ساعت فیروزه ای CK طرح آنجلا

http://upcity.ir/images2/25168055671395800069.jpg
ساعت فیروزه ای CK طرح آنجلا

پدیده بی نظیر و تکرار نشدنی کمپانی محبوب CK

طراحی فوق العاده زیبا و خیره کننده

در طراحی این ساعت از سنگ های فیروزه تبتی

و زنجیر آبکاری طلا و همچنین آویز برنج استفاده شده است ...

اگر از مدهای تکراری خسته شده اید

و اگر برای روز های خاص به دنبال هدیه ای خاص هستید،

ساعت فیروزه ای CK طرح آنجلا را به شما پیشنهاد میکنیم.

ساعتی که هم ساعت است و هم دستبند.

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قيمت فقـط : 20.000 تـومان

عصبانی نگاهم کرد و دوباره خوسات چراغو روسن کنه که تقریبا جیغ کشیدم :کری مگه ...میگم روشنش نکن"هیس جیغ نزن .....اروم باش....تو هنوز مستیبه سخت یروی دو تا پام وایسادم اما انقدر شل و کرخت بودم که افتادم توی بغلش دلم میخواست تو بغلش گریه کنم توی بغلش خزیدم و سرمو تو اغوشش پنهان کردم اون هم محکم بغلم کرد بلند بلند گریه میکردم سرمو با دستش اورد بالا و نگاهم کرد :هیس....بیدار میشه ها اونوقت فکر میکنه منو تو همیشه دعوا داریم :با تعجب بهش نگاه کردم :کی؟سرشو خاروند و با دست پاچگی گفت :چیزه...مهشید ..امروز ظهر از کانادا اومد منم اوردمش اینجا میخواد پایینو اجاره کنه ...منم گفتم بیاد پیش من اه مادر پدرش طردش کردن از شوهرش هم جداشده به صورتش خیره شدم قاطی کرده بودم بلند بلند زدم زیر خنده مثل دیوونه ها قهقهه میزدم :جالبه ...چرا نمیری شبم پیشش بخوابیانگشتشو روی بینیش گذاشت و گفت:ا هیس.....بخدا ابرو نذاشتی واسمون خندمو قطع کردم :هر چند این بار اولی نیست که خانوم میاری تو خونه ....حالم ازت بهم میخوره ...تو راست میگی اگه تو نمیومدی بگیریم هیشکی نمیومد چون من اینقدر بچه و وراجم که هیشکی دوست نداره عروسی مثل من داشته باشه .....چرا اومدی با من عروسی کنی؟میخواستی این خونه رو بگیری ؟مال تو ولم کن برم:مگه من اسیرت کردم :اره اسیرم کردی...منو نگاه کن من اون دختر شاد روزای اولم ؟من دلم محبت میخواد چیزی که توی لعنتی بهم ندادی مادر و پدرم که دیگه هیچی ....من مستم ......ازادم کن برم توی خیابون مثل زن های هرزه محبت گدایی کنم ....با این حرف چنان سیلی توی دهنم زد که بی وقفه خون جاری شد :اجازه نمیدم به این هوا که مستی هر چی میخوای بگی باپشت دست لبام رو که خونی شده بود پاک کردم :حالمو بهم میزنی ....تویه کروکودیل بدبختی منم یه کوالا ی تنها........اخ خدادیوونه شده بودم یا میخندیدم یا گریه میکردم فرزاد دستمو گرفت و نگران نگام کرد :چرا اینجوری میکنی با خودت این چرندیات چیه میگی؟:خفه شو کروکودیل چشم اهوییفرزاد دستمو گرفت و وادارم کرد دراز بکشم :بخواب تا حالت بهتر بشه :حالم خوبه ....:نچ حالت بده من میرم برات اب قند بیارم :من اب نمک بیشتر دوست دارم سری به نشانه تاسف تکون داد و رفت و با یه لیواناب قند برگشت چشمم به ساعت افتاد یک نصفه شب بود فرزاد بالای سرم نشست و مجبورم کرد تمام محتویاتشو سر بکشم بعدشم کنارم دراز کشید و دستشو دورم حلقه کرد توی بغلش احساس خفگی میکردم بوی تلخ ادکلنش هم نفس رو برام سخت کرده بود :سار تو چرا اینقدر از من کناره میگیری تو افسرده شدی...اگه بذاری من بهت محبت کنم همه چی خوب میشه من خیلی با تو راه میام حتی نزدیکت هم نمیشم که کم کم بهت عادت کنی درسته که من و تو با هم سر یه لجبازی مسخره عروسی کردیم ولی میتونیم خوشبخت شیم میتونیم بچه داشته باشیم مثلا یه پسر بعد اسمشم بذاریم.......وایسا فکر کنم ....اهامن اسم اریو رو خیلی دوست دارم یا مثلا کوروش از این اسمهای ایرانی ایلیا و مانی هم خوبه :نه خیر من میخواستم اسم پسرمو بذارم فرزاد:ینی چی ...نمیشه که :با من بحث نکن .....من اسم پسرمو میذارم فرزاد میخواستی با من عروسی نکنی....من همیشه دوست داشتم اسم یچه ی بابام یه چیز دیگه باشه :نه بابا ؟مثلا؟لبخندی زدم و تنها اسمی که یادم بود ارمین بود فرزاد هم که ارمینو نمیشناخت :ارمین ...ارمین خوبه :ارمین؟خوب اسم پسرمونو میذارم ارمین رومو برگردوندم و پتو روی سرم کشیدم :هرموقع زن گرفتی بعد فکر بچه باشپاشو دور کمرم انداخت و گفت :خودم یه بچه دارم ...فعلا دارم بزرگش میکنم :میشه اون پای گندتو از رو کمر من برداری ؟پافیل:این اسم جدیده ؟پا فیل؟اینم اسم خوبیه ایم بچمونو میذاریم پافیل "پافیل باباته ...با بچه ی من درست صحبت کنا:مثل که از مستی اومدی بیرون .....خوب از این به بعد باهم بهتر میشیم سرمو به سمتش برگردوندم :باشه یعنی میشه یروز منو و تو عاشق هم بشیم؟لباشو نزدیک صورتم اورد خیلی نزدیک اما نبوسیدم :تو خماریش بمون زبونمو دراز کردم و گفتم :برو بابا کی خمار بود اصن پشتشو به من کرد و گفت :خیلی خستم بعدشم میخواستم ببوسمت ولی دهنت بدفورم بوی الکل میده من بفهمم کدوم دوستت بهت الکل داده خفش میکنم با مشت پشت کمرش زدم برگشت و من هم محکم توی صورتش ها کردم نمیدونم از بوی بد الکل بود یا خستگی که بیهوش شد صبح زود که بیدار شدم نصفه نیمه روی تخت بود و نصفش سر اندر ههوا اویزن بود از نحوه خوابیدنش خندم گرفته بود رفتم دستشو یی و حسابی صورتمو شستم و مسواک زدم بعد هم صبحونه حسابی خوردم جمعه بود فرزاد بدون لباس اومد بیرون اصلا شبا عادت نداشت لباس بپوشه سر میز نشست و خواب الو گفت :سلام عزیزم ...چی داریم بخوریم :کوفت :ا یادت رفت قرار بود چند روز خوب با هم رفتار کنیم ...امتحانی از این به بعد هرکی فحش بده باید به طرفش یه چیزی بده شونهامو بالا انداختم و لمه بزرگ نون و پنیری تودهنم گذاشتم :سلام عزیزم چی میل داریچشمکی زد و گفت :تو رو .....لقمه تو گلوم پرید و محکم سرفه کردم با عصبانیت بهش خیره شدم و اومدم فحش بدم که یاد شرطمون افتادم :چه جالب منم تو رو :پس بیا منو بخورزیر لب چیزی گفتم که خودمم نشنیدم اما احتمالا طبق معمول فحش بوده فرزاد :برام یه لقمه بگیربراش لقمه گرفتم و از صندلی بلند شدم لقمه خیلی بزرگ بود چ÷وندم توی حلقش باعث شد سرفش بگیره بزور لقمه رو خورد و ÷ایین داد :بیا امروز بریم خونه مهشید مهشید مهمونی داده :ما که مهشید جونو ندیدیم :همین خونه بغلیه زیاد دور نیس میخوای برو ببینش:برم نامزد قبلی تو رو ببینم که چی بشه ؟:سارا همه چی تموم شده ....فعلا که منو و توایم :شب مامانت که نیس؟من حوصلشو ندارما هی بگه بچه بچه :مگه بد میگه.....منم میگم بچه ...بچه :مگه منو و تو ماکرویویم ؟بعدشم من اصلا بچه دوست ندارم از جاش بلند شد و تو چشمام با شک و تردید نگاه کرد :بچه دوست داری بچه ای که از من باشه دوست نداریحرفش معنی دار بود دلم براش سوخت اماکم نیوردم :تو هم همینطور....توهم بچه ای که مادرش من باشم دوست نداری تویه زنی میخوای لوند ....هر شب ارایش کنه بیاد جلوت قرو قمیش بیاد واست دست پختش خوب باشه :به هر حال ....مامانم نیست ولی خواهرم و شوهرش هستن کلا جوونا فقط دعوتن با یه سری دوستای مهشید :اوکی .....شبه دیگه ؟:اره ....من میرم یه سر بهش بزنم اگه چیزی میخواد براش بخرم تو چیزی نمیخوای؟:چرا یک کیلو خیار بگیر با ماهیچه و یه مقدار گوشت چرخ کرده :باشه من دارم میرم :به سلامت چند ساعتی رفتم توی اینترنت و بعدش رفتم حموم از حموم که اومدم یه لباس حریر رمز خوشگل که هدیه مادرم بود پوشیدم تقریبا لباس خواب بود خیلی قشنگ بود و حسابی باربی نشونم میداد من لاغر بودم ولی نه لاغر اسکلتی تو پر و خوشگل عاشق هیکل خودم بودم داشتم تو اینه هیکل خودمو نگاه میکردم که صدای درو شنیدم هول شدم و لباسو تا نیمه از تنم دراورده بودم که با ننزدیک شدن صدای پای فرزاد دیدم دیر شده و سریع توی تخت شیرجه زدم و روزنامه روی میز کنار تخت رو برداشتم که یعنی دارم میخونم فرزاد اومد تو و با دیدنم ماتش برد ولی بروی خودش نیورد :روزنامه میخونی؟:اوهوم:قرمز بهت میاد :اره میاد :هوا ابنقئر گرمه :اره گرم شده .....خریدا رو گذاشتی تو یخچال؟:اره ...اجام بلند شدم و خواستم از اتاق برم بیرون که راهمو سد کرد:چی میگی:هیچی .....موهام خیس بو دو توی صورتم ریته بود موهامو از توی صورتم کنار زد :خیلی میخوامت....بخدا سخته تحمل اینکه بهت دست نزنم سرمو پایین انداختم و گفتم :میدونم ....لعنت به این قیافه که هیشکی ادمو بخاطر خودش نمیخواددستشو دور کمرم حلقه ککرد:من تمام وجودتو میخوام اما نمیدونم چجوری باورت میشه سرمو بالا اوردم اشک توی چشمام حلقه زد میخواستم خودمو ازش جدا کنم که نذاشت میخوامت ....میفهمی ...زبون نفهم دارم میگم دوستت دارم ....حتی خل بازیاتو :خل بازیامو دوست نداری:حرفامو نمیشنید لباشو به سمت لبام اورد از ترس صورتمو جمع کردم خندش گرفت :چرا میترسی :اب دهنمو قورت دادم و گفتم میخوام برم :هستی حالا ....لباش محکم و گرم روی لبام قارا گرفت قلبم خودشو به دیواره میکوبید و تمام تنم میلرزید یه حس جدید بود اما نمیدونم اسممش چی بود ....شاید انزجار بود بزور خودمو ازش جدا کردم :به من دست نزن تو عاشق من نیستی خودتم خوب میدونی ....من و تو همسفر زندگی نیستیم جوابی نداد و اینبار لبهای داغشو وی گردنم قرار داد گردنمو ریز میبوسید هولش دادم عقب :بس کن چرا شما مردا نمیفهمید زندگی فقط این چیزا نیست :زندگی همین چیزاس .....من میخوام عاشقت باشم ولی تو نمیذاری بهت نزدیک شم بزور منو توی اغوشش نگه داشته بود که زنگ در بصدا در اومد :اخ اخ اخ مهمونی دیر شد ....حتما مهشیده بلیزشو صاف کرد و رفت سمت در ا÷ارتمان من هم گیج خودمو روی تخت انداختم این اولین بوسه س عمرم بود حس خوبی بود ولی من اینو میدونتم که فرزاد از تمام اخلاقای من بدش میاد و فقط بخاطر قیافم اومده خواستگاریم مهشید نبود خواهر فرزاد بود فتنانه واقعا هم اسمش بهش میومد فتانه بدون اینکه در بزنه اومد توی اتاق خواب ما و با دیدن منتو اون وضعیت موذیانه لبخند زد :بد موقع اومدم؟خیلی پرو خندیدم و گفتم :همیشه بد موقع میایفرزاد با عجله اومد تو احتمالا میخواست به من بگه لباسمو عوض کنم ولی فهمید فتانه اونجاس و دیر شده برای همین طبق عدت پشت گوششو خاروندو بهمن شاره کرد برم بیرون چشمکی به فتانه زدم و از اتاق رفتم بیرون فرزاد نگاهم کرد و گفت :بر خرمگس معرکه لعنت ....برو شکل و قیافتو درست کن احتمالا فهمیده که منو تو درچه حالی بودیم:مگه در چه حالی بودیم ما فقط داشتیم حرف میزدیم :اهان فقط حرف میزدیم .....فقط حرف؟شونهامو بالا انداختم و گفتم :من که چیزی بادم نمیاد محتاطانه به در اتاق خواب نگاه کرد کمه فتانه نیباد تو اشپزخونه و خم شد و طولانی لبامو بوسید با مشت محکم توی دلش زدم فتانه اومده بود بیرون فرزاد ولم کرد و رفت سمت یخچال :خانوم این اب میوه رو کجا گذاشتی؟برای فتانه یه اب میوه درست کنم رفتم توی اتاق خواب و گفتم :اونجا نیست تو کابینته فتانه :یخ زیاد بریز بیرون خیلی گرمه خودمو توی اینه نگاه کردم واقعا مشخص بود ما در چه حالی بودیم رژلب من تا زیر چونم کشیده شده بود و موهام حسابی بهم ریخته بود یه سارافن مشکی که استین کوتاه داشت ÷وشیدم و موهای پرپپشتمو سشوار کشیدم خیلی عالی شده بودم فتانه یه بند حرف میزد رفتم تو اتاق و گفتم :فتان جان شوهرت کجاس ...اقا سهند پیداشون نیست :رفت یه هدیه بگیره واسه مهشید ...زشته وایه اولین بار میریم خونش دست خالی روی مبل نشیتم کنار فرزاد فرزاد هم محکم دستشو دورم انداخت فتانه:فرزاد چرا رژلب زدی؟فرزاد با تعجب گفت :چی ؟من و انیکارا مگه من.....؟به لباش نگاه کردم چشمام گرد شد خودش فهمید اوضاع از چه قراره اما فتانه همش میخواست بروی ما بیاره لبخند معنا داری زد :اهان....:داداش برو حاضر شو بریم زودتر
همه حاضر شدیم و زنگ اپارتمان بغلی رو زدیم زن هیکل گوشتی دم در بود خیلی ارایش کرده با همه دست داد و فرزاد دیر تر ازهمه اومد تو اما چیزی رو که میدیم با عث شد سرجام خشکبشم مهشید از گردن فرزاد اویزون شد و جلوی چشم من ...زن فرزاد لباهای اونو بوسید........
چجشمام گرد شده بود و اب دهنم خشک شده بود چیزی رو که میدیدم اصلا باورم نمیشد مگه یه ادم چقدر میتونه وقیح باشه عصبانی کیفمو روی اپن ولو کردم و کنار فتانه نشستم مهمانها یکی پس از دیگری میمدند وسط اونها یه دختر مهربون سبزه کمی تپل اما زیبا بود هیکل قشنگی داشت فهمیدم دختر عموی فرزاد و فتانه اس خیلی گرم و صمیمی بود رویم رو دو بار بوسید و گفت بخاطر انتخاب فرزاد بهش تبریک میگم خیلی از تعریفش حال کردم برای همین بدو بدو از کنار فتانه بلند شدم و رفتم کناز شمیم نشستم هنوز از جام بلند نشده بودم که مهشید دست فرزادو گرفت و با هم سر جای من نشستن فتانه هم رفت و کنار شوهرش نشست در ظاهر داشتم با شمیم و همیرش حرف میزدم ولی مدام زیر چشمی حواسم به فرزاد ومهشید بود مهشید مدام گونه فرزادو میبوسید و موهاشو نوازش میکرد دیگه داشتم غیرتی میشدم شمیم که متوجه شده بود قضیه چیه با ارنج به پهلوی من زد :ناراحت نیستی مهشید اینجوری از سرو کول شوهرت میره بالا شوهنهامو بالا انداختم و با حرص گفتم :نه به درک :به نظر میرسه داره از قصد اینکارو میکنه ولی از فرزاد بعیده که چرا پرتش نمیکنه کنار اشک توی چشمام جمع شده بود میخواستم ان موقع برم بالای پشت بودم و فریاد بزنم :خدایا ازت گله دارم اشک ت و چشمام جمع شده بود شوهر شمیم اقا محسن که پسر جوان و مهربانی بود وقتی حال منو دید با کنایه رو به فرزاد گفت :فرزاد خان میخواید برید تو اتاق خواب که راحت باشید فرزاد با خجالت سرشو انداخت پایین و از کنار مهشید بلند شد مهشید یه دختر نی قلیون سبزه رو بود که موهای بلند و چشمای مشکی داشت اما به حدی لاغر بود مکه من در مقابلش چاق به نظر میرسیدم تقریبا میشه گفت اسکلت ...مهشید با عشوه گفت :وا...مسی خان پسر عمومو ندیدم خوب دلم براش تنگ شده محسن لب خند معنا داری و گفت :من م گفتم که برید تو اتاق دلتنگیتونو تخلیه کنید ....ولی اینجا درست نیست مهشید چشمکی رو به من زد و گفت :عزیزم تو که ماشالله جنبه داری ناراحت که نمیشیلبخند کجی زدم و بالاجبار گفتم :نه اصلا راحت باشیدنمیدونم چرا اینو گفتم شاید میخواستم به فرزاد بفهمونم برام مهم نیست اما داشتم از حسادت خفه میشدم همین دیشب عشقشو توی قلبم گذاشت و امروز....خاک بر سرت سارا لعنت به تو کاش عین میمون زشت بودم کاش همون اصغر اقا ی کچل قصاب عاشقم میشد ولی اینجوری تخقیر نمیشدم شمیم:تقصیر فرزاد نیست ....این مهشید از بچگیش خیلی کرم داشت باورت نمیشه چندین بار میخواست شوهر منو و فتانه ارو از راه بدر کنه خندیدم و به سمت دستشویی رفتم :برام مهم نیست حالا دیگه ققط یه چیز مهمه :شمیم متحیر رفتن منو نظاره میکرد خودمو توی توالت انداختم و با همون منتو روی توالت فرنگی نشستم دستمو جلوی دهنم گرفتم و جیغ زدمتا تونستم روبروم ایینه بود بعنی کل دیوار حموم ایینه بود و من چهره یخودمو با ریمل و خط چشم پایین اومده در حال گریه کردن میدیدم چقدر دلم برای خودم میسوخت لعنت به من که سر یه بچه بازی زندگیمو باختم ننه بابام کجان که منو ببین شوهرم روبروم داره بهم خیانت میکنه با جیغ زدن مشکل حل نمیشد دلم میخواست سرمو بکوبونم تو اینه صورتمو کمی اب زدم تا از سرخی و التهاب صورت کم بشه اما دلم خیلی پر بود از دستشویی که اومدم بیرون صدای قهقه های مهشید از توی اتاق به گوشم رسید پشت بندش صدای فرزاد اومد فکر کنم اونها نمیدونستند من توی دستشویی تو اتاق بغلیم از اتاق اومدم بیرون و یواشکی پشت در ایستادم :میدونی چقدر دلم برات تنگدشده بود عشق من؟فرزاد:نمیتونم بهت بگم هنوز عاشقت نیستم ...ولی گناه تو نا بخشودنیه یادته چقدر تو فرودگاه التماست کردم نری؟:عزیزم...من مجبور شدم برم ...نگو که قضیه رو نمیدونستی یادته که تو چه گندی زدی ومامانم هم نمیزاشت زن تو بشم ....توقع داشتی یه بچه نامشروع رو بی باباب اونم توی تهران بزرگ کنم باید میرفتم :خب چرا اونجا ازدواج کردی؟:برای اینکه مردای اونجا باکره بودن دخترها براشون مهم نیست ...میتونستم بدون حرف و حدیث ازدواج کنم :بس کن...حالا چی میخوای ندیدی زنم ناراحت شد ...نباید اینجوری جلوش منو میبوسیدی:نتونستم تحمل کنم .....لبهات حسابی قلوه ایه ادم نمیتونه طاقت بیاره ......اولین بوسمونو یادته؟:به هرحال من دیگه زن دارم ...دیگه جلوی زنم اینجوری با من رفتار نکن ناراحت میشه :فکر نمیکردم اونو به من ترجیح بدی البته حق داری ....خیلی خیلی خوسگل و لونده ....خیلی عاشقشی:قضیه عشق نیست ولی دلم نمیخواد ناراحتش کنم ...دلم میخواد عاشقش بشم منو تو دیگه ما نمیشیم :نه اشتباه نکن میشیم شرزنتم با هم کم میکنیم ....تو که عشق و حالتو با اون کردی و میگی عاشقش نیستی بندازش بره ...تا احپخر عمر باهاتم خودم فرزاد فقط اه کشید شونه هام از شدت گریه میلرزید و قدرت وایسادن نداشتم اما صدامو تو گلوم خفه میکردم مجبور شدم دو باره برم دستشویی درست نبود توی مهمونی ابروریزی راه بندازم چون همه پیش خودشون میگفتن چه قدر زنه دست و پا چلفتیه خیلی تو دستشویی موندم تا جاییکه مهشید اومد و تقه ای به در زد:سارا جون خوبی...درو بازکنصدامو صاف کردم و از روی توالت فرنگی پاشدم:اره خوبم یکم حالت تهوع دارم :بیا عزیزم غذا حاضره :میام الان زنیکه اشغال چجوری روش میشد اصلا با من حرف بزنه غذا ها همشون از بیرون سفارش داده شده بودن ولی من اصلا اشتهایی نداشتم شما فکرشو بکنید که فقط 6 ماه از زندگیتون میگذرهبعد بفهمید که شوهرتون قبلا با یه زن بوده و یه بچه نامشروع هم درست کردن بعد هم الان بزور داره سعی میکنه عاشقتنون شهمدام گفتگوی فرزاد و مهشید توی گوشم بود اشغالهای کثافتلقمه ای غذا توی دهنم بود که چشمام سیاهی رفت و سرم روی میز افتاد فرزاد که صندلی بغلم بود دستشو دورم انداخت:سارا چی شد یهو؟د سارا؟صداش تو گوشم اکو میشد دلم میخواست سرمو بلند کنم و گردنشو گاز بگیرم :عزیزم پاشو بریم خونه پاشو دستشو کنار زدم و با معذرت خواهی از همه وبوسیدن اجباری مهشید به واحد خودمون رفتم احمق عوضی اومده معشوقشو اینجا ور دل من کلید انداختم و رفتم توی پذیرایی و خودمو ولو کردم رو کاناپه:زندگی خیلی مسخرس ...چرا خودتو نمیکشی چرا خودتو از این خفت رها نمیکنی من خرو بگو که داشتم عاشقش میشدم میخواستم بهش تکیه کنممخواستم پدر بچهام باشه ....خدایا ازت گله دارم تو بگو کفر میگی اصلا بفرسم جهنم ولی جهنم هرچی باشه اتیشش از اینجا سردتره ...وخدایا چرا من اخه چرا من...الان داری به من میخندی نه خدا؟کیف میکنی داری فیلم سینمایی میبینی ؟نه من داشستم به خدا توهین میکردم سرمو رو به اسمون گرفتم و از خدا امعذرت خواستم اصلا خوب نبود چرا من ؟هان ؟چرا من چرا مهشید نه ؟اشک هام مدام سرازیر میشدن اومد حالم داغون بود نمیتونم الان وصف کنم چه حالی داشتم شما یه ثانیه خودتونو جای من بذاریدرفتم سمت یخچال و از طبقه بالاش بطری مشروب فزرادو برداشتم میخواستم اول مست بشم تا جرات خودکشیو پیدا کنم صدای در اومد فرزاد بود اومد توجه نکردم داشتم بطری رو میرفتم بالا که داد زد:داری چه غلطی میکنی؟دهانه بطری رو از لبام دور کردم :به تو چه گفتم که من هر موقع بخوام میخورم
اومدو بطریو از دستم گرفت....
-خفه شو....هنوز اینقدر بی غیرت نشدم....
-تو خفه شو.....تو اگه غیرت داشتی نمی زاشتی اون دختره پاپتی اینقدر بهت آویزون بشه..
-نه تو مثل این که قرار نیست آدم بشی....صداشو برد بالا و گفت:
-هر کاری دلم بخواد میکنم.....یکی مثل تو هم نمیتونه جلومو بگیره.....از سرت زیادم بیچاره!
دیگه طاقت شنیدن حرفاشو نداشتم.....دستمو بردم بالا و سیلی محکمی بهش زدم....
با ناباوری بهم نگاه میکرد انگار انتظار همیچین کاریو ازم نداشت....
واقعا وحشتناک شده بود....چشمای مشکیش قرمز شده بودن....نا خود آگاه یه قدم به عقب برداشتم....
اومد جلو و دستمو گرفت:
-نه .....جرئتتم که زیاده.....
دستمو کشیدو بردم اتاق خودمون.....
با شدت چسبوندم به دیوارو گفت:
-تو مال منی.....فقط مال من....میکشمت اگه پاتو چپ بزاری....
هلش دادمو گفتم:
-هر کاری دلم بخواد میکنم....پس چرا خودت با مهشید جونت هر غلطی بخوای میکنی؟....بهتر نبود پیشش میموندیو با هم نی نی تونو بزرگ میکردین؟
پوزخندی زدم تا بیشتر حرصشو در آرم و ادامه دادم:
-هر چند اگه اون بچه به دنیا میومد میشد یه انگل مثل باباش.....
اختیارش دست خودش نبود اومد جلو چندتا سیلی محکم به صورتم زد....خیلی دردم اومد....
افتادم رو زمین....از گوشه لبم خون میومد و سرامیک کف اتاقو قرمز میکرد....درو باز کردو از اتاق رفت بیرون....
حتی قدرت نداشتم تکون بخورم نشسته بودمو گریه میکردم برای تمام بدبختیام.....زمینو زمانو فحش میدادم از خانوادم متنفر بودم که منو قربانی خواسته هاشون کردن.....
راسته که فاصله عشقو نفرت خیلی کمه....و من از فرزاد متنفر بودم...
.................
صورتمو تو آینه دیدم....جای سیلی های فرزاد کبود شده بود و گوشه لبمم بدجوری باد کرده بود.....
لباسمو که از دیشب در نیاورده بودمو عوض کردمو یه پیراهن و شلوار راحتی پوشیدم...
فرزاد رو مبل نشسته بود و با گوشیش ور میرفت....بدون توجه بهش رفتم آشپزخونه و یه لیوان پشر واسه خودم ریخت....
بعد از چند لحظه اومد روبه روم وایساد نگاهی به صورتم کردو گفت:
-خیلی درد میکنه؟
در جوابش فقط یه پوزخند زدم....تو دلم گفتم:
-زرتو بزن برو...
گونمو نوازش کرد.....سریع دستشو پس زدم...
نفس عمیقی کشیدو گفت:
-باشه....هر جور مایلی....یه سفر دو یه هفته ای باید برم آمریکا....اونجا یه سری کار دارم...
لیوانو گذاشتم رو ظرف شویی واز آشپزخونه اومدم بیرون....مطمئنا داشت آتیش میگرفت....یعنی اصلا برام مهم نیستی....
تو دلم عروسی بود..یه هفته از شر این تحفه راحت بودم....
رفتمو رو مبل دراز کشیدم....یه سیبم برداشتم گاز زدم....وقتی داشت رد میشد گفت:
-باشه هر جور مایلی....مهشیدم باهام میادهنوز اونجا یه سری کار داره...
خیلی عصبانی شدم.....جوابشو ندادمو گاز محکمی به سیب زدم....کور خوندی آقا اگه تو بری منم اینجا کاری میکنم که وقتی برگشتی حسابی خر کیف بشی!.
 
 
صبح که از خواب پاشدم فرزاد رفته بود حس انتقام توی وجودم زبونه میکشید تمام وجودم دئاغ بود اولین کاری که کردم گوشیمو از زیر تخت پیدا کردم و بعد هم شماره ارمینو جلو گذاشتم و شماره گیری کردم عذاب وجدان داشت اذیتم میکرد ولی شمارو رو گرفتم دلم میخواست سربه تنش نباشه ارمین بعد از سه بار زنگ برداشت :سلام بفرلمایید :سلام میخوام ببینمت :شما با بیحوصلگی گفتم :سارام ...باید ببینمت :داری گریه میکنی:نه دارم از خوشحالی میخندم ....میخوام طلاق بگیرم کمکم کن مگه وکیل نیستی:چرا ولی به من چی میرسه ؟:هر چی که بخوای :خودت بسی:ارمین وقت شوخی نیست بخدا حالم بده :بیام پیشت :بیا منو از این خونه نکبتی ببر :باشه عزیزم20 دقیقه دیگه سر خیابونتونم :بدو اشکامو پاک کردم و بهترین تیپی رو که میتونستم زدم شلوار جین دم پا مانتوی تنگ و کوتاه مشکی و شال مشکی پوشیدم و از خونه خارج شدم در واحدو نبسته بودم که چشمم به مهشید خوردنمیدونم داشت میرفت یا داشت میمودبلند سلام کرد :علیک داشتم از پله ها پایین میرفتم که دستمو گرفت برگشتم و با نفرت بهش نگاه کردم:عزیزم امانتی منو کی میدیکاملا به سمتش برگشتم و بهش نگاه کردم :کدوم امانتی:خودتو نزن به اون راه...تو اون شب همه حرفامونو شنیدی خودم دیدمت :اهان فرزادو میخوای؟:اره دقیقا :مال تو من نمیخوامش ...اون طلاقم نمیده :به موقعش میده سرموبردم سمت گوشش :کمکم کنگونمو بوسید و دستمو ول کرد :خوشم میاد ....منو تو دوستای خوبی میشیم دستشوپس زدم و با عجله رفتم تو اسانسور ده دقیقه دیر کرده بودم سر خیابون وایساده بود و به ماشینش تکیه داده بود :سلام :سلام وای چه باحال شدی امشببدون اجازش درماشینو باز کردم و نشستم توی ماشین نشستم اونهم اومد توی ماشین نشست :خب من میتونم وکالتتو بر عهده بگیرم میتونی پاپوش درست کنی که مشکل اخلاقی داره ؟پاپوش نمیخواد معشوقش اپارتمان روبروییمونه:خیلی خوبه ....بعدش با من ازدواج میکنی دیگه بهش نگاه کردم فکر میکردم شوخیه ولی جدی بود:تو اول طلاق منو بگیر:باشه.....بریم بیرون بگردیم:بریمتا شب توب خیابونای تهران گشتیم و شب رو هم با هم بیرون بودیم و توی رستوران چینی غذا خوردیم هر وقت ارمین میومد دستمو بگیره اجازه نمیدادم و میگفتم بعد از طلاق شب که رفتم خونه حسابی روحیم شاد بود فرزاد روی کاناپه خوابیده بود و روزنامه میخوند با شنیدن صدای در بدون اینکهن نگاهم کنه عصبانی گفت :کجا بودی؟:بیرون :کدو گوری؟:خونه دوستم :شماره ی دوستت؟:میشه دعوا رو شروع نکنی؟:نه نمیشه...با کی بودی تا ده نصفه شب:با دوستم :با دوست پسرت میخواستم دعوا شروع نشه برای همین با مهربونی گفتم :نه ....چمدوناتو بستی:اره بستم ...خیلی خب... تا وقتی من سفرم میگم فتانه بیاد اینجا:نمیخواد اذیتش کنی:اذیتی نیست ....
:
:باشه هر جور راحتی...یک جور نگام کرد انگار داره میگه آره جونه خودت من میدونم توی مارمولک چی تو فکرته...با عجله به سمت اتاقم رفتم که دیگه نتونه فکرمو بخونه...آخ حناق نگیری مرد...کی رو بند کرده بیخ ریشم...فتانه ی ایکبیری...اییییییی...یک پیرهن راحتی قرمز پوشیدم و موهامو دورم ریختم و اومدم بیرون...کنارش روی کاناپه نشستم و مثلا فیلم نگاه میکردم ولی همه ی حواسم به فرزاد بود که داشت با چشاش منو می خورد...:بسه دیگه چشمات در اومد،یک پلک بزن...به زور داشت خودش رو کنترل میکرد که نخنده...فرزاد:آه آه دختر به این زاغارتی ندیده بودم...:آره والا، تو لیاقت این دختر زاغارت رو نداری...تو باید بری دنبال همون مهشید جونت موس موس کنی...بلند زد زیر خنده...فرزاد:الان داری منفجر میشی نه؟!!می دونی چیه با خودم گفتم حالا چه عیبی داره چند صباحی هم با زشتا بپرم.باز دوباره خندید...:واقعا که...خیلی بچه ای...کی پروازت؟ببند نیشت رو مردک...خندش بند اومد...فرزاد:فردا بعد از ظهر...یک لبخند بزرگ زدم که از چشمش دور نموند...فرزاد:حواست باشه ها از فردا فتانه میاد اینجا...چار چشمی هم حوات رو داره...دهن کجی کردم...:هـــــــــه...یکی باید هوای خود فتانه جونتون رو داشته باشه...آهای غیرت، آبجیت رو بچسب که چند روز دیگه گندش درنیاد...ممکنه یهویی آبروی چندین و چند ساله ی ننه بابات به باد بره...کارد میزدی خونش در نمیامد...فرزاد:خفه شــــــــــو...فکر کردی همه مثل تو ان؟در حالی که یک حلقه از موهای بلندم رو دور دستم میپیچیدم و تو دلم بهش میخندیدم گفتم::در هر صورت از ما گفتن بود...به سمت اتاقم رفتم و با صدای بلند گفتم::شب بخیر عزیزم...سعی کن یکم رو کارای خواهرت نظارت داشته باشی...با سرعت اومدم تو اتاقم و در رو قفل کردم...حتما الان میاد خر خرمو می جوه...ساعت از 2 نصف شب گذشت بود و من نشسته بودم داشتم برنامه هایی که در نبود فرزاد باید انجام میدادم رو مینوشتم...خب اول از همه باید برم سراغ ارمین...بعد یکم برم مهمونی، دلم پوکید تو این مدت...یکم خرید هم دارم...دهنم خشک شده بود...آروم قفل در رو باز کردم و رفتم بیرون از اتاق...فرزاد روی کاناپه خوابش برده بود...عین این پسر بچه ها شده بود...دلم می خواست برم کنارش بشینم،لپاشو بکشم...یک لحظه دلم براش سوخت که انقدر اذیتش میکنم...ولی خب اون هم منو اذیت میکنه...پس چیزی که عوض داره گله نداره...رفتم تو آشپزخونه و یک لیوان آب خوردم...دوباره برگشتم تو اتاق و چسبیدم به دفترچه یاداشتم...خب بزار ببینم چیزی رو از قلم ننداختم...آهان اینم باید بنویسم که باید یک اتویی از فرزاد داشته باشم که بتونم تو دادگاه بگم...اتو که دارم اون هم چه اتویی...فقط باید بقیه شو بسپارم به ارمین...همینطوری داشتم تند تند مینوشتم که احساس کردم یک چیزی جای در ایستاده...فرزاد توی چار چوب در ایستاده بود و داشت چشماشو میمالید...فرزاد:داری چیکار میکنی این وقت شب؟به شدت هول شده بودم...وای حالا چیکار کنم اگه نوشته هامو میخوند؟!!...:هیچی به خدا...آخ آخ گند زدم...این قسم اخرش چی بود که دادم؟!!....مشکوک بهم نگاه کرد و اومد سمتم...دفترچه رو پشتم قایم کردم...فرزاد:اون چیه پشتت؟!!:آی جولو نیا...هیچی نیست بابا...دارم خاطراتمو می نویسم...باز دوباره از اون نگاه ها بهم انداخت که فکر کنم این دفعه معنیش این بود که خر خودتی...فرزاد:بدش به من...دستشو جولو اورد...:نمی خوام...فرزاد:گفتم بدش به من رو اعصابم راه نرو...برو دیگه سیریش...:نمیددددددددم....به طرفم خیز برداشت که دفترچه رو از دستم بگیره که یکدفعه...
که یکدفعه صدای زنگ موبایلش در اومد....به موبایلش که روی پاتختی بود یه نگاه انداخت و رفت سمتش....مونده بودم کیه که این موقع شب زنگ زده.....یه نگاه به منو یه نگاه به صفحه ی موبایلش انداخت و با تردید جواب داد....فرزاد:چــــــی شده مهشید؟چشمام داشت از تعجب در میومد....عجب دختر پروپی بود...دیگه نتونستم محیط اونجا رو تحمل کنم....ای خاک تو سرت فرزاد....نامرده پست فطرت....وقتی به خودم اومدم که تو آشپزخونه ایستاده بودم و اشکام تمام صورتمو پر کرده بود....ولش کن سارا....این لیاقت تو رو نداره....اون از خانواده ام....این هم از این....خدایا چقدر بعضیا رو تنها آفریدی....رفتم صورتم و شستم......یه کاسه پفک برداشتم و نشستم جولو تی وی....به ظاهر داشتم فیلم نگاه میکردم ولی همه ی حواسم به اتاق بود....چرا اینقدر طولانی شد؟!....بالاخره بعد از نیم ساعت آقا تشریف فرما شدن........می خواستم بگم خسته نباشید،خوش گذشت؟!!......از اتاق که اومد بیرون ،مستقیم اومد روی مبل کناری من نشست....یه دستشو گذاشت زیر چونش و همین طوری بهم زل زد.....بلـــــه دیگه،عشق و حالش و با اون دختره کرده حالا اومده بیخ دل من نشسته....حتما فکر میکنه من مهشیدم.....نگاهش کلافم کرد....:اوف اوف اینقده بدم میاد از مردای هیز...انگار که منتظر بود من اول شروع کنم....فرزاد:من که شوهرتم....راستی میدونستی بعضی وقتا خیلی خوردنی میشی....یک پفک از تو کاسه برداشت...الهی درد بی درمون بگیری مهشید....معلوم نیست چی تو گوش این بی جنبه خونده که این وقت شب اینقدر حالی به حالی شده....می خواستم بحثو عوض کنم....:دست نزن به پفکای مــــــــن....کاسه رو اون طرفم گرفتم و برگشتم با اخم بهش زل زدم....اونم بهم نگاه میکرد...یه لبخند محو هم رو لباش بود....نه بابا انگار اوضاع خراب تر از این حرفاست....:معشوقتون خوب بودن؟!نگاهشو ازم گرفت و به تی وی زل زد....فرزاد:زنگ زده بود ساعت پرواز رو بپرسه....آره جون عمه های هر جفتتون....یه نگاه بهش انداختم که یعنی برو آبجیتو سیاه کن.... ما خودمون ته این کاراییم....کاسه ی پفکو گذاشتم رو میز و رفتم توی اتاق خواب.....دفتر چه رو که پشت تخت اوفتاده بود،قایم کردم و شیرجه زدم تو رخته خواب.....آخــــی....هیچی مثل یه خواب راحت نمیشه....داشتم برای خودم تو رخت خواب قلت می خوردم که یه دفعه در اتاق باز شد....واااای یادم رفته بود در رو قفل کنم....دیگه تمومه....امشب کارت ساخته س دختر...اصلا غلط کرده.....نمیزارم بهم دست درازی کنه........خودم و زدم به خواب....آروم اومد تو رخته خواب....با یک حرکت منو چرخوند سمت خودش و تو بغلم گرفت.....با دست آزادش موهامو نوازش میکرد....آخه تو که اینقدر پسره خوبی ای،چرا یک کارایی میکنی که آدم ازت نا امید میشه؟!!....چقدر به این آغوش احتیاج داشتم....احساس میکردم یکی رو دارم تو زندگی که بشه بهش تکیه کرد....چند بار گونه مو بوسید و زود تر از من خوابش برد......منم سرمو به سینه ش چسبوندم و همون طور که داشتم به صدای قلبش گوش میدادم،خوابم برد....ساعت 12 ظهر از خواب پاشدم....مثل اینکه رفته بود بیرون.....رفتم یه دوش گرفتم و به فکر ناهار اوفتادم....دیگه صدای اعتراض شکمم در اومده بود....یه بسته لازانیا برداشتم و شروع کردم به درست کردن....1 ساعت بعد فرزاد اومد.....رفتم دم در....:راستی تو پروازت کی یه؟فرزاد:کو سلامت؟:اوفـــــ.....سلام......گفتم پروازت کی یه؟داشت میرفت به سمت اتاق....فرزاد:ساعت 5......به در اشاره کرد و گفت::برو بیرون می خوام لباسامو عوض کنم.....آه آه دلم می خواست همونجا بزنم لت و پارش کنم....آخه بگو تو چی داری که من بخوام نگات کنم؟!!.....با حرص از اتاق اومدم بیرون....میز و چیندم....واسه اولین بار عین دوتا بچه آدم نشستیم کنار هم غذا خوردیم....میزو جمع کردم و یک راست رفتم تو اتاقم.....آخ که چقدر خواب بعد ار ناهار می چسبه....نمیدونم چقدر خوابیده بودم که احساس کردم،یکی آروم لپمو بوسید و رفت....فهمیدم فرزاده اما به روی خودم نیاوردم و خودمو زدم به خواب.....الهی بری با اون معشوقت دیگه برنگردی........دوباره خوابم برد.....یک کش و قوسی به بدنم دادم و همون طور که سرمو می خاروندم،به ساعت نگاه کردم......ساعت 6 بود......الان فرزاد تو آسموناست....با معشوقش....آه لعنتی....یهو یادم اومد دیگه الان کسی نیست و راحت میتونم به کارای شیطانیم برسم....با صدای بلند فریاد زدم:آخ جوووووووووون.....یوهوووووو... ...سلام آزادی....سلام خوشبختی......دستامو از هم باز کردم و ادامه دادم:بیــــــا بغل عمو......آخ دو هفته بخور بخواب..........یوهووووو......یهو در اتاق باز شد و کسی اومد تو.....
 
 
با دیدن فتانه خود به خود لبخندم محو شد.....فتانه-سلام عزیزم.....بزار بغلت کنم.....اومد جلو وگونمو بوسید....به خودم زحمت دادمو گفتم:-خوبی؟-مگه میشه خوب نباشم ؟.....قراره دو هفته پیش زن داداش عزیزم باشم.....راستش داداش فرزاد گفت بمونم پیشت.....نمیدونی چقدر دوست داره....خوشحالم زنی مثل تو داره....حرفاش داشت اعصابمو خورد میکرد......پرید وسط حرفشو گفتم:-فتانه جون من گرسنمه بیاین بریم صبحونه بخوریم.....-کدوم صبحونه؟.....ساعت 12.....بریم ناهار درست کنیم بخوریم!تو دلم گفتم:کوفت بخوری.......باورم شده بود که از دست فرزاد راحت بشو نیستم!....وقتی گفت فتانه میاد پیشم فکر نمیکردم واقعا بیاد ولی حالا این وراج اومده بود اینجا!....من نشستم رو صندلی ناهار خوری خودش رفت مشغول ناهار درست کردن شد و تمام مدتم حرف زد!.....حتی وقت ناهارم با دهان پر واراجی میکرد.....اعصابمو خورد کرده بود لیوان نوشابرو محکم کوبیدم رو میز دست از حرف زدن برداشتو با تعجب نگاهم کرد.....سعی کردم آروم باشم نباید آتو میدادم دستش.....فتانه-چیزی شده؟-نه فقط فکر کنم زیادی تو غذا فلفل ریختی چون یه لحظه انگار آتیش گرفتم!-فلفل؟....آره یکم ریختم ولی فکر نکنم زیاد باشه!.....خوشبختانه دیگه حرف نزد....بعد از خوردن غذا رفتم سمت اتاقم باید یه زنگ به آرمین میزدم....به محض ین که درو بستم اومد و رفت نشست رو تخت....لبخندی زد و گفت:-میدونی؟.....من تنها خوابم نمیبره نه که چیزی باشه ها....ولی میترسم....با حرص دندونامو رو هم فشار دادم....فرزاد فکر همه جارو کرده بود....به زور لبخندی زدمو گفتم:-نه....اتفاقا فرزادم که نیست....بهتره پیشم باشی.....گفتن این حرف برام سخت بود ولی برای نقشم لازم بود ادامه دادم:-آخه میدونی طاقت دوریشو ندارم.....اومد بغلم کردو گفت:-میدونم عزیزم....نگران نباش زود برمیگرده.....رفت رو تخت خوابید و منم مجبور کرد بخوابم.....خوابم نمیبرد ....با وجود این عزرائیلی هم که فرستاده شده بود کاری نمیتونستم بکنم....یه لحظه چشمامو بستم فکری به ذهنم رسید.....اما حالا وقتش نبود....دو ساعتی گذشت تمام مدت تو فکر بودم.....فتانه جون دیگه وقتشه بیدار بشی!!!رفتم آشپزخونه و شربت آلبالو درست کردم....یه سری قرص خواب آورم از یخچال برداشتم دوتاشو ریختم تو لیوانش......تا شب با خیال راحت لالا میکرد.....صداشو میشنیدم....-سارا جون؟....کجایی؟خودم خواب آلود نشون دادم تازه از خواب بیدار شدم...-من آشپزخونه ام......اومد پیشم و با دین شربت گفت:-وای چرا زحمت کشیدی؟....من وقتی از خواب بیدار میشم خیلی تشنم میشه....لیوانیو که تو شقرصارو ریخته بودم برداشتو یه نفس تمام شربتو خورد...لبخندی زدم و نگاهش کردم....-راستی فتانه جون من یه فیلم قشنگ دارم میای با هم ببینیم؟-آره برو بیارش....رفتم فیلمو آوردم چند وقت پیش خودم دیده بودمش خیلی فیلم بیخودی بود....همون به درد فتانه میخورد تا با خیال راحت لالا کته!فیلمو کذاشتمو رفتم یه ظرف چیپس آوردم که بخوریم.....فتانه همش خمیازه میکشید دیگه وقتش بود....کم کم چشمامش سنگین شدوخوابش برد......آروم بلند شدمو رفتم اتاق.....هرچی گشتم گوشیمو پیدا نکردم.....مطمئن بودم که رو میز آرایش گذاشته بودمش.....در هر صورت مهم نبود رفتم سمت تلفن اتاق و زنگ زدم به آرمین...بعد از این که قرارو گذاشتم رفتم که حاضر بشم.....موهامو از جلو ریختم تو صورتم....میدونستم که فرزاد خیلی از این کارم بدش میاد...یه شلوارجین تنگ پوشیدم با یه مانتو سورمه ای و شال همرنگش....یه سایه کمرنگ آبی هم بالای چشمم زدم....قبل از رفتن یه یاداشت برای فتانه گذاشتم که میرم خرید و دیر برمیگردم................آرمین با دیدنم از پشت میز بلند شد و اومد سمتم.....-خیلی خوشگل شدی....برام مهم نبود چی میگه ولی اینو میدونم که همیشه آرزو داشتم این حرفو فرزاد بهم بزنه.....لبخندی زدمو با هم پشت میز نشستیم.....همچنان به صورتم نگاه میکرد...-میدونی چیه سارا؟.....تو لیاقت بیشتر از فرزادو داری.....تو خیلی خوبی....-میشه ادامه ندی؟.....بیا با هم خوش باشیم....-درست میگی....با هم رفتیم لباس فروشی و آرمین برام کلی لباس به سلیقه خودش خرید.....نمیدونم چرا خیلی خوشحال نبودم!!!.....مگه همینو نمیخواستم؟.....اما نگرانی نمیذاشت خوشحال باشم!وقتی داشتیم میرفتیم سمت ماشین آرمین دستمو گرفتو بهم لبخند زد.....منم نگاهش کردمو بهش لبخند زدم....هوا تاریک شده بود.....دیگه کم کم باید میرفتم....-آرمین من باید برم.....بابت امروز ممنون ....خیلی خوش گذشت!برگشت سمتمو گفت:-من فقط میخوام خوشحالیتو ببینم......سر کوچه نگه داشت.....قبل از رفتن به خونه رفتم سوپری و کلی خرید کردم طوری که دستام جا نداشت!!!میدونستم که نیازی به این چیزا نیست ولی فتانه نباید بهم شک میکرد.....وقتی وارد خونه شدم فتانه رو دیدم که داره تو خونه راه میره.....ساعت ده شب بود معلوم بود خیلی دیر کردم!فتانه با دیدنم اومد سمتمو گفت:-چرا اینقدر دیر کردی؟.....مگه یه خرید ساده اینقدر طول میکشه؟.....منم که مثل فیل خوابیده بود!مونده بودم چی بگم!....-نه.....میدونی......جای دیگه هم رفته بودم....بیا بریم آشپزخونه تا بهت بگم....خریدارو گذاشتم رو میز و لباسایی که آرمین برام خریده بودو نشونش دادم....-اینارو برای تو خریدم.....راستش سلیقتو نمیدونستم!....یکم طول کشید....گل از گلش شکفت!...-خیلی قشنگن.....اومد و گونمو بوسید!....لباسایی که آرمین برام خریده بودو دادم بهش....حداقل به چیزی شک نکرد....نفس راحتی کشیدم.....فتانه همشونو پوشید و اومد که من ببینمش....منم با لبخند زوری میگفتم خیلی بهش میاد.....................دوروز به اومدن فرزاد مونده بود.....تو تمام این مدت با یه نقشه از شر فتانه راحت میشدمو باآرمین میرفتم بیرون.....فرزادم یک بار زنگ زد.....صدای فتانه رو میشنیدم که باهاش حرف میزنه داشت میومد سمت اتاق نمیخواستم باهاش حرف بزنم خودمو زدم به خواب....و فتانه هم بهش گفت که خوابم!....غیر از اون چند باری داشتم لو میرفتم یه وقتی بود که آرمین منو رسوند سر کوچه که برم خونه که فتانه همون موقع از مغازه اومد بیرون....اگه یکم دیرتر سرمو خم میکردم صد در صد منو میدید!....یه بارم تلفن زنگ زد....خواستم گوشیو بردارم که فتانه نذاشت و خدش برداشت ولی کسی جواب نداد مطمدن بودم آرمین....فتانه مشکوک نگام میکرد چون خیلی هول شده بودم....چند دقیقه بازم تلفن زنگ زد که ایندفعه خودم گوشیو برداشتم....هنوز کنارم وایساده بود....با شنیدن صدای آرمین سریع جیغ بلندی زدمو گفتم:-لیلا تویی؟.....کجایی دختر؟.....اصلا من تاحالا دوستی به نام لیلا نداشتم!بعدم جوری حرف زدم که انگار چند سالیه ندیدمش و باید حتما برم دیدنش!فتانه که شکش برطرف شده بود دیگه کاری نداشت و منم راحت تا شب با آرمین خوش گذروندم ولی بازم همون حس نگرانی راحتم نمیذاشت!.....نگران چی بودم؟....خودمم نمیدونستم!.......................................از پشت شیشه به مسافرای آمریکا که یکی یکی میومدن کردم......امروز دیگه فرزاد میومد از دور دیدمش.....اومد سمتمون با دیدن من لبخندی زد فتانه سریع بغلش کرد......بعد از چند لحظه فرزاد اومد سمتم و منو در آغوش کشید....محکم بغلم کرد یه جوری شدم!.....احساسی که تا حالا نداشتم......آروم در گوشم گفت:-دلم برات تنگ شده بود.....با بقیه هم دست داد و روبوسی کرد......تعجبم از این بود که مهشید باهاش نیومده بود.....ترجیح دادم فضولی نکنم.....همه رفتیم خونه......بعد از شام همه رفتن از جمله فتانه فضول!....منو فرزاد تنها شدیم....رفتم اتاق و اونم پشت سرم اومد.....فرزاد-نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود!.....برات کلی سوغاتی آوردم.....در چمدونشو با ز کرد......باورم نمی شد پر بود از وسایل زنانه.....ادکلن،لباس،......لبخندی زدمو بهش خیره شدم......عذاب وجدان یک لحظه راحتم نمیذاشت من بهش خیانت کرده بودم!.....اومد جلو بغلم کرد و موهامو نوازش کرد......گوشیش زنگ خورد.....در حینی که اون حرف میزد سرگرم بررسی چیزایی بودم که برام آورده بود....فرزاد-من چند لحظه میرم دم در الان میام.....-این وقت شب؟....نگران نباش الان میام.....فرزاد رفت.......نیم ساعت از رفتنش میگذشت نگران شده بودم....در اتاق که باز کردم فرزاد اومد داخل.....نگاهش کردم.....پاکتی دستش بود.....دلم لرزید.....صورتش از خشم قرمز شده بود و چشمامی مشکی رنگش قرمز!.....با ترس گفتم:-فر......فرزاد....چیزی شده؟-چرا؟.....با صدای بلند گفت:-چرا؟؟؟؟؟؟.....پاکتو کوبوند تو صورتم.....خم شدمو برش داشتم......با دیدن عکسا کم مونده بود پس بیفتم!بدتر از اون پیرینت تلفن خونه بود که با خودکار قرمز دور تلفن آرمین خط کشیده شده بود!....با ترس نگاهش کردم....با عصبانیت گفت:-چیه؟.....فکر کردی همینجوری ولت میکنم؟......فکر کردی مثل خواهرم ساده ام؟....سارا!....بدبختت میکنم....کاری میکنم روزی صد بار به غلط کردم بیفتی.....اون همینطور جلو میومد و من عقب عقب میرفتم....رسیدم به تخت و افتادم روش......با ترس و لرز گفتم:
-فرزاد.....
یقمو گرفت و از روی تخت بلندم کرد :چرا خفه خون گرفتی؟بهت میگم اینا چیه ؟چشمامو بستم و باترس نگاهش کردم:کاغذه :نه بابا من فکر کردم مقواس ؟نوشته های روشو میگم احمقیک چشممو اروم باز کردم :ببین بخدا اینا رو من ننوشتم اخماش بیشتر رفت تو هم و روی زمین نشست و سرشو میون دستاش گرفت :وای وای از دست تو ....من مگه گفتم اینا رو تو نوشتی؟اینا مال مخابرات ابله .......ولی مربوط به توا ...این نره خر کیه؟روی تخت صاف نشستم و دستامو چفت کردم تو هم :کدوم نره خر؟:همین که باهاش تو چند روز نبود من لاو ترکوندی؟:من با هیچ نره خری هیچی نترکوندم ...الانم میرم خونه مامانم اینا :عمرا اگه بذارم :مگه میتونی نذاری:پس چی؟تو اول تکلیف منو و خودتو روشن میکنی که این مرتیکه کیه بعد گورتو واسه همیشه گم میکنی:باشه ....پس اگه بگم این مرتیکه کیه میتونم واسه همیشه گورمو گم کنم اره؟:معلومه من زنیکه زیر دست و پای همه باشه تف هم توی صورتش نمیندازم زدم زیر خنده ...خنده های عصبی:باشه اقای فرزاد من اصلا تو رو لایق نمیدونم توی صورتم تف بندازیاز حرف خودم وار رفتم چرا داشتم چرند میگفتم :نه یعنی تو حق نداری توی صورت من تف کنی چون در اون صورت من توی صورتت بالا میارم احمق کودن ....اونم قرمه سبزی که خیلی دوست داریچنان عصبانی شد که به سمتم هجوم اورد:دهنتو ببند فقط بگو با کی ریختی رو هم تا خودم عین سگ پرتت کنم بیرون دستامو جلوش گرفتم و هلش دادم عقب :نیازی نیست دستای نجس پر از گناهتو به من بزنی...خودم میرم اون یارو هم وکیل و دوستمه ....قراره با کمک اون از تو جدا بشم و بعدشم برم زنش بشم تا شما و مهشید جون هم به پای هم پیر شید عزیزم عصیانی دو تا سیلی ابدار توی صورتم مهر کرد :خیلی وقیحی خیلی....که با دوست پسر وکیلت تشریف ببری ؟عمرا...اره عمرا میکشمت ولی نمیذارم دست اون مرتیکه برسه بهت:پس بکش و راحتم کن چون نمیخوام هر روز توی بغل اون زن فاسد ببینمت ...بخدا مرگ برای من بهتره...هیچوقت دوستت نداشتم همیشه دوست داشتم بمیری ولی این چند روز اخر داشتم عاشقت میشدم که ....طلاقم بده ...اما راحع به اون عکسا دروغی بیش نیست .ولی حتی اگر راست هم بود برام مهم نبود و ذره ای عذاب وجدان نمیگرفتم میدونی چرا ؟چون اچازه نمیدم توی فاسد بخوای منو مواخذه کنی:هی هی تند نرو....خوب تند نرو........من این چند روز دست به مهشید نزدم :ارواح بابات دستشو بلند کرد که ضربه سومو بزنه تو گوشم که دستشو گرفتم و بالگد زدم تو شکمشخم شد و روی زمین افتاد :نمیزارم دستت رو من بلند شه ....من همین الان میرم همین الان الان وسایلمو داشتم جمع میکردم که مهشید اومد تو اونم بدون در زدن و روبه فرزاد گفت :عزیزم چه خبره ابنفدر سروصدا راه انداختید چشمام گرد شد ؟مگه این کلید داشت روبروش وایسادم و گفتم :شما کلید داری؟:معلومه ....فرزاد با عصبانیت داد زد :مهشید تو بیرون باشمهشید دستشو دور گردن فرزاد انداخا:چرا عزیزم ؟جیغ زدم:گمشو بیرون از خونه ی من زنیکه مهشید:میرم ولی با عشقم ....فرزادم بریم شام ....مگه دیروز قول ندادیفرزاد:مهشید گورتو گم کن ...خیال کردی نمیفهمم این عکسا کار تو ان؟:کدوم عکسا؟فرزاد چرا اینطوری میکنی مگه دیشب قول ندادی که .........رفتم سمت فرزاد و تف انداختم تو صورتش:خیلی عوضی هستی....که تو دست به این نزدی نه ؟فرزاد دستشو دور کمرم انداخت و رو به مهشید گفت:ببین منو و سارا خیلی هم همدیگرو دوست داریم برو بیرون و دست کلیدا رو بزار رو میز همین الان مهشید چشمکی به من زدو رو به فرزاد گفت :عزیزم فکر نمیکردم تخت خواب اینقدر روت اثر بذاره و رفت همینکه پاشو گذاشت بیرون وسایلما جم کردم و از خونه زدم بیرون و به حرفای فرزاد هم اصلا گوش ندادم فرزاد:من شب منتظرتم ....فکر میکنی مامانت اینا رات میدین ؟؟"حتما رام میدن تاکسی که دم خونه مامان اینا نگه داشت من همینطوری گریه میکردم زنگ سوم رو زدم صدای امیر پیچید:کیه ....کییییییییه ..کیه:منم داداشی درو باز میکنی؟:داداش؟داداش کیه ؟:سارام امیر دروباز کن :برای جی مگه خودت خونه نداریصدای بابا از اونور اومد :کیه امیر:ساراس بابا به گمونم قهریده اومده اینجا ....:راش ندیا ....بگو برگرده خونه خودشون شوهرش دادیم دیگه حرص نخوریم هر روز اینجاس:با عصبانیت گفتم:امیر اینجا خونه پدریمه درو باز کن شوخی بسه ..ببین بارون گرفته :نمیتونم بابا نمیذاره ....سارا جون برو شوهرتو ببوس بگو غلط کردم ...مامان رفته مشهد ما خودمونم اضافی هستیم:اضافی هستید یا دارید شیطونی میکنید و دود و دم راه انداختید:ا خیلی بیشعوری....برو دیگه نبینمتا بدوریملامو که دم دهنم بود باپشت دست پاک کردم تاکسی همونجا وایساده بود بارون شدیدا میبارید حالا تو تهران صد سال یکبار بارون نمیادا یهو سیل و طوفان شد تا نصفه شب هرجا رفتم همه بهونه اوردن چون اسم من مترادف دردسر بود خسته کوفته رفتم سمت خونه خودمون و کلید انداختم ؟؟؟؟؟چی؟؟؟؟؟قفل دروعوض کرده بود با لگد محکم به در زدم :دروباز کن ازپشت داز پشت در صداش اومد :چی شد پس ...تو که تاج سر مامان و بابات بودی رات ندادن با حرص دم اسانسو نشستم و گفتم :نخیر هیشکس خونه نبود ":ارواح عمه ات ....امیر همین الان زنگ زد اینجا گفت ببخشمت چون اونا نمیتونن تو رو راه بدن خونه ...هه خوشم میاد ضایع هم میشی باز زبونت درازه :فرزاد دروباز کن من فردا یه جایی رو. پیدا میکنم میرم :چرا تشریف نمیبری پیش اون دوست پسر وکیلت ؟الان دستم بنده ...مگه نه مهشید چون؟:اسم مهشیدو که شنیدم مثل یه سگ هار شدم رفتم پشت در و با مشت محکم به در کوبیدم :عوضی اشغال سه دنگ این خونه مال منه یا درو باز میکنی یا....:ببین اگه درو بشکنی من عین 6 دونگ رو میزنم به اسم خودت......به جون مهشید:میشکنمش:هرکی نشکنه دورخیز کردم و رفتم عقب و به سمت در دویییییدم و محکم اومدم با تنه برم توی در که درباز شد و من با تمام هیکلم رفتم تو دیوار روبرویی سالن پذیرایی واقعا دردم گرفت احساس کردم استخونم شکسته :وای چرا اینجوری میکنی باخودت؟نه تو واقعا فکر کردی میتونی درو بشکنی؟خیلی بی مغزیبا دستم شونمو گرفتم و روبروش وایسادم :دلم به حال خودم میسوزه که مجبورم باتو زندگی کنم :منم اتفاقا دلم به حال تو میسوزه که مجبوری شعور منو با بیشعوری خودت تطبیق بدی....ببین کوچولو:خودمو روی مبل پرت کردم و شروع کردم به گریه حالم اصلا خوب نبود .....روبروم نشست و سیگاری روشن کرد :سارا تو جدن داری گریه میکنی؟:من طلاق میخوام مگه نگفتی طلافم میدی؟:چرا بزودی....ولی قبلش من یه پسر خوشگل میخوام ...اگه قبوله که واسه من یه بچه بدنیا بیار بعد خودتو ارمین جونت برید با هم تا اخر عمر زندگی کنید :نه قبول نیست ....ببین من دختر درستی نیستم دیدی که بهت خیانت کردم ..."هه نخندون منو ....من تو رو خوب میشناسم .....عرضه این کارارو نداری اینام زیر سر مهشید بوده میدونی از کجا فهمیدم ؟از پیش زمینه عکسا ...اینا همه عکسای خارجی بودن ....مهشیدواقعا منو خر فرض کرده .......اما راجب تلفنا ....اینا رو نمیتونم ببخشم و یه بلایی سرت میارم که اون سرش ناپیدا .....من میخوام با مهشید ازدواج کنم دهنم باز موند :چی؟:هیچی گفتم میخوام مهشیدو بگیرم .....تو بمن خیانت کردی هرچند فقط در حد حرف بوده باشه ولی مهشید اینقدر ازرش داشت که بخاطر من حاضر شد بره این عکسای جعلی رو درست کنه که فقط با من باشه ولی تو چی؟سارا امروز ازت متنفر شدم ..ولی دیگه تموم شد ....روزای خوبو فراموش کن چون من میخوام زجر کشت کنم ...:من به همه میگم....تو یه روانی بدبختی:به همه بگو تا من هم همین عکسا و هم این پرینت مکالماتتو بدم دست بابا جونت .....من واقعا عاشقت شده بودم اینو جدی میگم ...ولی تو چیکار کردی ؟اون موقع که من توی این مغازه و اون مغازه داشتم واسه تو عطر ادکلن میخریدم با یه پسر قرار گذاشتی رفتی ددر ازت متنفرم ...تو منو احمق فرض کردی...ولی من ول کنت نیستم ....از این به بعد عین یه کلفت توی خونه کار میکنی ....من هم میرم مهشیدو عقد میکنم و باهاش بخوبی و خوشی زندگی میکنم اگه یه پسر برام بدنیا اوردی خونه رو به نامت میزنم و گورتو گم میکنی وگرنه تا اخر عمر میشی کلفت منو زنم :خیلی پستی:پست تویی که با احساسات من ....حرفشو خورد و سیگارشو روی میز شیشه ای خاموش کرد :الان هم من حوس قرمه سبزی کردم مهم نیست کی حاضر میشه باید درست کنیبهت زده شده بودم ...یکی باید بهش خبر منو ارمین رو داده باشه وگرنه قضیه اینجوری بهش نمیرسید از جام بلند شدم و گفتم :من هیچ کوفتی واسه تو درست نمیکنم چرا ولم نمیکنی؟:درست میکنی....رو پاشنه پا بلند شدم و توی چشمهای قرمزش زل زدم :هیچوقت عزیزم ....من ازت بدم میاد از تو از مهشید از این زندگی جهنمی که تو ساختیمچ دستمو گرفت و توی چشمام زل زد صورتشو نزدیک و نزدیک تر اورد بین لبهای منو و اون دوسانت فاصله بود :من قرمه سبزی مبخوام چشمامو بستم و با اون یکی دستم یکم به عقب هلش دادم :خیلی خب....خیلی خب:خوبه ....از این به بعد همبنه که هست اب دهنمو قورت دادم و گفتم باشهروی مبل نشست و یه سیگارو دیگه روشن کرد:منم از این زندگی متنفرم ولی واسه اینکه روی تو رو کم کنم حاضرم زندگی خودمو هم جهنم کنم اشکام اروم روی گونم میچکید قلبم درد میکرد دلم میخواست فرار کنم ولی اول باید یه جایی واسه موندن پیدا میکردم وبعد برای همیشه میرفتم ....ارمین چیز خوبی بود باید هرجور شده بهش زنگ میزدم ......
 
 
  
دیشب واقعا شب افتضاحی بود با هرجون کندنی بود یه قرمه سیزی شل و وار فته درست کردم و گذاشتم جلوی فرزاد و بعدشم رفتم تو اتاقم و تا تونستم گریه کردم فهمیدم شب فرزاد رفته واحد بغلی خونه مهشید خوابیده دلم میخواست خودمو بکشم حالا که من داشتم عاشقش میشدم سروکله این دختره ی عوضی باید پیدا میشد اولین کاری که میخواستم بکنم فرار بود برای همین میخواستم از ارمین کمک بگیرم از اتاقم بلند شدم و سلانه سلانه رفتم توی پذیرایی همه چی بهم ریخته بود تلفن رو برداشتم و شماره دفتر ارمین رو گرفتم اما تلفن کار نمیکردرد سیم تلفن رو گرفتم چی باورم نمیشد سیم بریده شده بود لعنت به تو لعنت .....هرچی بدنبال موبایلم گشتم نبود که نبود.....فایده نداشت مانتو شلوارمو پوشیدم و خواستم از در برم بیرون که دیدم در قفله فقله اونم نه فقط در اپارتمان در تراس و هر راه فراری که بود غمگین نشستم گوشه ی خونه و خواستم تلویزیونو روشن کنم که نطرم به کاغذ چسبیده به تلویزیون جلب شد با عجله کندمش :سلام سارا....تولد جدیدت رو بهت تبریک میگم دیگه فکر نکنم حالا حالا ها با بیرون بتونی ارتباط بر قرار کنی ...منو مهشید امروز عقد میکنیم دوست داشتم تو هم تو جشن ما شرکت کنی ولی .....میام خونه زود زود ....ازت متنفرم خدافظسرمو روی دستام گذاشتم و اینقدر گریه کردم که همونجا خوابم برد من باید هرجور شده خودمو نجات میدادم هرجور که شده با صدای باز شدن قفل در از جا پریدم :سلام عزیزم از لابلای پرده های اشک چشمم به فرزاد افتاد با کت شلوار عروسیمون مهشید هم پشت بندش اومدتو میدونستم میخواستن منو زجر کش کنن ....از جام بلند شدم و روبروی فرزاد وایسادم و با چشمهای پر از اشک به چشماش خیره شدم تو چشماش دل شکستگی رو میدیدم انگار اونم میخواست گریه کنه اما غرورش اجازه نمیداد مهشید سریع اومد و بازوشو چسبید :عزیزم بیا بریم اونور....اینجا وایسادی پیش این که چی بشه فرزاد:نه ....تا شب وسایلاتو جمع کن بیار اینجا از این به بعد هممون با هم زندگی میکنیم ....مگه نه عزیزم ؟مثل مسخ شده ها بهش خیره شدم و اروم گفتم :میخوای زجر کشم کنی؟فرزاد پوزخندی زد و گفت :هرچی باشه از خیانت تو بدتر نیست ....اسم بچمونو باید بزاریم ارمین ....من همیشه دوست داشتم اسم بابای بچم ارمین باشه ...هه من ابله و بگو مهشید سر تاسفی تکون داد و با نچ نچ به من خیره شد :عزیزم من میرم وسایلامو بیارم اینورسرمو انداختم پایین درجواب حرفاش چیزی نداشتم بگم وقتی مهشید رفت فرزاد دستشو گذاشت زیر چونم و وادارم کرد که بهش نگاه کنم :میدونی از چی میسوزم؟نه میدونی؟از اینکه توی کارم توی خونواده توی این عمر 30 سالم همه رو روی انگشت چرخوندم و تشنه اوردم و برگردوندم ولی تو ...اینجوری باهام بازی کردی فکر نمیکردم اینقدر عوضی باشی...من به چشمات اعنماد کردم اشک از گوشه ی چشمام سر خورد و ری لبم چکید :حالا انتخاب با خودته یا یه بچه واسم بدنیا میاری و منو برای همیشه از دیدن قیافه ی پرگناهت خلاص میکنی یا تا اخر عمرت تو این چار دیواری اسیرمیمونی دیگه جوش اوردم :نخندون منو جناب اقای فرزاد ....تو یه بچه ی ینامشروع از دوست دخترت داشتی ...این خیانت نیست حالا چون من با دوستم دوتا خوش و بش کردم اشکال داره ؟فکر کردی میذارم به هدفت برسی؟من تنهام اره بدبختم هیشکس پشتم نیست اما خدا رو دارم ....این زندگی مال منه زندگیمو ازت پس میگیرم و خودتو هم با معشوقت تنها میذارم ...پدر پسر من باید یه ادم لایق و پاک باشه ....منم دوست دارم بچه داشته باشم ولی نه از یه عوضی مثل تو که جلوی زنش خانوم میاره خونه .....وایسا و تماشا کن فکش منقبض شد و رگ گردنش متورم فهمیدم خیلی خودشو کنترل میکنه :که اینطور دوست نداری از من بچه داشته باشی ...حتما اون ادم پاک ارمین خانه ....اوکی ولی انتخاب با خودته یا تو این خونه میپوسی یا همونیکه گفتم خودمو روی مبل ولو کردم من از اون خونه فرار میکنم ....مهم نیست چی بشه لعنت به من مهشید که اومد توی خونه یک ساک وسایل هم با خودش اورد تو این یه هفته که با هم زندگی میکردیم همش جلو.ی من قربوهن صدقه هم میرفتن و با همیدگر بگو بخند داشتن داشتم روانی میشدم اونشب منو مهشید نشسته بودیم توی خونه و با فاصله از هم داشتیم تلویزیون میدیدم که مهشید به حرف اومد:میدونی سارا اینکه ادم یه شوهر مثل فرزاد داشته باشه غیر فابل تصوره :نه نیست :جرا هست ....تو طعم چیزایی که من میگم رو نچشیدی....ولی اینکه بخوام تو رو تحمل کنم سخته پس کی میمیری ؟با نفرت بهش نگاه کردم :بعد از تو ....مگه من چیکار بکار شما دارم ؟اگه اینفدر از من بدت میادکمک کن فرار کتم یکمی فکر کرد و گفت :فکر خیلی خوبیه .....خوشم اومد باشه قبول فقط باید تا فردا صبر کنی از خوشحالی داشتم بال درمیوردم :خیلی ازت ممنونم شونهاشو بالا انداختا و گفت خواهش میکنم روز بعد اومد عصر شد و فرزاد اومد خونه و بعد از اینکه کلی قربون صدفه مهشید رفت و جلوی چشم من ناز و نوازشش کرد رفت تا قبل از اینکه شام حاضر بشه یه چرت بخوابه مهشید به من چشمک زد فرزاد وقتی از کنار من داشت رد میشد که بره تو اتاق خواب به من خیره شد:به به خوشگل من پوزخندی زدم و دستمو با لجاحت از دستش دراوردم :خوشگلت عمنه اخمی کرد و گقت :هنوزم زبونت درازه ؟:اره زبونم درازه تا وقتی بمیرم از کنارش رد شدم و رفتم تو اتاقم تمام لباسامو جمع کردم مهشید با اون چشمک به من فهمونده بود که وقتشه کلیدو توی اشپزخونه بهم داد و گفت هر موقع فرزادو واسه شام صدا کردم تو با تمام صرعتی که میتونی بدو لبخندی زدم و گونشو چند بار بوسیدم :نمیدونم چجوری ازت تشکر کنمفقط خندید اما لبخندش خوشایند نبود یه مدلی بود ترسناک......من ساکم دم دستم بود و اما ده بودم تا مهشید فرزاد و صدا کنه و من بدوام بلاخره اون لحظه رسید فرزادو صدا کرد قلبم بدجور میتپید از جام بلند شدم و کلید از روی اپن ورداشتم درو باز کردم داشتم از درخارج میشدم که ناگهان صدای مهشید از پشت در بگوشم رسید:فرررررررزاد پاشو این دختره فرار کرد....بزور کلیدو ازم گرفت و در رفت چیزی که میشنیدم باورم نمیشد نفسم قطع شد تا میتونستم دویدم اونم از پله ها چون وقتی نبودکه با اساتسور برم اونم وقتی رسیدم =ایین همزمان با من اسانسور رسید پایین و من فرزاد عصبانی رو دیدم با چشمهای پر ازخون فکر میکرد الان تسلیم میشم ولی با اخرین توانم به سمت یک ماشین دویدم و خودمو توی ماشین انداختم و به راننده التماس کردم که بره ........توی ماشین از راننده درخواست کردم که سرعتشو زیاد کنه و گوشیشو قرض گرفتم "الو ارمین:سلام عشق من چطوری:ارمین وقت این حرفا نیست بیا و کمکم کن بیا جلو دم در خونت و منو نجات بده ده دقیقه دیگه میرسم :چیکار کردی تو گجایی؟:وقت ندارم توضیح بدم فقط کمکم کن :خیلی خب ..منتطرتم
ارمین طبق قرارمون دم در وایساده بود از ترس خودمو تو بغلش انداختم و اصلا به اینکه تو کوچه ایم دقت نکردم ....اما با دیدن ماشین فرزاد پشت سرم رنگ از رخم پریدو.....
با ترس دستامودور کمر ارمین حلقه کردم و گفتم :ارمین نذار منو ببره خواهش میکنم :نمیشه سارا صاف وایسا دستتم بنداز میخوای بهانه بدی دستش؟:نه نمیخوام بهانه بدم دستش میترسم احمق.....فرزاد از ماشین پیاده شد فرزاد بزور منو از خودش جدا کرد فرزاد چشماش کاسه ی خون شده بود اومد اروم اروم سمتم :سلام شما باید ارمین باشی درسته از ترس گفتم :نه ایشون ارمین نیستن اسمشون محمده فرزاد دستمو گرفت و پرتم کرد اونورو خودش جلوی ارمین وایساد:نه خوشم اومد زنم خوش سلیقس......ولی فکر نکنم از من بالا تر باشی هستی؟ارمین دست به سینه وایساد جلوی فرزاد و به زمین خیره شد:ببینید اقا فرزاد رفتا ر شما اصلا با خانمتون درست نیست خانم شما هم به من پناه اورده :تو هم سواستفاده کردی و تا تونستی اونو کشیدی سمت خودتت .....تف بروی هرچی ناموس دزده ارمین پوزخندی زد و بهش نگاه کرد:میشه شما دم از ناموس دزدی نزنی؟شما جلوی همسرت ورمیداری خانوم میاری خونه حتی اینقدر وقیحی که ورداشتی الان با اون خانوم(اشاره کرد به مهشید)تشریف اوردین اینجا که همسرتو ببری شما یا دوسش داری یا نداری کدومش؟:به تو چه به تو چه ربطی داره ؟من دوسش نداشتم به هر شیوه ای متوسل نمیشدم که نگهش دارم پرتش میکردم تو خیابون بعدشم به نفعته پاتو از زندگی من کات کنی میدونی چرا؟چون پرینت مخابراتو که بدم دادگاه هم یه بلایی سرتو میارن هم سر این دخترکه از دست هیولایی مث من پناه اورده به توارمین:هیولا که کمه برات ....من نمیدونم جرا شما ها نمیفهمید زناتون به محبت احتیاج دارن نه به مردونگی و عربده کشی؟فرزاد با دستش محکم کوبید روی شونه ارمین:نصیحت نکن منو ....خوب؟این دختره من به به هرسازش رقصیدم .که دیگه الان به اینجا رسیدم رفتم براش اونور شصت تا مغازه گشتم که ادکلن مورد علاقشو........وسط حرفش پریدم و گفتم :خوبه حالا........ یه ادکلن خریدیا....بزن به حساب بابابا چشمهای قرمز بهم خیره شد که باعث شد ساکت شم مهشید :عزیزم اقا ارمین راست میگن طلاقش بده ارمین:ببخشید شما؟با گریه روی زمین نشستم و گفتم:زنشه رفته زن گرفته اورده توی خونه ی من ....ارمین منو بلند کرد که فرزاد رگ غیرتش به جوش اومد :بزن کنار بابا.....دستت به زن من نخوره ارمین :اقا فرزاد فقط اجازه بدید من یه دقیقه به خانمتون فقط یه دقیقه حرف بزنم بعد دیگه با خانمتون هیچ ارتباطی نخواهم داشت قول میدم فرزاد :اگه کارت با یه دقیقه حل میشه باشه ولی امیدوارم دیگه ردی از تو توی زندگیم نباشه چون هم تو رو هم خودشو میکشم الان هم اینکه نکشتمش بخاطر اینه که میدونم نقصیر بیشترشش از من بوده و بسارمین اشاره کرد بریم یه جایی وایسیم با هم رفتبم یه جایی گوشی خیلی کوچیک و مدل پایینی داد دستم :سریع بذار تو جیبت فقط یه کلمه پرینتو از زیر سنگم شده پیدا کن و بعد به من زنگ بزن باهاش خوب باش ....الانم بزن تو گوشم و با گریه برو و بعد بگو خیلی نامردیمحکم زدم توی گوشش اما فکر کنم ضربه خیلی محکم بود اما حواسم نبود بجای اینکه بگم خیلی نامردی گفتم :خیلی اشغالی ...عوضی ....توی یه نامزدی که ....ازت متنفرم امیدوارم بری زیر تریلی هیجده چرخ ....اره امیدوارم...زیر لب گفت:بسه دیگه گندشو در نیارخندش گرفته بود یدونه دیگه زدم تو گوشش و رفتم به سمت ماشین فرزاد فرزاد که از خوشی دغ کرده بود نیشخندی زد و درو برام باز کرد:دیدی ولت کرد رفت؟خودمو تو اغوشش انداختم و گفتم منو ببخش ....خواهش میکنم فرزاد بزور منو از خودش جدا کرد :بیا بریم خونه :باشه رفتم و پشت نشستم مهشید حسابی سوخته بود و جز جز میکرد رفت جلو پیش فرزاد نشست زیر لب غر میزد ولی من چشمامو بسیتم و خودمو زدم به اون راه وقتی رسیدیم خونه فرزاد دست منو گرفت و گفت :بریم ....مهشید جون مشا وسایلاتو بردار برو خونه دیگه ...ممنون از کمکی که کردی مهلت صیغه هم پنجشنبه تموم میشه :چی میشنیدم ؟دست فرزادو فشار دادم .......چی؟فرزاد :بعدا واست همه چیو تعریف میکنم عزیزم بیا بریم تو مهشید غرو لند کنان رفت توی واحد خودش منو فرزاد با هم رفتیم توی خونه فرزاد روی مبل نشست و اشاره کرد که برم پیشش بشینم رفتم کنارش نشستم و سرمو گذاشتم روی کتفش :قضیه چیه بوددستمو گرفت و موهامو بوسید :اولاش از تنهایی زیاد بود ولی الان دوستت دارم اینو جدی میگم .....من بدون اذیتات میمیرم ....برام شدی مثل نفسبا چشمام نگاهش کردم توی چشماش دوروغ نبود :پس چرا مهشیدو ...وسط حرفم پرید >دلم میخواست حسادتو تحریک کنم که از پیشم نری ولی .....منو تو خیلی بچه بازی دراوردیم سارا........ما نفهیمیدیم زندگی بچه بازی نیست منو تو نفهمیدیم که بزرگ شدیم ....وقتی مهشید ولم کرد و رفت هرکاری کردم نتونستم فراموشش کنم برای همین دنبال یه کسی میگشتم دغ دلی اتونو سرش خالی کنم خوب کی بهتر از تو ..هم خوشکگل بودی هم هیچجوره دلم برات نمیسوخت که اذیتت نکنم .....حتی وقتی با تو بودم هر شب خواب مهشیدو میدیدم اما وقتی مهشید اومد دیکگه دوسش نداشتم ....من تو رو میخوام ...اینو دیر فهمیدم ....خواهش میکنم گذشته منو فراموش کن همونجمور که من گناه تو رو میبخشم دلم میخواست تو اون صحنه رمانتیکم و عاشقونه محکم بزن تو دهنش تا اهنگ متن قطع بشه ....ولی دوباره رام شدم چون خوابم میمود و حوصله نداشم بزنم تو دهنش ارو.م و با لحن متفکرانه گفتم :ای باباب زندگیهرموفع میخواستم به یکی بگم خفه شو خوابم میاد ولی روم نمیشد اینطوری میگفتم مثلا وقتی بابام نصفه شبا میخواست نصیحتم کنه .....ببین من خوابم میاد منو میبری بذاری روی تختم ؟فرزاد :وای ادم دلش میخواد درسته قورتت بده کی بزرگ میشی تو ؟:تو رو خدا ....خستم منو رو هوا بلندم کرد و گفت : باشه بریم منو اروم روی تخت گذاشت و خودشم با فاصله اونور تر خوابید صبح که از خواب بیدارشدم بدبیخت زیر دست و پای من له شده بود چون من هر موقع خیلی خوشحالم زیاد تو خواب غلط میزنم
دو هفته گذشت صبح زود که از خواب بیدار شدم فرزاد کنارم نبود این خیلی خوب بود چون من میتونستم تمام خونه رو بگردم من نمیخواستم این توهینایی که به من شده بی جواب بمونه احساس میکردم دیگه فرزاد رو نمیخوام حتی واسه کلکل و شیطنت به سختی و کرختی از تخت خواب پاشدم و ساعت مچیمو نگاه کردم :اوهوه ساعت 1 ظهره .....به سرعت برق از جا بلند شدم و به جستجوی کمد پرداختم کمد خیلی شلوغ بود ممکن بود اونجا بزار ه فرزاد زیاد اهل کاراگاه بازی نبود که بره چیزی رو هفت سوراخ قایم کنه به حدی خوب گشتم کمدو که چند تا فسیل مورچه پیدا کردم ....داشتم لابلای لباسا و کراواتای فرزاد رو میگشتم که زنگ خونه به صدا در اومد ....دیگه از گشتن به ستوه اومده بودم از جام پاشدم و رفتم سمت در از تو سوراخ نگاه کردم مهشید بود نمیخواستم باهاش دعوا کنم ولی دلم میخواست خرخرشو گاز بگیرم دروباز کردم :سلام .....خوبی عزیزم کاری داشتی؟با چشمهای قشنگش نگاهم کرد:به به ....دیشب خوش گذشت؟دستمو لای خرواز موهام کردم و بهم ریختمشون:اره خیلی اینهمه راه اومدی اینو بپرسی؟:نه خیر اومدم وسایلامو بردارم .....اقاتون دستور دادن این واحدو تحویل بدم وبرم یچای دیگه با خودم گفتم :جدی؟یعنی داره سر عقل میاد؟درو بستم رو مهشید و گفتم :بذار خودش باشه بعد بیا پاشو لای در گذاشت :سارا منو سیاست نکن ....میدونم که تو این کلت چی میگذره بذار بیام تو تا مرد و مردونه با هم حرف بزنیمدروباز کردم و بهش زل زدم :مردونه ؟تو انسانیت حالیت میشه ؟به من گفتی فرار کن بعد اومدی فرزادو خبر کردی این جوربی بهش میگن مرد مردونه اره؟درو هل داد و اومد تو :اندفعه فرق میکنه به دنبالش دویدم واقعا که وقیح تر از این زن ندیده بودم صاف رفت سمت اتاق خواب و روی تخت من دراز کشید :میبنیم که خونه رو ریختی بهم :خوب اره دم عیده میخوام خونه تکونی کنم بلند زد زیر خنده:خیلی بد دروغ میگی....خیلی بد ....ببین بذار رک و راست بهت بگم میدونم دنبال چی میگردی....اونیکه دنبالشی دست منه .....نمیدونم این جمله رو شنیدی یا نه که میگن عشق اول عشق اخر...میدونی ینی چی؟ینی هر ادمی عاشق یه نفر زندگیش میشه که اون شخص جفت ابدیش توی اون دنیاس حتی اگه نتونه اونو بدست بیاره ....ممکنه بعد از اون با هزار نفر دیگه باشه ولی اونا یا هوسن یا عادت یا صرفا فقط یه دوست داشتن ...اره عزیزم منم فکر نکنم با این همه خفتی که کشیدی دیگه غرورت اجازه بده با فرزاد بمونی تو سه دنگ اون خونه رو داری همین بسه برات طلافتو بگیر و با ارمین جونت واسه همیشه اونجا زندگی کن من کمکت میکنم مدارکی که ازتو داره رو از بین ببری توی مخابرات یه اشنا دارم ...این کپی مکالماتم فرزاد داده دست من که دست تو نیفته بگیرش.....پریدم واز دستش کشیدم خودش بود :اگه کپی باشه چی؟:ته خوشگله کپی نیست این همونه .....من احمق نیستم که خودم جلوی هدف خودمو بگیرم فرزاد مال من ارمین و خونه مال تو ....مطمن باش دوست نداره وگرنه یکبار هرچند شده بزور سعی میکرد بهت نزدیک بشه کدوم مردی هست که همچین چیزی داشته باشه ولی بهش کاری نداشته باشه؟عاقل باش...عاقلدیدم داره راست میگه حرفاش بدلم نشست من باید پولدار میشدم گور پدر فرزاد و همه ی ادماش ...باید اول ابرویی رو که فرزاد ازم برد ازش میبردم و بعد هم ولش میکردم ......ازش متننفر بودم مهشید رفت و منو با همه ی اون افکار تنها گذاشت شماره ارمین رو گرفتم"سلام عشق من:سلام ارمین ... ...چیزی که میخواستی پیدا شد:واقعا پس کم کم خودتو اماده کن :کارم تموم نشده ....تو یه طلاقنامه تنظیم کن از همین حالا برام بعدشم ببین تمام مهریمو میخوام :امام مهریه نمیشه ....میدونی که تا وقتی...:باشه باشه فهمیدم اگه میشد خوب بود:میشه خوب گوش کن ببین چی میگم تو باید با مهشید همکاری خوبی رو شروع کنی باید فرزادو له کنی بعدش بکشی کنار:چجوری؟:از مهشید بخواه فرزادو هرجوری میتونه اغفال کنه و بعدش فیلم بگیره .....اون یه تاجر و مهندس مشهوره ابروش خیلی مهمه براش بعد نه تنها مهریتو بلکه تمام اموالشو میده که ابروش نره :مرسس ...مرسی ...هوهو عاشقتم ...ببین من برم بیرون دارم میمیرم سرم داره میترکه شب با مهشید حرف میزنم :خبرارو زود به زود برسون :اوکی بای بایاز خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم رفتم بیرون و تا تونستم غذا خوردم و لباس انتخاب کردم و پرو کردم و لباسای خوشگل خریدم باشه خدا به من عشق ندادی ولی من پولو میخوام ثروت میخوام تا انتفاممو از اون خونواده ی بیفکرم که تا به امروز یه زنگ نزد حال منو بپرسه از فرزاد که دوماه منو توی خونه زندونی کرد از مهشیدکه جلوی چشمای من باشوهرم بود بگیرم .....وقتی رسیدم خونه شب شده بود تازه کار دستم اومده بود که باید چیکار کنم ساعت ده شب بود خودمو مرتب کردم و رفتم داخل خونه فرزاد داشت شام میخوردکنارش روی صندلی میز نهار خوری نشستم سلام عزیزم .....فرزاد با دستمال دور دهنشو پاک کرد :سلام این وقت اومدن خونس؟:ببخشید رقتم بیرون دیر شد :مگه نگقتم ققط باخودم میریم بیرون ؟کرواتشو کشیدم سمت خودم :با خودتم میریم بیرون جیگرچشماش گرد شد :حالت خوبه ؟نکنه دوباره چیزی خوردی؟:نخیرم هوشیار هوشیارم .....بده ادم قربون صدقه شوهر خوشگلش بره ؟:نه ....اتفاقا خیلیم عالیه ....به شرطی که مرد عمل باشه :خب اسه اسه .....یه چند وقتی باید صبر کنیسرشو اورد جلو معلوم بود حالش کم کم داره داغون میشه :چند وقت مثلا ؟کراواتشو ول کردم و رفتم توی اتاق :یه یه هفته ....انصافا زیاد نیست ....اومد توی اتاق:خیلی نامردی....نمیفهمی چقدر کارت بده ...هیچوقت دیگه عشوه نیا جلوی من چون تو مردا رو نمیشناسیلپشو کشیبدم و گونشو طولانی بوسیدم :بروی چشم عزیزم من یه حموم برم ....فقط یه هفته صبرکنی حله بدبخت معلوم بود حالش خیلی بد شده دیگه نوبت من بود سریعرفتم توی حموم و به مهشید زنگ زدم :برداشت :مهشیبد جون نوبت توا بسازش ...:الان؟دوشو باز کردم و اونور تر وایسادم "مهشید هیچجوره نزار از دستت در بره .....من یه فیلم واقعی لازم دارم تا هم تو به هدفت برسی هم من مهشید :اون با من ....شک نکن درو رو قفل میکنم اصلا نتونه بیاد بیرون حوله رو دور خودم پیچیدم و از حموم اومدم بیرون بدبخت نشسته بود روی تخت و حسابی با خودش کلنچار میرفت معلوم بود خیلی کلافس:با عشوه رفتم جلوش :عزیزم یه لطفی میکنی بری وسایل مهشیدو ببری خونش ....؟امروز اومده بود اینجا الان خونه جدیدشه ادرسو نوشتم گذاشتم رو دراورفرزاد اومد جلو و دستمو گرفت :سارا ......:نه فرزطاد حرفشم نزن ....کلی کار دارم ....زود باش پسر برو "سارا...اخه دستمو ازاد کردم و رفتم تو حموم و درم قفل کردم وقتی مطمن شدم رفته بیرون .....ازحموم اومدم بیرون و به مهشید زنگ زدم :مهشید تو راه ده دقیقه دیگه میرسه یادت نره چی گفتما :باشه باشه ...منو تو شیطونو درس میدیم اروم رفتم تویاتاقم و دروقفل کردم و تا تونستم زار زدم چجوری تونستم شوهرمو فرزادو که عشقش تو قلبم جوونه زده بود تقدیم یه زن دیگه بکنم گوشیم زیر متکام ویبره زد :ارمین بود اس ام اس:سلام عشق من چی شد؟درحالیکه اشکام روی گونم سر میخورد اس ام اس دادم :تموم شد ....اون برگه لعنتی رو تنظیم کن و فقط خدا میدونه ثانیه به ثانیه اون شب رو چجوری گذروندم و اندازه دریا گریه کردم
 
 

موضوعات مرتبط: رمان دختر سرکش(کامل)

تاريخ : جمعه یازدهم فروردین ۱۳۹۱ | 20:8 | نویسنده : ❤ آســوده ❤ |

به علت بروز بودن سایت از صفحات دیگر نیز دیدن کنید

قبلی 12345678910
صفحات وبلاگ
ساعت Rolex Daytona


ساعت رولکس مدل دیتونا


صفحه و دو رقاب نگین دار


در دو رنگ طلايي و نقره اي


بند از جنس استیل


شیشه این ساعت ضد خش است(Sapphire)

نبضی بدون نیاز به باطری

4موتوره

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قيمت فقـط : 125000 تـومان