمرم اورد و گفت:
- تا تو بری تو حاضر بشی اونا هم میان عزیزم ...
- رامین ... من دارم می ترسم ...
خندید و گفت:
- از من؟! نترس عزیزم ... اگه می دونستی با دل من چه کردی اصلا ازم نمی ترسیدی ...
- آخه اینجا یه جوریه ...
- برو تو بابا ... این حرفا چیه؟ خونه به این خوبی ... اگه مامان بفهمه به خونه اش چی گفتی دارت می زنه ...
بازم ناچار شدم برم تو ... از پشت مانتومو گرفت و گفت:
- درش بیار بده به من خانومم ...
عین ربات به حرفش عمل کردم ... مانتوم بلند بود و برای همین پاهام مشخص نبود ... اما تا درش آوردم با دیدن لباس کوتاهم نگاش روی پاهام خیره شد ... از نگاش بدم اومد ... کاش لباس بلند پوشیده بودم ... مثلا بلوز شلوار ... من همیشه پیرهن کوتاه می پوشیدم اما نگاه هیچ کدوم از دور و اطرافیانم اینجوری نبود ... شالمو هم دادم دستش و روی اولین مبل سر راهم نشستم ... یه مبل دو نفره بود ... یه جورایی معذب بودم و سعی می کردم پاهامو قایم کنم اما فایده نداشت ... رامین مانتو و شالم رو آویزون کرد و در حالی که خیره خیره نگام می کرد و لبخند می زد رفت سمت ضبط صوتش ... یه آهنگ خارجی گذاشت و رفت توی یکی از اتاقا ... زیر لب گفتم:
- یا مریم مقدس! خودمو به خودت می سپارم ... درسته که من می تونم از خودم دفاع کنم ... ولی این پسره اگه وحشی بشه ممکنه هیچ کاری از دست من بر نیاد ... یعنی چی تو سرش می گذره؟
از توی اتاق اومد بیرون ... یه شلوار گرم کن با یه رکابی مارک دار پوشیده بود ... خیلی لاغر بود ... اصلا از پسرای اینجوری خوشم نمی یومد ... من داشتم آنالیزش می کردم ولی اون انگار از نگاه من طوری دیگه ای برداشت کرد که چشمک زد و نشست کنارم ... اینقدر چسبید بهم که معذب شدم و خودم رو کشیدم کنار ... خم شد از زیر میزی که جلومون بود یه بطری آورد بیرون ... ودکا بود ... دو تا گیلاس هم برداشت و پرش کرد ... همینو کم داشتم! بی شرف پیش خودش چی فکر کرده بود؟!!! که مثل احمقا مست می کنم و می ذارم هر غلطی دوست داره بکنه؟ گیلاس رو گرفت به طرفم با اخم گفتم:
- نمی خورم ...
پوزخندی زد و گفت:
- تو رو خدا تو ادای بچه مسلمونا رو در نیار ... خسته شدم از این ناز های دخترا ... تو که تو دینت خوردن شراب و مشتقاتش حروم نیست .... پس بزن تو رگ بذار حال کنیم ...
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
- دین منم عین دین شما می گه مستی درست نیست ... مگه دیوونه ام که اینقدر بخورم تا مست بشم؟ بعدش هم باید میلم بکشه که نمی کشه ... دوستای توام اگه نمی یان تا من برم ... حوصله ام داره سر می ره ...
خودشو کشید به سمت من و گفت:
- نه عزیزم ... منم نمی گم اونقدر بخور تا مست بشی ... فقط یه ذره برای اینکه با من همراهی کرده باشی ...
چی می گفت این؟! عجب آدمی بود ... یا مسیح! کاش به حرف وارنا گوش کرده بودم ... بهتره یه اس ام اس بدم به وارنا بگم بیاد دنبالم ... آدرس خونه رو دقیق حفظ کرده بودم ... گیلاس رو ازش گرفتم و یه جرعه خوردم ... فقط برای اینکه در دهنش بسته بشه ... می دونستم تا وقتی دو تا از این گیلاسا نخورم از مستی خبری نیست ... یه جرعه برام مثل آب بود ... رامین با خوشی خندید و گفت:
- باریکلا بخور ...
گیلاس رو گذاشتم روی میز و گفتم:
- ذره ذره ... یه دفعه ای نمی تونم ...
دست کردم توی کیفم ... باید به وارنا اس ام اس می دادم ... همین که گوشی رو در اوردم سریع از دستم کشید و گفت:
- ول کن گوشیو ... یه امشب اومدی پیش من باشی ...
لحظه به لحظه داشت مشکوک تر می شد ... تا ته گیلاسشو سر کشید ... ترسم داشت تبدیل به وحشت می شد ... از جا بلند شدم و گفتم:
- مثل اینکه از مهمونی خبری نیست ... من ترجیح می دم برم ... خداحافظ ...

راه افتادم سمت در و با همه وجودم داشتم دعا می کردم که دنبالم راه نیفته ... اما دعاهام مستجاب نشد و دستمو از پشت چنان به شدت کشید که افتادم تو بغلش ...

اولین کاری که کرد دستشو گذاشت پشت رون پام و محکم فشار داد ... طوری که جیغم بلند شد و داد زدم:
- ولم کن رامین ... این کارا چیه می کنی؟
پسره بی جنبه با همون یه گیلاس مست مست شده بود ... سرشو فرو کرد تو گردنم ... دستشو پیچید مثل مار دور کمرم و کنار گوشم گفت:
- عزیزم ... برام ادا در نیار ... این چیزا که واسه شما طبیعیه ... حالا فکر کن منم یکی مثل بقیه دوست پسرات ... بیا با هم حال کنیم ... امروز خونه رو واسه تو قرق کردما ...
داشتم حالم به هم می خورد ... خواستم هلش بدم که نشد ... کثافت هم مست بود هم تحریک شده بود دیگه فیل هم نمی تونست از جا تکونش بده قدرتش ده برابر شده بود ... فقط یه مرد از پسش بر می یومد ... جوری منو بین دستاش و پاهاش حبس کرده بود که حتی نمی تونستم از فنون کاراته ام استفاده کنم .... داشت گریه می گرفت ... وقتی زبونشو کشید روی گردنم به قدری چندشم شد که جیغ زدم:
- ولم کن عوضییییی هرزهههههههه ...
رامین انگار از فحش دادن من بیشتر لذت برد ... چون با یه حرکت هلم داد روی کاناپه ای که پشت سرم بود و قبل از اینکه بتونم برای دفاع از خودم کاری بکنم خودش هم افتاد روی من ... دوست داشتم جیغ بزنم ... و همین کارو هم کردم:
- وحشیییییییییییی چی از جونم می خوای ...

انگار واقعا وحشی شده بود چون سیلی محکمی خوابوند توی گوشم و داد زد:
- خفه شو ... منو احمق فرض کردی؟ فکر کردی باورم می شه آفتاب مهتاب ندیده ای؟ بس کن این فیلماتو ... لال شو بذار با هم حال کنیم بعدم گورتو گم کن هر جا می خوای بری برو ...
حرفاش سوزنده تر از سیلی بود که بهم زده بود ... چرا فکر می کرد چون مسلمون نیستم هرزه ام؟ چرا؟!!! و چرا فکر می کرد همه مسلمونا پایبند به اصولن ... خدایا ... خسته شدم ... داد کشیدم:
- یا مریم مقدس خودت نجاتم بده ...
دست رامین اومد سمت صورتم ... خواستم دستشو پس بزنم که چنگ کشید توی صورتم ... ناخن هاش صورتمو زخم کرد و به سوزش انداخت ... اشکم در اومد ... دستش اینبار رفت سمت لباسم ... صورتش هم اومد سمت صورتم ... یا مسیح به پاکی مادرت قسم اگه لبای این پسر به لبام برسه خودمو آتیش می زنم ... پس نجاتم بده ... می دونی که می خوام اولین بوسه ام برای کسی باشه که دوستش دارم ... یقه لباسم رو گرفت تو دستش و با یه حرکت کشید سمت پایین که جر خورد ... و همین که خواست لباشو بچسبونه روی لبام به خاطر اینکه مست بود نتونست تعادلشو حفظ کنه و از روی کاناپه سر خورد پایین ... تنها همین لحظه فرصت داشتم ... از جا پریدم و اولین کاری که کردم با لگد کوبیدم تو شکمش ... همونجا سر جاش گره خورد ... اشک می ریختم و می زدم ... مشت ... لگد ... داد ... ولی دیدم هر آن ممکنه انرژی من از دست بره و اون دوباره انرژی بگیره ... پس باید یه کار دیگه می کردم ... ضربه نهایی رو با کناره دست زدم توی گردنش ... همین براش کافی بود که تا دو سه ساعت لالا کنه ... بیحال شد و چشماش بسته شد ... با هق هق پریدم سمت گوشی ... دکمه دو رو فشار دادم ... شماره وارنا گرفته شد ... اولین بوق ...
- بردار ...
دومین بوق ...
- جون لیزا بردار ...
سومین بوق ...
- وارنا جواب بده ...
اینقدر ترسیده بودم و انرژیم رو صرف زدن اون سگ کرده بودم که دیگه قدرت ایستادن هم نداشتم و ولو شده بودم روی زمین ... فقط داشتم گریه میکردم ... همین که سکته نکرده بودم خیلی بود ...
پنجمین بوق ...
- الو ...
اگه دنیا رو دو دستی بهم می دادن اینقدر شاد نمی شدم ...
- الو ... وارنا ...
- ویولت ...
هق هق کردم:
- وارنا بیا ...
با ترس و وحشت گفت:
- کجایی ویولت؟ چی شده؟ چرا داری گریه می کنی؟
- فقط بیا ... رامین ... من ... می خواست اذیتم کنه ...
صدای دادش بیشتر از اینکه منو بترسونه بهم آرامش داد:
- کجاییییییی؟
آدرسو شمرده شمرده بهش گفتم و اون گفت:
- الان تو خونه ای؟
- آره ...
- بیا بیرون ... من تا پنج دقیقه دیگه اونجام ...
- باشه ...
قطع کردم ... مانتو و شالم رو برداشتم کیفمو هم گرفتم دستم ... یه لگد دیگه زدم به پای رامین و اومدم از روی بدنش رد بشم که یهو پامو گرفت ... از ته دل جیغ کشیدم ... شده بود عین فیلمای ترسناک که فکر می کردی آدم بده مرده ولی یهو زنده می شد ... پامو محکم گرفته بود ... افتادم روی زمین ... لعنتی جون سگ داشت! زار زدم:
- ولم کن ...
بلند شد نشست ... خودشو کشید سمت من و با لحن مشمئز کننده ای گفت:
- کجا؟!!! وحشی کوچولو ... هنوز کارم با تو تموم نشده ...
محکم کوبیدم توی صورتش و با ناخن افتادم به جون صورتش ... با یکی از دستاش محکم دستمو گرفت و با دست آزادش جواب سیلیمو داد و گفت:

- هیششششش ... حرف نزن ... نه جیغ بزن ... نه التماس کن ... دوست دارم اولین رابطه مون عاشقانه باشه عزیزم ...

هنوز مست بود ... خوبه یه بطری نخورده بود ... وارنا تو رو مسیح بیا ... زود بیا ... دیگه قدرتی برای مبارزه نداشتم ترس دست و پاهامو فلج کرده بود و اونم با شهوت و حالتی چندش آور داشت دست و پاهامو می بوسید ... جز گریه کاری از دستم بر نمی یومد ... تو یه لحظه چنگ زدم موهاشو کشیدم ... دادش بلند شد ... دیگه از لطافت خبری نبود ... مانتومو توی تنم جر داد و بعد از اون لباسامو ... از خودم بدم اومد ... تا حالا نشده بود بدون لباس حتی جلوی مامی راه برم ... ولی حالا توی بغل رامین بودم ... التماس کردم:
- تو رو به فاطمه زهراتون ... ولم کن ...
زیاد در مورد فاطمه زهرا شنیده بودم ... می دونستم که همه مسلمونا دیوونه اش هستن ... ولی حالا دیگه مطمئن بودم که رامین کافر و بی دینه ! شاید فقط تو شناسنامه اش ثبت شده باشه دین اسلام ... خودش هیچ بویی از انسانیت نبرده بود ... دینداری به کتاب قرآن خوندن یا انجیل عهد عتیق و جدید نیست ... دینداری به انسان بودنه ... که رامین از حیوون هم پست تر بود ... انگار نشنید چی گفتم ... شایدم شنید ولی نفهمید ... شایدم فهمید ولی خودشو زد به نفهمیدن ... مگه می شه کسی عظمت این قسم رو درک نکنه؟ دستش رفت سمت شلوارش ... چشمامو بستم ... از صدای خش خش فهمیدم تا لحظاتی دیگه همه چی تمومه ... دیگه هیچی برام مهم نبود ... هیچ وقت فکر نمی کردم به این روز بیفتم ... هیچ وقت فکر نمی کرد ترس باعث بشه نتونستم حتی از خودم دفاع کنم ... از خودم متنفر شده بودم ... چشمامو بستم و آرزوی مرگ کردم که یهو صدای در بلند شد ... در به شدت کوبیده شد توی دیوار ... چشمامو باز کردم ...
- اوه! یا مریم مقدس ... ممنونم ...
وارنا با قفل فرمونش تو چارچوب در درست عین یه ببر زخمی بود ... جرئت نگاه کردن به رامین رو نداشتم ... می دونستم مثل سگ ترسیده ... ولی نمی خواستم چشمم به هیچ مرد لختی بیفته ... خودمو کشیدم کنار ... رامین دیگه کاری به کارم نداشت ... سریع مانتوی پاره شده ام رو پیچیدم دور خودم ... عضله هام هنوز هم منقبض بودن ... از وارنا خجالت می کشیدم ... وارنا قفل فرمون رو تو دستش چرخوند و اومد جلو ... سرمو گذاشتم روی پام ... نمی خواستم چیزی ببینم ... صدای عربده های وارنا رو می شنیدم ... صدای التماس های رامین رو هم می شنیدم ... نمی دونم چقدر گذشت که صدای هر دو خفه شد ... دستی روی بازوم قرار گرفت ... با ترس خودمو کشیدم کنار و نا خودآگاه گفتم:
- یا مسیح ...
وارنا سریع صورتمو گرفت بین دستاش و گفت:
- منم عزیز دلم ... منم عشق من نترس قربون اون اشکات برم ... نترس ...
گریه ام شدت گرفت و وارنا با تموم محبتش سرم رو چسبوند روی سینه اش ... اشکام داشت لباسشو خیس می کرد ولی مهم این بود که به آرامش رسیده بودم ... برام مهم نبود وارنا رامین رو کشته یا هنوز زنده است ... می دونستم که دیگه نمی تونه بلایی سرم بیاره ... بیشتر از قبل عاشق وارنا شدم ... هر کس دیگه ای جای اون بود اولین کاری که می کرد بهم سیلی می زد ... ولی درک وارنا فراتر از این حرفا بود ... سرزنش اون هم درست وقتی که من اینقدر ترسیده بودم توی نظام اون جایی نداشت ... سرزنشش مال وقتی بود که من حالم خوب باشه ...

**
دو روزی بود که توی خونه بودم ... مامی و پاپا با دیدن من تقریبا هر دو سکته زدن ولی نمی دونم وارنا بهشون چی گفت که نه تنها سرزنشم نکردن بلکه مدام بهم محبت می کردن ... وارنا برگشته بود خونه ... توی اتاق خودش ... و همه اینا به من آرامش می داد و کمک می کرد تا به زندگی عادی خودم برگردم و دوباره همون ویولت بشم ... آرسن هم از قضیه خبر دار شد ولی وارنا بهش اجازه نداد کوچک ترین حرفی به من بزنه ... روزی که آرسن اومد دیدنم رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ... وارنا بیرون از اتاق براش قضیه رو تعریف کرده بود ... آرسن یهویی پرید وسط اتاق ... من کنار پنجره اتاقم وایساده بودم ... چرخیدم به طرفش ... حقیقتش از حرکتش ترسیدم ... هنوزم از کوچک ترین محرکی می ترسیدم و واکنش نشون می دادم ... آرسن وسط اتاق وایساد ... زل زدم بهش ... اونم زل زد توی چشمای من ... یهو چشماش بارونی شد ... شاید با دیدن زخمای روی صورتم ... شایدم با تصور بلایی که داشت سرم می یومد ... شاید به خاطر اینکه یه روزی با همین سر نترس ممکن بود باعث بشم بلایی سرم بیاد ... نمی دونم چرا ... ولی مشتشو کوبید به دیوار سرشو گذاشت روی مشتش ... دلم براش کباب شد ... رفتم سمتش ... جرئت نداشتم باهاش تماس پیدا کنم ... از تماس با مردها می ترسیدم ... حتی پاپا و وارنا هم که بغلم می کردن نا خودآگاه جمع می شدم توی خودم ... اگه قبلا بود بدون شک بغلش می کردم ولی الان ... وایسادم کنارش ... آروم صداش کردم:
- آرسن ...
هیچی نگفت ... حتی برنگشت ... دوباره صداش کردم:
- آرسن ... باور کن من چیزیم نشده ...
سرشو از دیوار برداشت و داد کشید:
- حتما باید یه چیزیت بشه تا یاد بگیری حرف گوش کنی؟ ویولت اگه وارنا دیر رسیده بود می دونی چی می شد؟ ضرری که به جسمت می خورد به جهنم! می دونی چه بلایی سر روحت می یومد؟!
راست می گفت ... آهی کشیدم و نشستم لب تخت ... در اتاق باز شد ... وارنا اومد تو ... یه لیوان آب میوه دستش بود ... آبمیوه رو گرفت جلوی من ... دستشو پس زدم ... چپ چپ نگاه کرد و گفت:
- می خوریش ...
ناچارا گرفتم ... سمج تر از این حرفا بود ... من مشغول نوشیدن آبمیوه شدم و وارنا رفت سمت آرسن ... دست گذاشت سر شونه اش و گفت:
- کاریه که شده ... با داد و هوار هیچ چیز تغییر نمی کنه ... می خواستیم خودش یه سری چیزا رو تجریه نکنه که حرف گوش نکرد و با سر رفت توی چاه ... این براش شد یه تجربه ... با شناختی که من از ویولت دارم از این به بعد حاضر نیست دیگه از حتی جواب سلام یه پسر رو بده چه برسه که حماقت کنه ...
راست می گفت ... دیگه از پسرا وحشت داشتم ... اما با تمام این اوصاف همه اش توی دلم می گفتم:
- فقط یه بار دیگه .... یه بار دیگه باید حال آراد رو بگیرم ...

نمی دونم چرا اصلا از اون نمی ترسیدم ... انگار بهم آرامش می داد به جای استرس و این حس عجیبی بود که تا حالا جز وارنا و آرسن نسبت به کسی نداشتم ... شاید به خاطر صمیمیتم با آراگل بود که مطمئن بودم نمی ذاره داداشش بلایی سرم بیاره ... شایدم واسه تعریفایی بود که ازش کرده بود ... در هر صورت کل کلم با اون سر جاش بود ... وارنا آرسن رو از اتاق برد بیرون و من تصمیم گرفتم فردادوباره به دانشگاه برگردم...
موضوعات مرتبط: رمان جدال پر تمنا (کامل)

تاريخ : چهارشنبه دوم مرداد ۱۳۹۲ | 11:11 | نویسنده : ❁ مـهـتــا ❁ |

به علت بروز بودن سایت از صفحات دیگر نیز دیدن کنید

قبلی 12345678910
صفحات وبلاگ
ساعت Rolex Daytona


ساعت رولکس مدل دیتونا


صفحه و دو رقاب نگین دار


در دو رنگ طلايي و نقره اي


بند از جنس استیل


شیشه این ساعت ضد خش است(Sapphire)

نبضی بدون نیاز به باطری

4موتوره

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قيمت فقـط : 125000 تـومان